تبليغاتX
تمامی هر روزه ام
امشب دلم می خواد برم یه جای خلوت و بدوم و موهام رو دورم بریزم و زیر لب بخونم بانوی مو سیقی و گل اسطوره عاشق شدن تا من دوباره من بشم دوباره لبخندی بزن...........چقدر از اون روزها می گذره چقدر همه چیز سخت شده ،حتی ابراز احساسات کردن...
می دونی اگه روزی قدرت ابراز احساساتم رو از من بگیرن ،اون روز روز مرگ منه،حالا هی همه به من بگن که به پسر جماعت نباید نشون داد که دوستش داری من یکی نمی تونم مثل سیب زمینی بشینم و نگاه کنم و حرف نزنم.
من اگه کسی رو دوست داشته باشم باید قربون صدقه ش برم،باید بپرم بغلش کنم و بگم وای دوست دارم.....
امشب هوا یه جوریه،شایدم از هوا نیست از دل خودمه که یه جوریه....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 23:26  توسط ساحل  | 

وقتی با من حرف می زنی و بهم نگاه می کنی، وقتی راه می ری و صدای قدمهای محکمت رو می شنوم، وقتی با مامان شوخی می کنی ،وقتی از ته دل به بحث من و خواهرها سر اینکه کی عزیز دردونه باباست می خندی و آخرش هر سه تامون رو می بوسی و بغلمون می کنی؛خودت می دونی که دلم برات ضعف می ره.
خودت می دونی که وقتی که می یام بغلت می کنم و بهت می کنم آخه تو عشق منی قربونت برم، ته دلم و چنگ می زنن
می دونی وقتی سرم و میگذارم رو سینت و تو با موهام بازی می کنی و سرم رو می بوسی قشنگ ترین حس دنیا رو زیر پوستم حس می کنم
می دونی چقدر احساس غرور می کنم وقتی کسی می بینتت و میگه وای ساحل چقدر بابات ماهن،یا وقتی آواز
می خونی و هر کسی که صدات رو می شنوه تحسینت می کنه،یا زمانی که همه به عنوان یه پشتوانه می شناسنت...
می دونی برام مرگه اگه غم رو تو چشمات ببینم،واسم عذابه اگه اشک تو چشمهای مهربونت بلرزه
بابایی می دونم این دو روز خیلی ناراحت بودی و من این دو روز با تمام وجود عذاب کشیدم
دوستت دارم..امیدوارم همیشه سلامت باشی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 4:41  توسط ساحل  | 

امروز از اون روزهاست که حوصله هیچ کس رو ندارم.انقدر عصبانیم که دلم می خواد همه چیزرو بزنم بشکنم.
موبایلم رو خاموش کردم، تلفن اتاقم رو هم قطع کردم تا صدای هیچ کس رو نشنوم.

دلم می خواد سر یکی داد بزنم،............................................


کاش می فهمیدی من نقش بلد نیستم بازی کنم....
کسی که یک شبه به مقام ریاست برسه همین می شه/متاسفم برات
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:29  توسط ساحل  | 

2 روز ، دو اتفاق شبیه هم اما دو تا حس متفاوت
من کیم؟
تصمیمی که گرفتم درسته یا نه؟
دوستم داری؟
دارم بهت علاقه مند می شم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دونم ،فقط می دونم برام لذت بخشه تصور کنم قراره خونه مون رو چه مدلی بچینیم....
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:18  توسط ساحل  | 

دارم میرم سفر.مسافرتی که خودم خواستم برم اما الان اصلا حوصله رفتن ندارم و کم مونده بزنم زیر گریه.تنها میرم...
صبح با مامان خیلی خیلی بدجور دعوا کردیم .اصلا دلم نمی خواست اینجوری بشه اما شد.
مسافرتم 3 روز بیشتر نیست اما احساس می کنم اصلا حوصله ندارم.
اوضاع معدم هم بسیار ناجوره .هر چی می خورم بلافاصله حالت تهوع و سرگیجه می گیرم.در اولین فرصت باید برم دکتر........
امیدوارم از سفر که برمی گردم حالم بهتر از این باشه جرا قبول کردم برم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:59  توسط ساحل  | 

دلم می خواد برم کافی شاپ بنشینم ، قهوه داغ تو فنجون های رنگارنگ بنوشم ، با نوک انگشتم آروم لبه های فنجون رو لمس کنم و با پاهام رو زمین ضربه بزنم ، از پنجره بیرون رو نگاه کنم و هر از گاهی هم لبخندی به اطرافیان بزنم ،بعد سیگاری روشن کنم و دودش رو بدم بیرون، به ذره ذره تموم شدنش نگاه کنم و بعد روزنامم رو روبه روم باز کنم و تیترهای مورد علاقه رو بخونم ،آروم بلند بشم و کافی شاپ رو ترک کنم...........


زندگی جدی شده بسیار جدی،بنده در حال تصمیم گیریهای مهمی هستم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:23  توسط ساحل  | 

دیشب خوابت رو دیدم.تو خواب انقدر از دیدنت حالم بد شد که نمی تونم توصیف کنم.
خوشحالم که دیگه نمی تونم تحملت کنم.....
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:9  توسط ساحل  | 

کارهام رو کردم(این روزها که مامام نیست، کارهای خونه حسابی به عهده منه)
نشستم و با خواهر بزرگتر راجع به اتفاقات این مدت حرف می زنیم.وروجک رفته مسافرت ،پیش خانواده پدریش و خواهری حسابی کلافه ست>همسرش رفته تا وروجک رو برگردونه و خواهری هم خونه ما بود.من و اون و بابا.
شام رو درست کردم و ظرفها رو شستم و اومدم کنارش نشستم و قهوه خوردیم و حرف زدیم ...
صدای برخورد بارون با پنجره اتاقم هواییم کرده، دلم می خواد بشینم و خاطرات بارونیم رو مرور کنم..........
این روزها دوباره علیرضا برگشته...... نمی دونم باید چه کنم.....
این مدت عجیب ذهنم درگیر اتفاقی بود که امشب پایانش رو دیدم.........
چقدر شروع و پایان اتفاقات زندگی من به هم نزدیکن....
و این من رو نگران می کنه
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:32  توسط ساحل  | 

توی گشت و گذارهای وبلاگی می رسم به یک وبلاگ با اسم آشنا ،شروع می کنم خوندن یادداشتهای صفحه آخرش، به یه پست می رسم که در مورد دلتنگی و خاطراتش نوشته شده.....می خونم و می خونم چقدر خاطرات این آدم و دلتنگیهاش مشابه خاطرات من و دلتنگیهای منه،روی عکس کنار وبلاگ دقیقتر می شم به اسمش دقت می کنم لیست پیوندهای وبلاگ رو می خونم و به یک نام مشترک می رسم.....بله خودشه ، کسی که زندگی من رو تغیر داد، کسی که این روزها با خودم فکر می کنم اگه وارد زندگیم نشده بود چی می شد؟

نمی دونم درسته انقدر خاطراتم رو بیل می زنم و زیرورو می کنم یا اینکه باید بگذارم همه چیز به مرور زمان بگذره و حل بشه؟
چرا هیچ وقت جواب سوالات من رو ندادی؟هیچ وقت نفهمیدم چرا و چی شد؟بیش از اندازه دارم خودم رو کوچیک می کنم....
اما به جواب تک تک سوالهام و شنیدن تمام حرفهام نیاز دارم.....

طمع تلخ و گزننده ی حسرت،پشیمونی و دلتنگی رو احساس می کنم و آروم اشکهام رو با پشت دستم پاک می کنم و تکرار می کنم باید تصمیم بگیرم....................

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 15:17  توسط ساحل  | 

با موهای بافته شده دو طرف صورت،لباس خواب زمینه صورتی با طرحی پر از خرسهای صورتی پررنگ و سفید ، جزوه های درسیم دورو برم روی زمین ریخته شده و هر از گاهی هم فنجون قهوه پر و خالی می شه،هدفون توی گوشم هست و ضمن مرور درس آهنگ هم گوش می دم ،یک لحظه بامزی رو محکم بغل می کنم و به وضعیت خودم دقت می کنم.....

یک بله؟؟؟؟؟؟؟ و یک عمر تعهد؟
نمی دونم در حد توانم هست یا نه
بامزی رو محکمتر تو بغلم فشار می دم و زیر لب می گم:هیچ وقت بچه گیم رو ازم نگیر...........
از این شرایط می ترسم......



