توی گشت و گذارهای وبلاگی می رسم به یک وبلاگ با اسم آشنا ،شروع می کنم خوندن یادداشتهای صفحه آخرش، به یه پست می رسم که در مورد دلتنگی و خاطراتش نوشته شده.....می خونم و می خونم چقدر خاطرات این آدم و دلتنگیهاش مشابه خاطرات من و دلتنگیهای منه،روی عکس کنار وبلاگ دقیقتر می شم به اسمش دقت می کنم لیست پیوندهای وبلاگ رو می خونم و به یک نام مشترک می رسم.....بله خودشه ، کسی که زندگی من رو تغیر داد، کسی که این روزها با خودم فکر می کنم اگه وارد زندگیم نشده بود چی می شد؟
نمی دونم درسته انقدر خاطراتم رو بیل می زنم و زیرورو می کنم یا اینکه باید بگذارم همه چیز به مرور زمان بگذره و حل بشه؟
چرا هیچ وقت جواب سوالات من رو ندادی؟هیچ وقت نفهمیدم چرا و چی شد؟بیش از اندازه دارم خودم رو کوچیک می کنم....
اما به جواب تک تک سوالهام و شنیدن تمام حرفهام نیاز دارم.....
طمع تلخ و گزننده ی حسرت،پشیمونی و دلتنگی رو احساس می کنم و آروم اشکهام رو با پشت دستم پاک می کنم و تکرار می کنم باید تصمیم بگیرم....................
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 15:17  توسط ساحل
|