تبليغاتX
تمامی هر روزه ام
دلم می خواد برم کافی شاپ بنشینم ، قهوه داغ تو فنجون های رنگارنگ بنوشم ، با نوک انگشتم آروم لبه های فنجون رو لمس کنم و با پاهام رو زمین ضربه بزنم ، از پنجره بیرون رو نگاه کنم و هر از گاهی هم لبخندی به اطرافیان بزنم ،بعد سیگاری روشن کنم و دودش رو بدم بیرون، به ذره ذره تموم شدنش نگاه کنم و بعد روزنامم رو روبه روم باز کنم و تیترهای مورد علاقه رو بخونم ،آروم بلند بشم و کافی شاپ رو ترک کنم...........


زندگی جدی شده بسیار جدی،بنده در حال تصمیم گیریهای مهمی هستم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:23  توسط ساحل  | 

دیشب خوابت رو دیدم.تو خواب انقدر از دیدنت حالم بد شد که نمی تونم توصیف کنم.
خوشحالم که دیگه نمی تونم تحملت کنم.....
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:9  توسط ساحل  | 

کارهام رو کردم(این روزها که مامام نیست، کارهای خونه حسابی به عهده منه)
نشستم و با خواهر بزرگتر راجع به اتفاقات این مدت حرف می زنیم.وروجک رفته مسافرت ،پیش خانواده پدریش و خواهری حسابی کلافه ست>همسرش رفته تا وروجک رو برگردونه و خواهری هم خونه ما بود.من و اون و بابا.
شام رو درست کردم و ظرفها رو شستم و اومدم کنارش نشستم و قهوه خوردیم و حرف زدیم ...
صدای برخورد بارون با پنجره اتاقم هواییم کرده، دلم می خواد بشینم و خاطرات بارونیم رو مرور کنم..........
این روزها دوباره علیرضا برگشته...... نمی دونم باید چه کنم.....
این مدت عجیب ذهنم درگیر اتفاقی بود که امشب پایانش رو دیدم.........
چقدر شروع و پایان اتفاقات زندگی من به هم نزدیکن....
و این من رو نگران می کنه
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:32  توسط ساحل  | 

توی گشت و گذارهای وبلاگی می رسم به یک وبلاگ با اسم آشنا ،شروع می کنم خوندن یادداشتهای صفحه آخرش، به یه پست می رسم که در مورد دلتنگی و خاطراتش نوشته شده.....می خونم و می خونم چقدر خاطرات این آدم و دلتنگیهاش مشابه خاطرات من و دلتنگیهای منه،روی عکس کنار وبلاگ دقیقتر می شم به اسمش دقت می کنم لیست پیوندهای وبلاگ رو می خونم و به یک نام مشترک می رسم.....بله خودشه ، کسی که زندگی من رو تغیر داد، کسی که این روزها با خودم فکر می کنم اگه وارد زندگیم نشده بود چی می شد؟

نمی دونم درسته انقدر خاطراتم رو بیل می زنم و زیرورو می کنم یا اینکه باید بگذارم همه چیز به مرور زمان بگذره و حل بشه؟
چرا هیچ وقت جواب سوالات من رو ندادی؟هیچ وقت نفهمیدم چرا و چی شد؟بیش از اندازه دارم خودم رو کوچیک می کنم....
اما به جواب تک تک سوالهام و شنیدن تمام حرفهام نیاز دارم.....

طمع تلخ و گزننده ی حسرت،پشیمونی و دلتنگی رو احساس می کنم و آروم اشکهام رو با پشت دستم پاک می کنم و تکرار می کنم باید تصمیم بگیرم....................

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 15:17  توسط ساحل  |