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:17  توسط ساحل  | 

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گل باران شود کلبه ویران من
تا بهار از زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان

تمام هم سن و سالهای من دوره ای از کودکی و نوجوانیشون رو با قصه های مجید همراه بودن، زندگی پسر بچه ساده ای که همراه با بی بی مهربونش زندگی می کرد، همه ما قسمت هایی از این داستان رو خوب به خاطر داریم و همراهش خندیدیم یا شاید اشکی هم ریخته باشیم
بی بی قصه های مجید این روزها حالش خوب نیست و دجار فراموشی شده، دیشب با دیدن قیافه مهربونش که چقدر پیر و فرسوده شده بود و هیچی از بازیهاش رو به یاد نمی آورد دلم گرفت........
برای بی بی قصه های مجید دعا می کنم و برای تمام مادربزرگ ها و پدربزرگ هایی که جوانی رو پشت سر گذاشتن و روزهای پیری رو با مریضی همدم شدن...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:23  توسط ساحل  | 

پیرهن گشاد و راحت نور ملایم چراغ،بوی قهوه و گرمای حاصل از نوشیدن جرعه جرعه اش همراه با صدای آهنگ:

تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی...........................

آرومم می کنه مثل زمانی که روی دوچرخه پا می زنی و صورتت رو می سپری دست نوازش باد یا اینکه روی سکوی پارکی نشسته باشی و سرت رو گرفته باشی رو به آسمون و پرواز پرنده ها رو نگاه کنی،یا شنیدن صدای ریزش آب از آبشار تو فضای گنجنامه همدان صبح زود که هنوز خورشید نزده و هیچ صدای اضافی هم نیست

خلاصه اینکه آرومم،و نمی خوام این آرامش رو از دست بدم،روحم خسته تر از این حرفهاست که تحمل ضربه یا حتی خطی رو به روی خودش داشته باشه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 1:56  توسط ساحل  | 

ساعت 9 امشب با شروع برنامه شب شیشه ای تلفن های خونه ما به صدا در اومد که ساحل ،حامد کمیلی رو داره نشون می ده از خواهر و شوهر خواهر بگیر تا عمو و دوستان.یک لحظه احساس کردم چقدر من آدم برون گرایی هستم و همه راحت می فهمن من چی دوست دارم و چی می خوام....
تصمیم گرفتم از امروز کمتر راجع به مسائل و احساساتم صحبت کنم، بهتر اینه که شنونده باشم تا گوینده

از وقتی هم برگشتم به این فکر می کنم چطوری می تونم ببخشم و کینه رو از خودم درو کنم ،شاید من هم بتونم عادی زندگی کنم

مطمئنم تا زمانی که حس کینه و حسادت درونم هست، نمی تونم زندگی نرمال داشته باشم....

برای بار چندم کیمیاگر رو خوندم، افسانه شخصی، زبان نشانه ها و روح جهان.........

وقتی به گذشته فکر می کنم می بینم من نشانه های زندگیم رو ندیدم و از کنارش گذشتم ،شاید اگر بهتر نگاه می کردم، بهتر گوش می سپردم ،امروز انقدر افسوس نمی خوردم.....


((تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه آدمیان است.همه چیز تنها یک چیز است. و هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی))
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:10  توسط ساحل  | 

وبلاگ من یکساله شد.

هیچ وقت یادم نمی ره روزی رو که تصمیم گرفتم وبلاگ جدیدی بنویسم و خودم رو پیدا کنم، جایی برای نوشتن درددلهام ،خواسته ها و نیازها ،غم ها و شادی هام، جایی که کسی من رو نشناسه و ندونه کیم و کجام...
خوشحالم که نوشتم .خیلی از ایرادات خودم رو در پس این نوشته ها و مرور آنها پیدا کردم.شاید اینجا فقط صفحه اینترنتی باشه ، اما برای من یه هم زبون و سنگ صبور بوده و هست.چه شبهایی که اشکهای من رو دید و چه روزهایی که خنده هام رو تماشا کرد...


تمامی هر روزه ام دوستت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 16:11  توسط ساحل  | 

دوره جدیدی از زندگی من آغاز شد............

خدایا می دونم مشکلات سر راهم کم نیست ، اما به کمکت احتیاج دارم...

قدم در راهی گذاشتم که نمی دونم به کجا ختم خواهد شد.یا انتهای مسیر من نهایت آرامش خواهد بود یا نهایت سردرگمی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 22:1  توسط ساحل  | 

مسافرت 4 روزه کیش با دوستام تجربه جدیدی بود .همه چیز فوق العاده بود جز اتفاق شب آخر که واقعا به خبر گذشت.

با ورودم به تهران نتایج کنکور ارشد هم اعلام شد و من دقیقا همونطوری که مطمئن بودم غیر مجاز شدم.
ناراحت هستم اما می دونم که سال گذشته اصلا از لحاظ روحی آمادگی نداشتم و اینکه می خوام تغییر رشته بدم امسال.

نمی دونم چرا با اینکه از مسافرت پر از انرژی بر گشتم اما انقدر بی حالم و یه جورایی دلم گرفته شاید چون..........

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 12:1  توسط ساحل  | 

دیدن فیلم شکلات یه لبخند ناخودآگاه روی لبهام نشوند............
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 3:25  توسط ساحل  | 


at last i found my own true love
i knew you i know you by your kiss
you show me true love
im yours forever



عزیزم تولدت مبارک،
امیدوارم وقتی شمع تولدت رو فوت می کنی آرزوهای خوب داشته باشی..............
کاش مثل سال گذشته کنارت بودم.......................
امیدوارم با کسی که در حال حاضر کنارت هست خوب و شاد باشی....
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:4  توسط ساحل  | 

یه دختر بچه ناز نازی ، درون من زندگی می کنه که هیچ وقت بزرگ نمی شه ، گاهی لباش رو آویزون می کنه و یه گوشه می شینه و دلش می خواد کسی بغلش کنه، گاهی انقدر جیغ و داد می کنه و شیطنت می کنه که کسی باید بنشونتش و گاهی هم فقط بای می کنه و لبخند می زنه.
این دختر بچه کوچولو دلش خیلی نازک و سریع می شکنه، گاهی حتی با یک نگاه یا با یک حرف

امروز هم دل این کوچولو شکسته شد و اخمهاش رفت تو هم و یه گوشه زانوهاش رو بغل کرد اما دلش نمی خواست هیچ کس حتی بهش نزدیک بشه چه برسه بغلش کنه و آرومش کنه.دلش می خواست تمام عروسکهاش رو پرت بکنه و تمام دیوارهای سفید رو خط خطی،

واقعیت های تلخ زندگی خیلی سعی دارن تند تند خودشون رو به من نشون بدن.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:3  توسط ساحل  | 

مدتهاست دلم میخواد راجع بهش بنویسم ،راجع به حس عجیبی که این روزها دارم
گاهی انقدر تلخ و گزننده ست که اشکم رو در می یاره گاهی هم انقدر لطیف و آرامش یخش که ساعتها لبخند به روی لبهام می نشونه.
این روزها عجیب دلم یه صندلی می خواد که روش بشینم رو به روی یک پنجره که به سمت کوه و آسمون باز بشه ،یه فنجوت قهوه هم تو دستم ، یه موزیک آرامش بخش مثل hello ، رو گوش بدم و تو ذهنم هیچ چیز نباشه یعنی به هیچ چیز فکر نکنم جز منظره ای که می بینم.
انقدر فکر و ذهنم شلوغه که واقعا بزرگترین آرزوم بی فکریه.

عجیب نسبت به پسرها بی اعتماد شدم و حس بدی دارم بهشون.تا با یک پسر رودر رو می شم و صحبت می کنم ازش به شدت بدم می یاد جوری که حتی دیگه نمی تونم نگاهش کنم.

