مسافرت 4 روزه کیش با دوستام تجربه جدیدی بود .همه چیز فوق العاده بود جز اتفاق شب آخر که واقعا به خبر گذشت.
با ورودم به تهران نتایج کنکور ارشد هم اعلام شد و من دقیقا همونطوری که مطمئن بودم غیر مجاز شدم.
ناراحت هستم اما می دونم که سال گذشته اصلا از لحاظ روحی آمادگی نداشتم و اینکه می خوام تغییر رشته بدم امسال.
نمی دونم چرا با اینکه از مسافرت پر از انرژی بر گشتم اما انقدر بی حالم و یه جورایی دلم گرفته شاید چون..........
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 12:1  توسط ساحل
|
دیدن فیلم شکلات یه لبخند ناخودآگاه روی لبهام نشوند............
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 3:25  توسط ساحل
|
at last i found my own true love
i knew you i know you by your kiss
you show me true love
im yours forever
عزیزم تولدت مبارک،
امیدوارم وقتی شمع تولدت رو فوت می کنی آرزوهای خوب داشته باشی..............
کاش مثل سال گذشته کنارت بودم.......................
امیدوارم با کسی که در حال حاضر کنارت هست خوب و شاد باشی....
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:4  توسط ساحل
|
یه دختر بچه ناز نازی ، درون من زندگی می کنه که هیچ وقت بزرگ نمی شه ، گاهی لباش رو آویزون می کنه و یه گوشه می شینه و دلش می خواد کسی بغلش کنه، گاهی انقدر جیغ و داد می کنه و شیطنت می کنه که کسی باید بنشونتش و گاهی هم فقط بای می کنه و لبخند می زنه.
این دختر بچه کوچولو دلش خیلی نازک و سریع می شکنه، گاهی حتی با یک نگاه یا با یک حرف
امروز هم دل این کوچولو شکسته شد و اخمهاش رفت تو هم و یه گوشه زانوهاش رو بغل کرد اما دلش نمی خواست هیچ کس حتی بهش نزدیک بشه چه برسه بغلش کنه و آرومش کنه.دلش می خواست تمام عروسکهاش رو پرت بکنه و تمام دیوارهای سفید رو خط خطی،
واقعیت های تلخ زندگی خیلی سعی دارن تند تند خودشون رو به من نشون بدن.....
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:3  توسط ساحل
|
مدتهاست دلم میخواد راجع بهش بنویسم ،راجع به حس عجیبی که این روزها دارم
گاهی انقدر تلخ و گزننده ست که اشکم رو در می یاره گاهی هم انقدر لطیف و آرامش یخش که ساعتها لبخند به روی لبهام می نشونه.
این روزها عجیب دلم یه صندلی می خواد که روش بشینم رو به روی یک پنجره که به سمت کوه و آسمون باز بشه ،یه فنجوت قهوه هم تو دستم ، یه موزیک آرامش بخش مثل hello ، رو گوش بدم و تو ذهنم هیچ چیز نباشه یعنی به هیچ چیز فکر نکنم جز منظره ای که می بینم.
انقدر فکر و ذهنم شلوغه که واقعا بزرگترین آرزوم بی فکریه.
عجیب نسبت به پسرها بی اعتماد شدم و حس بدی دارم بهشون.تا با یک پسر رودر رو می شم و صحبت می کنم ازش به شدت بدم می یاد جوری که حتی دیگه نمی تونم نگاهش کنم.
یکی از دوستان بدجوری داره بچه بازی از خودش در می یاره جوری که شاید مجبور بشم باهاش یه بحث جدی بکنم خسته شدم از این همه سطحی نگری، کاش من هم مثل تو بزرگترین شادیم و تفریحم رقصیدن و نگاه کردن pmc بود.
باور کن این روزهای پایان درسم بزرگترین دغدغه و نگرانیم تحویل به موقع کارهام و استفاده بهتر از روزهای پایانیه.
خیلی دلم می خواست می فهمیدی اگر برای تشکر از کار من می خوای دعوتم کنی لطف کن منت سرم نگذار و این جوری رفتار نکن ،که احساس می کنم 4 سال درس خوندن برات حکم یاسین رو داشته.مدتهاس حرفی بهت نزدم واجازه دادم هر جوری دوست داری مسخره کنی و بازی در بیاری و همیشه گذاشتم به پای اینکه هنوز بزرگ نشدی اما دیگه بسه خسته شدم از این همه حرف مفت و فضولی های خاله زنکی.
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:20  توسط ساحل
|