کارهام رو کردم(این روزها که مامام نیست، کارهای خونه حسابی به عهده منه)
نشستم و با خواهر بزرگتر راجع به اتفاقات این مدت حرف می زنیم.وروجک رفته مسافرت ،پیش خانواده پدریش و خواهری حسابی کلافه ست>همسرش رفته تا وروجک رو برگردونه و خواهری هم خونه ما بود.من و اون و بابا.
شام رو درست کردم و ظرفها رو شستم و اومدم کنارش نشستم و قهوه خوردیم و حرف زدیم ...
صدای برخورد بارون با پنجره اتاقم هواییم کرده، دلم می خواد بشینم و خاطرات بارونیم رو مرور کنم..........
این روزها دوباره علیرضا برگشته...... نمی دونم باید چه کنم.....
این مدت عجیب ذهنم درگیر اتفاقی بود که امشب پایانش رو دیدم.........
چقدر شروع و پایان اتفاقات زندگی من به هم نزدیکن....
و این من رو نگران می کنه
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:32  توسط ساحل
|