یکی از دوستان بدجوری داره بچه بازی از خودش در می یاره جوری که شاید مجبور بشم باهاش یه بحث جدی بکنم خسته شدم از این همه سطحی نگری، کاش من هم مثل تو بزرگترین شادیم و تفریحم رقصیدن و نگاه کردن pmc بود.
باور کن این روزهای پایان درسم بزرگترین دغدغه و نگرانیم تحویل به موقع کارهام و استفاده بهتر از روزهای پایانیه.
خیلی دلم می خواست می فهمیدی اگر برای تشکر از کار من می خوای دعوتم کنی لطف کن منت سرم نگذار و این جوری رفتار نکن ،که احساس می کنم 4 سال درس خوندن برات حکم یاسین رو داشته.مدتهاس حرفی بهت نزدم واجازه دادم هر جوری دوست داری مسخره کنی و بازی در بیاری و همیشه گذاشتم به پای اینکه هنوز بزرگ نشدی اما دیگه بسه خسته شدم از این همه حرف مفت و فضولی های خاله زنکی.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:20  توسط ساحل  | 

نمی دونم چرا یه دفعه دلم برای علیرضا و اتاقش تنگ شد.برای بوی اتاق و رنگ مبلمان و همه چیز.........

یاد اون روزهایی افتادم که ساعتها می شستیم و باهم راجع به فیلم و کتاب و ... حرف می زدیم و قهوه و کیک می خوردیم.چقدر آرامش داشتم کنارش.

خدایا چرا همه چیز خراب شد؟چرا؟
دلم هوای اون روزی رو کرد که برام ناهار درست کرد و اومد بعد از امتحان دنبالم و گفت تو استراحت کن تا من غذای خوشمزه برات درست کنم.
چقدر علیرضا بزرگ بود و مهربون با اون نگاههاش که همیشه توش موج رضایت بود... اما چی شد؟ چرا یه دفعه عصبی شد و همه چیز عوض شد.
چرا اون صدای آروم ومنطقی تبدیل شد به فریاد و خودبینی؟

امروز رفتم فیلم مهمان، با هم دانشگاهیها از جمله آقای م که از دیدن من داشت بال در می آورد.نمی دونم چرا همه آدمها میان و می رن اما (م) همیشه هست و با تمام کارهای من از محبت و علاقش کم نمیشه.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 1:20  توسط ساحل  | 


کوری رو شروع کردم، نمی دونم چرا یه وقتهایی نا خودآگاه چشمم رو می بندم و سعی می کنم قدرت لامسه خودم رو به کار بگیرم.

دیشب تا نزدیکیهای صبح داشتم صندوقچه قدیمیم که یادگار کودکیهای مامی هست ، رو مرتب می کردم و خاطراتم رو مرور می کردم و لبخندهای رضایت بخشی می زدم.از صندوقچه عکس گرفتم اما نتونستم اینجا بگذارمش.
داشتم فکر می کردم انسان بدون خاطره چه طوری زندگی می کنه مثلا کسی که فراموشی گرفته.خاطراتم رو خیلی دوست دارم حتی اونهایی که تلخ هستند، دفترهاییم رو خوندم که سال 78 نوشته بودم و چقدر تغییراتم رو ملموس دیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 23:50  توسط ساحل  | 

تو آرایشگاه:

من: سلام ایوت جون سال نوتون مبارک

ایوت: سلام عزیزم ، چه ناز شدی، اوضاع روحیت از قبل از عید خیلی بهتره ها، تو از چشمهات انرژی می باره دختر حیف نیست انرژیت رو حروم کنی.به هر حال خوشحالم که حالت خوبه و منم یه دوست خوب پیدا کردم.وقتی می خندی خیلی ناز میشی پس همیشه بخند


مهمونی:

سانی: ساحل می دونی چند وقته من آرامش نداشتم الان که تورو دیدم انقدر آروم شدم که نگو بیا تا تو هستی منم کمد و کشوهام رو مرتب کنم.ساحل تو هفته ای یکبار بیا به من انرژی بده برو


تو ماشین:

کیا:میدونی ساحل از بعد از طلاقم هیچ وقت آرامش نداشتم ، دختر تو چقدر به آدم انرژی مثبت می دی و آدم رو آروم می کنی، انقدر کنارت آرومم که تا الان سابقه نداشته.

خوشحالم که آرامش رو پیدا کردم.حالا نمی دونم موقتا به بی تفاوتی رسیدم یا نه واقعا آروم شدم.

اما وقتی فکر می کنم می بینم این بی تفاوتی و آرامشی رو که الان دارم به آسونی به دست نیاوردم ، در قبالش سلامتیم رو هم از دست دادم....
دیگه نمی خوام به گذشته ها فکر کنم که چی شد و چی نشد فقط به این فکر خواهم کرد که اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم .......







+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:38  توسط ساحل  | 

اولین خبر:
من و علیرضا بهم زدیم.ناراحت اصلا نیستم.دیگه حوصله تحمل کردن و دختر خوب قصه بودن و بره بودن رو ندارم.می خوام یکم منم کولی بازی در بیارم ببینم چی میشه.

تنهایی کلی بهم مزه می ده.کلی کتاب خوندم این مدت.ورزش می کنم و دارم گذشته های تیره رو پاک می کنم

دومین خبر:
گویا قلبم دچار مشکل شده.از اول عید بدجوری اوضاع و احوالم بد بوده و دائم نفس کم میارم.دکتر کشیک بیمارستان می گفت احتمالا مشکل از ماهیچه های قلبم هست.

خبر دیگه ای ندارم..
سیزده به در خوب و متفاوتی بود.

پ.ن. اصلا از چند ماه نشست و برخاست با آدمها نمی شه پی به ماهیتشون برد علیرضای خوب و مهربون و فرشته ای که من چندیم ماه می شناختمش با علیرضای 2 ماه اخیر فاصله ای از زمین تا آسمون داشت.برای خودم و دل ساده و ذهن ساده اندیشم متاسفم.........
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:30  توسط ساحل  | 


من جزء بچه هایی بودم که به معنای واقعی کلمه بچگی ، بچگی کردم.اون روزها همه بچه ای عمه و عمو و خاله همسن بودیم و به خاطر نسبت فامیلی بابا و مامام تو تمام مراسم همه باهم بودبم و حسابی بازی می کردیم و واقعا عالم قشنگی بود.کسری پسر عمه من ، از من 2 سال بزرگتر بود و تو تمام بازی های بچگی ناجی و پشت من بود.
اون موقع ها که تو زیزمین خونه مامان بزرگینا بازی می کردیم همیشه مراقب من و سودی بود .یه پسر باهوش و دوست داشتنی و واقعا خوشگل.کم کم بزرگ شدیم و کسری از ما فاصله کرد ، یه مدت آروم شد و سر به سر کسی نمیگذاشت، از وقتی مامان بزرگ رفت کسری رو هم کمتر دیدم.
کسری خودش رو نابود کرد و من هیچ کس رو مقصر نمی دونم به جز پدرش.امروز با تمام وجود دلم می خواست خرخره باباش رو بجوم و بزنمش.وقتی از خونشون بیرون اومدیدم تا تهران اشک ریختم.
هر وقت عکسهای بچگیمون رو نگاه می کنم و نگاه مهربون کسری رو می بینم دلم می گیره.کسری قول بده خوب بشی قول بده برگردی
دلم برای مامان بزرگ تنگ شده ، می دونم داره عذاب می کشه جون اون کسری و کتی رو یه جور دیگه می خواست.
نگاه غمگین کتی خیلی دلم رو لرزوند

دلم گرفته بدجوری.........
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 1:15  توسط ساحل  | 

رفتم یه دوربین خیلی خوشگل خریدم کلیم دوستش دارم با علیرضا رفتیم جمهوری و خریدیم.

سال 86 داره شروع می شه و من کلی قول دادم که باید عملیشون کنم.

به یه نتیجه رسیدم اونم اینکه اصلا مامان نباید شکلات فندقی واسه من بگیره چوم من اصلا جنبه ندارم.

بهم پیشنهاد بازی در 2 پروژه تلویزیونی داده شده ...

پریشب یک عالمه قرص خوردم اما پشیمون شدم و انگشت انداختم تو حلقم و همش رو بالا آوردم.تا 24 ساعت گیجه گیج بودم.

همه آدمها بد و عوضی اند مگر خلافش ثابت بشه بسه دیگه اطمینان بیش از حد به مردم و ضربه خوردن.

