با موهای بافته شده دو طرف صورت،لباس خواب زمینه صورتی با طرحی پر از خرسهای صورتی پررنگ و سفید ، جزوه های درسیم دورو برم روی زمین ریخته شده و هر از گاهی هم فنجون قهوه پر و خالی می شه،هدفون توی گوشم هست و ضمن مرور درس آهنگ هم گوش می دم ،یک لحظه بامزی رو محکم بغل می کنم و به وضعیت خودم دقت می کنم.....
یک بله؟؟؟؟؟؟؟ و یک عمر تعهد؟
نمی دونم در حد توانم هست یا نه
بامزی رو محکمتر تو بغلم فشار می دم و زیر لب می گم:هیچ وقت بچه گیم رو ازم نگیر...........
از این شرایط می ترسم......
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:17  توسط ساحل
|
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گل باران شود کلبه ویران من
تا بهار از زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
تمام هم سن و سالهای من دوره ای از کودکی و نوجوانیشون رو با قصه های مجید همراه بودن، زندگی پسر بچه ساده ای که همراه با بی بی مهربونش زندگی می کرد، همه ما قسمت هایی از این داستان رو خوب به خاطر داریم و همراهش خندیدیم یا شاید اشکی هم ریخته باشیم
بی بی قصه های مجید این روزها حالش خوب نیست و دجار فراموشی شده، دیشب با دیدن قیافه مهربونش که چقدر پیر و فرسوده شده بود و هیچی از بازیهاش رو به یاد نمی آورد دلم گرفت........
برای بی بی قصه های مجید دعا می کنم و برای تمام مادربزرگ ها و پدربزرگ هایی که جوانی رو پشت سر گذاشتن و روزهای پیری رو با مریضی همدم شدن...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:23  توسط ساحل
|
پیرهن گشاد و راحت نور ملایم چراغ،بوی قهوه و گرمای حاصل از نوشیدن جرعه جرعه اش همراه با صدای آهنگ:
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی...........................
آرومم می کنه مثل زمانی که روی دوچرخه پا می زنی و صورتت رو می سپری دست نوازش باد یا اینکه روی سکوی پارکی نشسته باشی و سرت رو گرفته باشی رو به آسمون و پرواز پرنده ها رو نگاه کنی،یا شنیدن صدای ریزش آب از آبشار تو فضای گنجنامه همدان صبح زود که هنوز خورشید نزده و هیچ صدای اضافی هم نیست
خلاصه اینکه آرومم،و نمی خوام این آرامش رو از دست بدم،روحم خسته تر از این حرفهاست که تحمل ضربه یا حتی خطی رو به روی خودش داشته باشه
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 1:56  توسط ساحل
|
ساعت 9 امشب با شروع برنامه شب شیشه ای تلفن های خونه ما به صدا در اومد که ساحل ،حامد کمیلی رو داره نشون می ده از خواهر و شوهر خواهر بگیر تا عمو و دوستان.یک لحظه احساس کردم چقدر من آدم برون گرایی هستم و همه راحت می فهمن من چی دوست دارم و چی می خوام....
تصمیم گرفتم از امروز کمتر راجع به مسائل و احساساتم صحبت کنم، بهتر اینه که شنونده باشم تا گوینده
از وقتی هم برگشتم به این فکر می کنم چطوری می تونم ببخشم و کینه رو از خودم درو کنم ،شاید من هم بتونم عادی زندگی کنم
مطمئنم تا زمانی که حس کینه و حسادت درونم هست، نمی تونم زندگی نرمال داشته باشم....
برای بار چندم کیمیاگر رو خوندم، افسانه شخصی، زبان نشانه ها و روح جهان.........
وقتی به گذشته فکر می کنم می بینم من نشانه های زندگیم رو ندیدم و از کنارش گذشتم ،شاید اگر بهتر نگاه می کردم، بهتر گوش می سپردم ،امروز انقدر افسوس نمی خوردم.....
((تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه آدمیان است.همه چیز تنها یک چیز است. و هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی))
+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:10  توسط ساحل
|
وبلاگ من یکساله شد.
هیچ وقت یادم نمی ره روزی رو که تصمیم گرفتم وبلاگ جدیدی بنویسم و خودم رو پیدا کنم، جایی برای نوشتن درددلهام ،خواسته ها و نیازها ،غم ها و شادی هام، جایی که کسی من رو نشناسه و ندونه کیم و کجام...
خوشحالم که نوشتم .خیلی از ایرادات خودم رو در پس این نوشته ها و مرور آنها پیدا کردم.شاید اینجا فقط صفحه اینترنتی باشه ، اما برای من یه هم زبون و سنگ صبور بوده و هست.چه شبهایی که اشکهای من رو دید و چه روزهایی که خنده هام رو تماشا کرد...
تمامی هر روزه ام دوستت دارم
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 16:11  توسط ساحل
|
دوره جدیدی از زندگی من آغاز شد............
خدایا می دونم مشکلات سر راهم کم نیست ، اما به کمکت احتیاج دارم...
قدم در راهی گذاشتم که نمی دونم به کجا ختم خواهد شد.یا انتهای مسیر من نهایت آرامش خواهد بود یا نهایت سردرگمی
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 22:1  توسط ساحل
|