امیدوارم سال 86 سال خوبی برای همه باشه من فردا می رم سفر یه سفر 4 روزه.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:20  توسط ساحل  | 

بوي عيدي، بوي توپ، بوي كاغذرنگي،
بوي تند ماهي‌دودي وسط سفره‌ي نو،
بوي ياس جانماز ترمه‌ي مادربزرگ،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

شادي شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ي عيدي از شمردن زياد،
بوي اسکناس تانخورده‌ي لاي کتاب،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

فکر قاشق زدن يه دختر چادرسيا،
شوق يک خيز بلند از روي بته‌هاي نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

عشق يک ستاره ساختن با پولک،
ترس ناتموم گذاشتن جريمه‌هاي عيد مدرسه،
بوي گل محمدي كه خشک شده لاي کتاب،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

بوي باغ‌چه، بوي حوض، عطر خوب نذري،
شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن،
توي جوي لاجوردي هوس يه آب‌تني،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

عاشق این شعر و آهنگم.یادش بخیر اون روزهایی که همه جمع می شدیم و پویا با گیتارش این آهنگ رو می زد و می خوند و همه ما هم باهاش دم می گرفتیم و تا نیمه های شب می زدیم و می رقصیدیم و می خوندیم.
چقدر همه از هم جدا افتادیم هرچی زمان می گذره دایره روابط ما هم محدودتر می شه و گرفتاریها وسیع تر.
دیشب کرج بودم و برای اولین بار تو یک محیط امن از روی آتیش پریدم و حسابی خوش گذشت.

شاید جدایی رو یکبار دیگه تجربه کنم.دیشب خیلی با مونا صحبت کردیم تا نزدیکهای صبح بیدار بودیم و مونایی باهام حرف می زد.
بوی عید رو حس میکنم.من عاشق ماهی سفره هفت سینم.عاشق سفره ی قشنگیم که مامان هر سال یا ایده جدید می چینه و همه ازش تعریف می کنن.
دلم می خواد امسال قبل از سال تحویل تمام چیزهایی رو که می خوام بنویسم دلم می خواد به خیلی چیزها برسم.سال تحویل ما تو راهیم......اینم یه تجربه جدیده
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 13:10  توسط ساحل  | 

عصر خیلی خوبی داشتم.در موردش هیچی نمی خوام بنویسم ام ( شاید حتی به هیچ کس هم نگم)فوق العاده بود ، اتفاقی افتاد که خیلی بهش احتیاج داشتم، خیلی دلم می خواست اتفاق بی افته.( ربطی به علیرضا یا آشنای دیگه ای نداره)
مرسی بردیا جان که بهم گفتی برای خدا نامه بنویسم، انگار حرفهام رو زودتر شنید.
خسته ام اما انگار رها شدم ، یه حس عجیب دارم مثل تولد، مثل پرواز کردن و ایمان آوردم که هنوز هم فرشته هایی
وجود دارن که مامور برآورده کردن آرزوهات باشن.

با یک فنجون چایی و یه شکلات فندقی نشستم و دارم فکر می کنم که چقدر لحظات زیبایی داشتم...........
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 22:30  توسط ساحل  | 

خوب بالاخره 12 اسفند هم رسید و زمان کنکور ارشد بنده.نمی دونم چرا خوابم نمیبره من که می دونم فردا کاملا آزمایشی دارم می رم امتحان بدم اما باز هم انگار ته دلم یه جورایی مظطربم.

از علیرضا خبری شد و باهم صحبت کردیم.ازش پرسیدم می خوای باهم باشیم یا نه؟ جواب داد آره عزیزم فقط گرفتارم چرا نخوام.. منم صلاح دونستم بقیه گله ها و صحبت ها رو بگذارم برای بعد.

یکی از فیلم های منتخب جشنواره امسال رو امشب رفتم حوزه هنری دیدم.به نظرم جالب بود با اینکه پسر خاله خیلی خوشش نیومد اما به نظر من یه جورایی جالب بود.فیلم روز سوم به کارگردانی لطیفی
بعد از فیلم هم بنده به شدت دستشویی واجب شدم جوری که ناچار شدیم بریم کافی شاپ -رستوران فلفل و هم یه نسکافه بخوریم هم من از اون وضعیت خلاص بشم.وای که چه جای دنج و قشنگی بود از اون کافی شاپ هایی که من خیلی دوست دارم و عاشق اینم که روزهایی که حس و حال هیچ چیز رو ندارم برم بنشینم و قهوه بخورم و از پنجره اش رفت و آمد مردم رو نگاه کنم.

آشنای پست قبل فرمودن من رو ساحل یک حساب خاص باز کردم و باید تمام چیزها رو با جزییات بدونم تا بتونم گذشته ش رو فراموش کنم...آقای عزیز بنده هم اگر قرار باشه حتی به تو فکرهم بکنم باید گذشته ت رو کامل کامل یادم بره به خصوص قسمت مربوط به شما و دختر خاله عزیزتون رو..... فکر نکن چون پسری مهم نیست ، خودتم خوب می دونی که مناز اون دسته دخترها نیستم که بخوام گذشتم رو مخفی کنم ، خاطراتمم به خودم ربط داره سعی نکن خودت رو بی گناه جلوه بدی و سعی کنی جوری وانمود کنی که لطف بزرگیه نادیده گرفتن کارهای من

وضعیت روحی هم بهتره.به خاطر دخترهام آهنگ های شاد گوش می دم و کلیم باهاشون حرف می زنم
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:19  توسط ساحل  | 

همه فکر می کنن بهترم، اما خودم می دونم که دارم خودم رو می زنم به بی خیالی سعی می کنم اصلا به ناراحتی هام فکر نکنم.شدم مثل کسی که داره سر خودش رو کلاه میگذاره.
شنبه کنکور کارشناسی ارشد دارم، من که اصلا آمادگیش رو ندارم ، گاهی احساس بد عذاب وجدان بدجوری می یاد سراغم که چرا مثل بچه آدم درس نخوندم، اما هر چی که فکر میکنم می بینم اصلا رو مود درس خوندن نبودم و نیستم
یه جورایی انگار روحم خسته ست ، دلم می خواد برم کلاس نقاشی دوباره پیانو زدنم رو شروع کنم . یکم به درونم برسم.برای ارشد سال دیگه می خونم.
دیشب خواب علیرضا رو دیدم، نمی دونم چرا یه آدم می تونه انقدر متفاوت باشه ، علیرضایی که ادب و مهربونیش کاملا زبانزد بود تبدیل شده به یه موجود عجیب و ناشناخته، سعی می کنم اصلا در طول روز بهش فکر نکنم چون وقتی یادم می افته یه دفعه نیست و نابود شد حالم خراب می شه.من از این موش و گربه بازی ها و بی خبری متنفرم. شاید واقعا هم درگیر باشه اما این بی خبر گذاشتنش برام غیر قابل قبوله.
کسی که خیلی سال می شناسمش و همیشه برام مثل یه دوست عادی و خوب بود و تمام روابط و زندگی من رو کم و بیش می دونه تبدیل شده به یه آدم عاشق و دلباخته، جند روز پیش با مونا حرف زده و کلی درددل که چرا من تحویلش نمی گیرم و اون من رو برای آینده می خواد و از این حرفها.من نمی تونم این آدم رو دوست داشته باشم چون خیلی چیزها از زندگی گذشته اش می دونم اما نمی دونم اون چه جوری تونسته اینها رو راجع به من نادیده بگیره.
برای خودم دلم می سوزه ، هر وقت کسی رو دوست داشتم از دست دادم ، اما هر وقت نسبت به کسی بی تفاوت بودم اون آدم به سمتم اومده به صورت خیلی عجیب

این روزها انقدر کیف و کفش خریدم که خودم هم خجالت می کشم دیگه.مرض خرید افتاده تو جونم.

امیدوارم از علیرضا خبری بشه به خودم که نمی تونم دروغ بگم به غرورم بر خورده.......
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:23  توسط ساحل  | 

دیشب خواهرها حسابی با من صحبت کردن و بساط نصیحت حسابی به راه بود.
امشب تو مهمونی باز حالم بد شد و بعد از مدتها که با دل سیر غذا خوردم همه رو بالا آوردم کنار مامان نشستم و سرم رو گذاشتم رو شونش و وقتی شروع کرد ناز کردنم نمی دونم چرا اشکهام سرازیر شد.
عمو ازم می پرسه چرا انقدر چشمهای خوشگلت بی حاله نمی خوای با من درد دل کنی؟تمام دانشجوهام واسه من حرف می زنن ، تو هم بگو ،موضوع عشقیه؟
با علیرضا بعد از 10 روز صحبت کردم، باباش حال نداره و قراره صبح عمل بشه.
دلم می خواد صبح تا شب دراز بکشم و آهنگ گوش بدم و به هیچ چیز فکر نکنم.واقعا به هیچ چیز.یه سری آهنک از اینترنت گرفتم که هیچ خاطره ای برام نداره آهنگ های قدیمی ، یه سریش مال زمانی که دبستانی بودم و پر بودم از شادی و راحتی.گوش دادن به این آهنگ ها یکم بی خیالم می کنه.
هرکس ازم می پرسه چته ، فقط می تونم نگاهش کنم چون واقعا هیچی نمی دونم.
نسبت به علیرضا به یه بی تفاوتی رسیدم، نمی دونم چرا وقتی کار داره یا گرفتاره انقدر خودخواه میشه، من از کجا باید بدونم علت غیبت 10 روزش مریضیه باباشه و به خودش اجازه می ده هیچ تلفنی رو جواب نده ، چون گرفتاره؟
من امروز دختر دار شدم.دو تا دخمل نانازی. اسمشونم هست یلدا و یسنا .دو تا گلدون خوشگل که شدن دخترهای من.امروز کلی باهاشون حرف زدم و نازشون کردم.مامان عقیده داره بودن گل و گیاه می تونه حالم رو بهتر بکنه.
بدجوری این روزها صدای احسان خواجه امیری بهم آرامش می ده ، حس میکنم بهم بال پرواز می ده.
بی تو غریب غربتم آماده شکستنم
با من بمون بمون بمون با من که عاشقت منم ، منم.....
ندونستم نرسیده تو شروع قصه می ری
آرزوی زندگی رو می ری و ازم می گیری
ندوستم که رسیدن یه بهونه ست واسه رفتن
واسه پرپر شدن تو واسه ویرون شدن من
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:18  توسط ساحل  | 

سعی می کنم خوب باشم اما خوب خیلی جالب نیستم.
سرمای هوای این روزها رو اصلا دوست ندارم همیشه این موقع سال بوی عید حس می کردم اما امسال فرق می کنه. انگیزم رو برای خیلی کارها از دست دادم.گاهی منفی می شم خیلی زیاد گاهی هم سعی می کنم با خندیدن حواس خودم رو پرت کنم.
وسواس غذا پیدا کردم.هیچی نمی تونم بخورم.هر چی هم می خورم گلاب به روتون بالا می یارم.الان 4-5 روزه که هیچی نخوردم جز چایی و قهوه.از بوی همه چیز هم حالم بد می شه.
انقدر دلشوره و حس بد دارم که تو تمام رفتارهام مشخص شده.بابا دیشب بهم می که خانومی یکم بخند چرا انقدر عصبی هستی.

خلاصه که نمی دونم چمه و فقط دلم می خواد تمام این حالتهام زودتر تموم بشن.

مگر نگفتی بخوان مرا
من که بارها خواندمت
صبح، ظهر ، شام و در تمامی نفسهایم
پس چرا صدایی نمی شنوم
رد گامی هم دیگر نمی بینم
اگر بگویی مشکل از توست ، می پذیرم
باور کرده ام دیگر که مشکل را در خود ببینم
بار دیگر نیز می خوانمت
صدایم رو بشنو

آغوشت را می خواهم
تا در کنار دریا گام برداریم
تو را باز می خوانم
این بار بلندتر
دلم می لرزد
مرا دریاب...................
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 19:49  توسط ساحل  | 

به خودم حسابی رسیدم موهامو سشوار کشیدم .ناخونهام رو درست کردم و یه لاک کرم خیلی خوشرنگ بهشون زدم و جلوم گرفتم و نگاهشون می کردم دیدم (م) حق داره که می گه دستهام قشنگه خودمم دستهام رو دوست دارم خیلی.
ناخونهای پام رو هم سوهانکشیدم و یه لاک سرخابی (به قول علیرضا جلف) هم به اونهازدم و درازکشیدم و به اهنگ حسام و فرد گوش دادم.:
ای اخرین حرف من مروارید ای مروارید سپید سپید قد بلند مروارید ای مروارید
قر تو کمرم گیر کرد و یهو شدم ساحل مدتها پیش بلند شدم و حسابی صدای آهنگ رو بلند کردم و رقصیدم کلی
.

دلم خیلی خیلی برای علیرضا تنگ شده خیلی خیلی کم هم ازش خبر دارم دلم می خواد می شد زودتر ببینمش تا باهاش حرفهام رو بزنم.دلم نمی خواد تا کاراش تموم نشده بیاد بیرون چون نمیخوام فکرش درگیر کار باشه و با هم یه وقت بحثمون بشه
چقدر هوا امروز خوب بود.دوستش می داشتم.دوستی ازم خواهش کرده فردا برم سر صحنه فیلمبرداری.نمی دونم برم یا نرم؟

رفتم یه مانتو خریدم که کلی دوستش دارم اما الان که اومدم خونه حس می کنم یکم زیادی کوتاهه.اما به هر حال دوستش دارم با یه کیف گوجی مشکی و یه شال قرمز و مشکی.ووای علیرضا کجایی بریم بیرون من ذوق لباسهای نو دارم....
کودک درونم دلش یه خرس پشمالو می خواد.(تو اسباب بازس فروشی قائم مقام دیدم می خوام برم براش بخرم.بچم گناه داره:d)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 17:6  توسط ساحل  | 

من نمی فهمم چه معنی داره تو هر مرکز خریدی که این روزها پا می گذاری پر شده از انواع و اقسام قلبهای قرمز و شمهعای مخصوص ولنتاین و جعبه کادو و ... همه حرفها هم خلاصه شده دوروبر اینکه تو چی خریدی من شکلات مرسی گرفتم با یه شمع بزرگ فلان . اون یکی می گه من بهش گفتم واسم گوشی بخره من گفتم این و بخره و چقدر من پرم از سکوتی که حتی باعث شده این چند روزه نسبت به رنگ قرمز هم واکنش نشون بدم.

حساس شدم به همه کس و همه چیز .دیشب رفتم و کلی واسه خودم خرید کردم اما شادیش فقط برام یک ساعت بود من که همیشه با خرید کردن کلی انرژی می گرفتم دیشب بعد از یکساعت باز همه چیز برگشت به سابق.نمی دونم چم شده من هیچ وقت انقدر نا امید نبودم هیچ وقت، اما انگار الان تمام خاطرات تلخ و بد و تمام نیازهای ارضا نشدم با هم سر باز کردن و از جلوی چشمام رژه میرن دائم.

دیروز رفتم دیدن کسی که کلی التماس کرده بود ببینمش رفتم و تا اومد جلوم با یه دسته گل قشنگ بهم سلام داد.یادمه چند روز پیش نوشته بودم دلم یه دسته گل می خواد حتی اگه شده ازین نرگس های سر چهار راه.

دلشوره بدی دارم و این روزها بیشتر می خوابم که کمتر دلشوره داشته باشم و همین باعث شده حجم زیادی کار نکرده روبه روم باشه.این هم بدتر عصبیم می کنه.

کاش ساحل یکسال و نیم پیش بودم.لعنت به من ......
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:32  توسط ساحل  | 

رفتم حمام و زیر دوش کلی اشک ریختم برای تنهاییم.برای علیرضایی که نمی دونم چرا در طول دو هفته یه دفعه عوض شد .برای عشقی که هنوزم که می بینمش با تمام وجود دلم براش ضعف میره با اینکه هم من هم اون افراد تازه ای تو زندگیمون هستن اما هنوزم از نبودنش احساس بدی دارم.
اشک می ریزم برای تمام ولنتاین هایی که تنها بودم همیشه یه هفته قبلش دعوا می شد و یه مدت بعدش آشتی.
انقدر دلم یه دسته گل می خواد حتی از این نرگس های سر چهار راه .
من الان باید درس بخونم اما انقدر اوضاع روحیم داغونه که نمی تونم حتی نفس بکشم چه برسه درس بخونم.

خدایا فکر می کنم دیگه وقتش باشه بخوای نگاهم کنی

بین همه این گرفتاریهای فکری اقای (م) مرتب زنگ می زنه و ازم می خواد یه وقت بگذارم تا همدیگرو ببینیم می گه دلش برام خیلی تنگ شده می گه رفتم یه انگشتر نقره دیدم که روش صدف بوده با کلی نگین می یای باهم بریم بخرمش برات چون تو انگشتر خیلی دوست داری ، آخه دستهاتم خیلی خوشگلن.وقتی تلفن رو قطع کرد زدم زیر گریه می دونم آهش گرفتتم .......

پ یه پسری که خیلی شبیه خواننده مورد علاقه من بود و خیلی وقت پیش بهم پشنهاد دوستی داد و یکی دو بارم باهم رفتیم بیرون و بعد هم سر اینکه جرا من سردم و مثل دخترهای دیگه قربون صدقه قیافش نمی رم و هر چی میگه گوش نمی دم باهاش دیگه حرف نزدم بعد از چند ماه که دید نه مثل اینکه من مثل دخترهای دیگه مرده قیافش نیستم بهم زنگ زد و کلیم ناز کشید که می خوام باهات باشم. حالم داشت بهم می خورد از حرف زدنش نمی دونم چرا وقتی از یکی بدم بیاد دیگه نمی تونم هیچ چیزی رو تحمل کنم.

وقتیم از یکی خوشم بیاد انقدر نرم می شم که طرف کاملا خودش رو محق این می دونه که هر کاری دوست داشت بکنه.
دوست دارم یه بلایی سر خودم بیارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 19:41  توسط ساحل  | 

روز خیلی عجیبی بود امروز صبح با ( تو) و دوست مشترک صبحونه رفتیم تندیس.البته صبحونه برای من که خلاصه شده بود تو 2 تا فنجون قهوه. نمی دونم چرا یهو دلم خواست زمان بر می گشت عقب ، نمی دونم چرا یه دفعه انقدر پرت شدم تو خاطرات گذشته.میدون قدس بچه ها اومدن و سوار ماشین شدیم، دستهام سرد شده بود و دستهام و گذاشتم تو جیبش تا گرم بشم همین یک کار کافی بود بر گردم به تمام خاطرات خوب یکسال و نیمی که باهم بودیم.

از صبح خیلی روبه راه نبودم یعنی الان مدتهاست که دیگه نمی شه گفت روبه راهم.همش یه بغض عجیب رو حس می کردم که خیلی عذابم می داد.عصر با علیرضا صحبت کردم و نمی دونم چرا یه دفعه دعوا شد .یک ساعت هنگ بودم حسم می گفت که همه چیز توم شده و دیگه برگشتی نیست.

تمام این سالها جلوی چشمم اومد تمام پس زدنها و کنار گذاشته شدنها.حس عجیب و تلخی بود.

سر شب زنگ زد و برای رفتار بد عصرش توضیح داد و البته مثل همیشه منم مقصر کرد اما من هیچی نگفتم چون یه جمله ای شنیده بودم که خیلی دلم رو سوزوند بهش گفتم اگه الان تو گرفتاری ،من هم اوضاع و احوال خیلی خوبی ندارم ، من درک میکنم پس تو هم سعی کن درک کنی.

می خوام کمی خودخواه بشم و نامهربون.حس می کنم چیزی به اسم ((من)) توی رایطه ام شدیدا نادیده گرفته شده.تا 1 ماه دیگه باید به علیرضا فرصت بدم تا بار کارهاش کم بشه.خودم هم باید ساحلی رو بسازم که نه گذشته رو انقدر بزگ ببینه نه خودش رو انقدر کوچیک.روزهای سختی در انتظارمه اما می دونم مثل همیشه مشکلات رو شکست می دم.

خاطره راهبی ست بی رحم
که زمان حال عزیز را قربانی می کند و قلب آن را به آینده هدیه می دهد.
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 23:20  توسط ساحل  | 

سر شام بابا بغلم می کنه و می گه چرا انقدر بداخلاقی، جای من مامان جواب می ده که حال نداره بعد اشاره می کنه که داره پریود می شه و بابا دیگه هیچی نمی گه، اما ناخودآگاه اشکهای من گوله گوله پایین می یان.مزه شور اشک رو احساس می کنم و حالم از خودم از این افسردگیهای ماهانه و از این تنهایی بهم می خوره.

موبایل علیرضا قطع شده امروز هم ازش خبری ندارم، خدایا چرا نمی تونم بگم من متنفرم از اینکه از کسی خبر نداشته باشم ،من بدم می یاد وقتی زنگ می زنم گوشیتو جواب ندی، بدم میاد دو روز بی خبر باشم .....چرا هر وقت بعدش زنگ می زنه انقدر آروم و ریلکس حرف میزنم که حتما پیش خودش فکر می کنه واسه من هیچی مهم نیست و خیلی راحتم.

خدایا دارم کم کمک به این نتیجه می شرسم که بهترین کار برای من تنها بودنه.تنها چیزی که من رو می تونه بهم بریزه بی خبریه همین.

دوستم زنگ می زنه کلی مسخره بازی در می یاره که من بخندم اما دلم می خواد خرخرشو بجوئم بهش می گم قطع کن تا فحشت ندادم میگه داد بزن تخلیه شی نشینی دوباره تا صبح .من می زنم زیره گریه با صدای بلند زار می زنم و می گم خسته اممممممممممممممممممممممممم.
خوابهای بدم هنوز ادامه دارن دیگه از خوابیدم می ترسم.

خونه پشتیمون یکیشون فوت کرد امروز صبح با صدای لا اله الی الله گفتن ها و چیغ یه عده از خواب پریدم و تا چند ثانیه وحشت داشتم که نکنه برای کسی از خونه خودمون این اتفاق افتاده.توی تاکسی تمام مسیر تا دانشگاه داشتم به اتفاقات این یک سال اخیر فکر می کردم و اینکه چقدر از درون داغونم.باید با خودم کنار بیام.
با این همه آشفتگی اما هر کس منو ببینه می گه چه دختر شاد و باحالیه هیچ کس نمی تونه باور کنه که چقدر داغونم.خدایا نگام کن....................
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 21:57  توسط ساحل  | 

فردا ترم جدید شروع می شه ، آخرین ترم من در مقطع کارشناسی.حس می کنم دلم برای تمام این روزهای خوب و بدی که در دانشگاه داشتم تنگ می شه.برای تمام خاطره های خوب و بدی که تو اون حیاط، تو اون کلاسها و تو اون فضا اتفاق افتاد تنگ می شه.


حالا که من دارم ذهنم رو درست می کنم ، یه آدم مسخره سعی می کنه ذهنیتم رو نسبت به علیرضا عوض کنه.اینکه چرا با تفاوت سنی 8 سال با تو دوست شده و حتما زن داره یا طلاق داده ، پس اگه نداشته خیلی بی دست و پاست که تو این سن دختر بازی می کنه و ..........
خندم می گیره که از این حرفها قراره چی به اون برسه.

یه چیز ی که تو سریال FRIENDS برای من خیلی جالبه اینه که وقتی یه دختر و پسر باهم دوستن چقدر راحت به هم می گن دوستت دارم و عزیزم و این حرفها.من اولین دوست پسری که داشتم (ف) همیشه خیلی راحت به هم می گفتیم دوستت دارم .اما از بعد از اون یاد گرفتم که نباید به یه پسر نشون داد که چقدر برام ارزش داره. چون از این قضیه دوبار خیلی ضربه خوردم..الان حتی فکر اینکه یه روز علیرضا بفهمه که دوستش دارم هم عذابم میده چه برسه به اینکه بخوام بهش بگم. من خیلی دختر احساساتیم و از بچگی جوری بزرگ شدم که خیلی راحت ابراز احساسات کنم و تو خونه ما همه حتی بابام خیلی راحت احساساتشون رو نشون میدن.بعضی مواقع برای منی که اینجوری عادت کردم خیلی سخته که نپرم بغل علیرضا و بهش نگم وای عزیزممممممم.اه چقدر بده که نباید خودمون باشیم.یادمه سر رابطه قبلیم استاد مشترک من و دوست پسرم( تو سابق) بهم می گفت مشکل رابطه شما اینه که تو بهش نشون دادی چقدر برات مهمه و باید جوری باهاش رفتار کنی که همیشه نگران از دست دادن تو باشه.این حرفها و این تجربه هاست که من رو تو رابطه ام با علیرضا محتاط کرده.
فردا تولد یه دوست مشترکه(بین من و تو)
دلم برای علیرضا تنگ شده.برای صدای آرومش که بهم آرامش می ده و چشمهای مظلومش که انگار همیشه توش رضایت موج می زنه.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 0:48  توسط ساحل  | 

چند شب دائم خواب مرگ و میر و خواب مرده های فامیل رو دیدم انقدر که دیگه داشتم نگران می شدم اخه بدبختی من همیشه خوابهام یه جورایی تغبیر می شن.علیرضا برای کارهای پروژه جدید مشهده منم جمعه عصر یهو دلم هوای مشهد و خالم رو کرد که اونجا زندگی می کنه و الان تنهاست.از شانس خوب بلیط هواپیما پیدا کردم و صبح شنبه رفتم مشهد چون می دونستم علیرضا شدیدا درگیر کار فقط یه مسیج زدم که من مشهدم و دیگه بهش زنگ نزدم.علیرضا عادتی که داره وقتی درگیره کاره و تمرکزش رو چیزی محاله مسیج جواب بده یا تلفن.ازش خبری نشد تا دوشنبه که دبگه حس مسخره جدید به سراغم اومد و از شدت دلشوره دیگه نمی دونستم چه کار بکنم شاید 20 بار بهش زنگ زدم و حواب نداد دیگه رسما نشسته بودم و دل و رودم رو از تو دهنم جمع می کردم ، گفتم حتما یه اتفاقی براش افتاده، همین باعث شد که فرداش یه دعوای شدید با هم بکنیم و اون هم شدیدا از دستم عصبانی باشه که چرا با اینکه می دونم اون رو ارتفاع بوده( والله اگه می دونستم که زنگ نمی زدم) انقدر زنگ زدم و تمرکزش رو از بین بردم و چرا من بدترین اتفاق ممکن رو فکر میکنم و......(از بس همیشه هیچ توقعی از هیچ کس ندارم و نداشتم همینه که توقع یه خبر کوچک دادن تو اوج کاری در نظر علیرضا انقدر بزرگ جلوه کرد که بخاطرش ناچار شدم معذرت خواهی هم بکنم)

دیگه جدا تصمیم گرفتم این افکار مسخره رو از خودم دور کنم هم داره خودم رو داغون می کنه هم اطرافیانم رو ناراحت می کنه.
کلا از لحاظ روحی بهترم ، یکم سبک شدم .
خیلی دارم با خودم و افکار منفی درونیم می جنگم، امیدوارم پیروز بشم.
خدا کنه پروژه علیرضا هم گیر و گرفتاریش زودتر بر طرف بشه که شدیدا هاپو شده.البته که بهش حق میدم خیلی فشار روشه و این کار براش خیلی مهمه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:34  توسط ساحل  | 

دیشب انقدر از معده درد اشک ریختم که آخر ساعت 12 رفتیم درمانگاه.دکتره مونده بود اشکهای گوله گوله منو باور کنه یا اون سایه آبی و لبهای صورتیمو( آخه قبلش مهمونی بودم)
نزدیک یک ساعت دکتر داشت باهام صحبت می کرد که تمام این مشکلات عصبیه و مامانم هم تند تند تصدیق می کرد و می گفت فقط حرص و جوش می خوره.دکتر هم گفت اعصاب معدم تحریک شده و باید آرامش کامل داشته باشم و یه سرم و چند تا آمپول تجویز کرد.
دیشب خواب خیلی بدی دیدم ، خواب دیدم همه فامیل رفتیم یه جنگل داریم گورستان فامیلی درست می کنیم و هر کسی داره جای قبرش رو تعیین میکنه.داشتیم جای پدربزرگ مادربزرگم رو هم عوض می کردیم.از خواب که پریدم خیس عرق شده بودم .از صبحم نمی دونم چرا اشکهام تموم نمی شه.
حس می کنم این مدت به روحم اجازه استراحت ندادم ، خیلی خسته کردم خودمو چه تو دانشگاه، چه خونه ، چه تو روابطم بیش از حد خودم رو تو محدودیت قرار دادم و به خودم فشار وارد کردم .دلم می خواد یه مدت جایی باشم که هیچ صدایی رو نشنوم ، هیچ موجودیم نبینم ، شاید یکم آرامش بگیرم.

این ساحل منفی و عصبی اونی نیست که قبلا بود.کسی نیست که دوستش داشته باشم هر شب قبل از خواب کلی باهم دعوامون میشه.حرف حسابشم نمی فهمم.



+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:43  توسط ساحل  | 

کلی نوشته بودم همش پرید.
حال و روزم اصلا خوب نیست فشارم همش پایینه ، حالت تهوع و سرگیجه و سر درد دارم نمی دونم چرا.

علیرضا یه پروژه گرفته مشهد.نمی دونم چرا همیشه از این تغییرات یه دفعه ای وحشت دارم.شاید به خاطر تجربه بد یه که دارم.وقتی فکرش رو می کم می بینم یکسال و نیم عاشق بودن و دائم لرزیدن ،دائم از اوج رابطه با سر زمین خوردن و دوباره بلند شدن ضربه بدی برام به یادگار گذاشته که هنوزم که هنوزه تن و بدنم رو می لرزونه.

دلم یه قهوه داغ با کیک کاکائویی کنار علیرضا رو می خواد که موهام رو تو دستش بگیره و بگه جوجو مهربونم
کیک بخور.دوست دارم تو ماشین ساعتها کنارش بشینم و براش از کارهایی که کردم تعریف کنم و اونم بخنده و بگه وای که وقتی یه جوجوی لوس میشی و تعریف می کنی چقدر قیافت بامزه میشه.
یادمه توی رابطه قبلیم هیچ وقت نمی تونستم خودم رو لوس کنم هر وقت دلم ناز و نوازش می خواست با یه اخم و تخم یا دعوا تموم می شد.الانم گاهی حس می کنم باید یه دختر بداخلاق و جدی و محکم باشم.گاهی که علیرضا بهم می گه فکر نکن همیشه باید محکم باشی خندم می گیره ، چقدر این دو تا آدم باهم فرق دارن.

خلاصه که وسط گرفتاری های علیرضا خان بنده بدجوری هوس لوس شدن کردم و اصلا هم نمی تونم بی خیالش بشم.فعلا که دارم خودم رو کنترل می کنم تا سرش خلوت بشه و کلی خودم رو لوس کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:17  توسط ساحل  | 

نمی دونم حس و حال این روزهای من شبیه چی شده.حس خانوم های حامله رو دارم(نکه تا حالا یه ده باری حامله شدم) یادمه خواهرم زمان حاملگی همیشه می گفت احساس می کنم بوها زیاد و قوی شدن یا حس می کنم دوستم ندارن و از این حرفها....
این روزها همه و حتی خودم بوی غریبه بودن می دن.هیچ عطر آشنایی هم فایده نداره تا این بوی غریبگی و بی اعتمادی رو از من دور کنه. حس دوست نداشته شدن می کنم نمی دونم چرا اما همش نگرانم ، با اینکه همه چیز مثل همیشه ست اما سریع افکار منفی می یاد سراغم.انقدر تو رابطه قبلیم تن و بدنم لرزید و دائم نگران طرد شدن بودم و خیلی الکی و بی دلیل طرفم هر وقت مشکل داشت من رو کنار می گذاشت که الان هم کنار علیرضا این حس رو دارم.وقتی یه بار زنگ می زنم و جواب نمی ده تنها فکری که نمی تونم بکنم کار داشتن و جلسه داشتنشه.از هزار و یک مریضی لا علاج به ذهنم می یاد تا اینکه بی خیال من شده و این حرفها.درست مثل بچه ها.باز خوبه به روی خودم نمی یارم که وای چرا جواب ندادی و کجا بودی و چه فکرهای احمقانه ای کردم اما خوب تا بهم زنگ بزنه انقدر حال و روزم بد می شه که گاهی حس می کنم الان روح از بدنم جدا می شه. باید به خودم این باور رو بدم که بی خودی دارم گذشته و حال رو بهم پیوند میدم.
دلم شدیدا آهنگهای ویگن رو می خواد نمی دونم کی cd رو ازم گرفت و دیگه نداد اما شدیدا دلم صدای آرامش بخشش رو احتیاج داره.

بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم......


آخر ای محبوب زیبا بعد از آن دیر آشنایی آمدی خواندی برایم غصه تلخ جدایی...........


لالا لایی لالا لالایی لالایی ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن سرود زندگی سر کن دلم تنگه دلم تنگه......


(روحش شاد آهنگهاش و صداش روح آدم رو تازه می کنن)



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 2:44  توسط ساحل  | 

عاشق اینم که اولهای شب یه فنجون چایی بریزم دراز بکشم کف زمین دمر روی داغیهای کف اتاق یه کتاب غیر درسی بخونم و موسیقی ملایم گوش بدم.آهنگی که آروم باشه و روح آدم رو نوازش کنه نه این آهنگهای عاشقانه آروم که بدتر آدم رو هوایی می کنه.
امروز علیرضا بهم ثابت کرد براش مهمم و چقدر احساس آرامش داشتم وقتی ساعت استراحتش ،ناهار نخورده ، با سردرد اومددنبالم و نگذاشت با اون حالم خودم برگردم حتی با اینکه تمام طول مسیر به سکوت گذشت اما همین حضورش بهم آرامش داد.

یکمی ذهنم خراب شده و سریغ منحرف می شم تو مسیر تفکرات اشتباه عذاب دهنده.اصلا از این وضعیت راضی نیست باید به فکری برای خودم بکنم حتی اگر شده ذهنم رو محکوم کنم و عذابش بدم دیگه نمی خوام به این مزخرفات فکر کنم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 1:31  توسط ساحل  | 

پریشب داشتم کلی شعار می دادم که هیچ اتفاقی تو دنیا بد نیست و این طرز فکر و باور ماست که کاری رو بد جلوه می ده یا خوب.پس نباید نه از شادی ها خیلی شاد شد نه از غم ها و از این حرفها..
اما اتفاقی افتاد که منفی شدم ، به کلی منفی شدم انقدر اتفاقی که برام افتاد بد و بزرگ جلوه کرد که نمی دونم چی بگم.
از در شرکت که اومدم بیرون حس می کردم دارم بالا می یارم اصلا سرمایی حی نمی کردم تا در شرکت رو باز کردم بغضم ترکید اول شماره علیرضا رو گرفتم گفتم خوب بهش چی بگم من که هنوز انقدر باهاش راحت نیستم که بخوام این حرف رو بزنم.زنگ زدم به کسی که همیشه کنارش آروم بودم (تویی که قبلا براش می نوشتم) انقدر حالم بد بود و تن صدام غمناک و بغض آلود که فهمید چقدر بودنش رو احتیاج دارم.

اومد ، قرار گذاشیم نشر ثالث ، کافی شاپ طبقه بالا، خدایا چقدر بد بودم تمام تنم می لرزید.اشکهام نا خودآگاه
می اومدن.تصورش برام سخت بود وقتی ذهنم بر می گشت عقب تنم می لرزید.باورم کرد بهم ارامش داد ،بحث و عوض کرد.می دونم که هیچ وقت نمی تونه حس کنه چرا انقدر بی تاب بودم و برای یک دختر چقدر سخته اما باز هم مرسی که اومد و سعی کرد آروم کنه ،آرومم شدم اما تا اومدم خونه باز هم خراب شدم .دلشوره و حال تهوع، سر درد و کلی حالت های بددیگه که امیدوارم زودتر بگذره..........

امیدوارم تمام روانی های دنیا خوب بشن که اینطور بقیه رو آزار ندن.ازت نمی گذرم.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 2:28  توسط ساحل  | 

امروز اولین روز امتحانات هست و منم که طبق معمول همیشه شب زنده دار بودم.

بدترین عادت من اینه که باید شب امتحان بیدار باشم و تا صبح درس بخونم حتما یه چیزاهایی می مونه واسه اخرین لحظات همیشه.

امروز شنبه ست و اولین امتحان برف هم که آروم آروم می باره، پس با لبخند و دلی پر از امید هفته رو شروع می کنم

خدایا به امید تو..................
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 5:48  توسط ساحل  | 

هر توقعی حتی توقع آرامش
بی قراری می آورد.
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت.

((مسیحا برزگر))

خیلی وقته دارم به توقع فکر می کنم یادمه چند وقت پیش یک جمله از دکتر شریعتی خوندم به این مفهوم: که توقع باعث از بین رفتن و خراب شدن یک رابطه می شه.
ذهنم خیلی درگیر این موضوع شده .واقعا توقع بد چیزیه.از وقتی انتظار آرامش داشتن تو رابطه رو دارم بدتر عصبی شدم و بی قرار.


من خود را به دست خداوند می سپارم
تسلیم باش
به طور کامل تسلیم باش
همین که خود را تسلیم کنی
تخلی درون تحقق می یابد.............


گفت: هر الله تو لبیک ماست
و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست
جذب ما بود و گشاد این پای تو
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یارب تو لبیک هاست..................

((مسیحا برزگر))
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 4:19  توسط ساحل  | 

بزرگترین مشکل شب بیدار نشستن های این چند وقت و درس خوندن های شبانه ،گرسنه شدن های مداوم و اضافه وزن پیدا کردن بسیار ناجوری ست.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 3:42  توسط ساحل  | 

فراتر از ذهن برو
آگاه باش تو عین ذهن خود نیستی
همین آگاهی ست که سعادت می آورد.
این آگاهی آزادی ست.

پروانه

روزها و ماهها و سالها را نمی شمارد،
پروانه، لحظه ها را می شمارد.
بنابراین، عمر یک روزه پروانه ، بیش
از عمر هفتاد ساله آدمهاست.


((مسیحا برزگر))

حس عجیبی دارم صد بار این متن رو خوندم.متاسفم برای تمام لحظه هایی که با نهایت بی تفاوتی از بین رفت ...........
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 1:5  توسط ساحل  | 

گاهی آدم با تمام وجود دلش می خواد برای کسی لوس بشه.برای کسی ناز کنه در آغوش کشیده بشه درک کرده بشه و با محبت بوسیده بشه.اما درست در همین شرایط طرف مقابل هم از لحاظ کاری و اجتماعی قاطی می کنه و نمی تونه به آدم برسه.تو این شرایط چی میشه؟مثل همیشه باید درک کرد و نیاز رو در خود سرکوب کرد.

کاش می دونستم درمان این نیازهای ماهانه که هر ماه درونم سر بلند می کنه و عذابم می ده و هیچ وقت هم ارضا نمی شه و همیشه ماه بعد خودش رو پررنگ تر نشون میده چیه؟

دیشب فشارم پایین بود تمام تنم یخ کرده بود.خونمون پر از مهمون بود و من رو تختم افتاده بودم و هر از گاهی ناله می کردم .دوست داشتم یکی زنگ می زد حالم رو می پرسید.یکی نازم می کرد.تلفن رو برداشتم زنگ زدم به علیرضا
بوق بوق بوق.............. جواب نداد.دلم می خواست سرم رو بکوبم به دیوار.بغضم ترکید.کاش پسر بودم تا هر ماه این درد لعنتی این حس تلخ افسردگی این نیاز شدید در کنار کسی بودن رو نداشتم.این حس تلخ و عذاب دهنده با خوندن مطلبی راجع به ختنه کردن دختران جنوب و افریقا و چند جای دیگه دست به دست هم دادن و نتیجه این شد که من تا 4 صبح اشک ریختم و آخر سر هم بالشتم رو بغلم کردم تا خوابم برد.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 11:26  توسط ساحل  | 

جان مریم چشماتو وا کم منو صدا کن در اومد خورشید شد هوا سپید
وقت آن رسید که بریم به صحرا آی نازنین مریم آی نازنین مریم
سری بالا کن بشیم روونه بریم از خونه شونه به شونه به یاد اون روزها
آی نازنین مریم وای نازنین مریم
باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم کاش می خوابیدم تورو خواب می دیدیم
خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه دل نمی دونه چه کنه با این غم
آی نازنین مریم وای نازنین مریم
بیا رسید وقت درو مال منی از پیشم نرو بیا سر کارمون بریم درو کنیم گندمها رو
بیا بیا نازنین مریم
نازنین مریم

خواب به چشمم نمی یاد درسم نمی تونم بخونم.با این شعر و آهنگ یاد اون روزهایی افتادم که پیانو می زدم.خدایا می شه زمان رو برگردونی عقب باید تمام تنبلی ها و لجبازی هام رو جبران کنم.

حس می کنم علیرضا می خواد از ایران بره.خدا جون تازه داشتم آرامش می گرفتم.چرا؟چرا هر وقت کنار کسی آرومم و آرامش دارم همه چیز خراب میشه؟

تصمیم گرفتم برای فوق لیسانس تغییر رشته بدم.رشته ای رو بخونم که با تمام وجود دوستش دارم و بهم آرامش میده.

تکه گم شده زندگی من گویا آرامشه که درون همه چیز دنبالش می گردم.

صبح شده و هنوز نخوابیدم.......
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 5:43  توسط ساحل  | 

مطالب قدیمی‌تر