تبليغاتX
تمامی هر روزه ام
نمی دونم چرا یه دفعه دلم برای علیرضا و اتاقش تنگ شد.برای بوی اتاق و رنگ مبلمان و همه چیز.........

یاد اون روزهایی افتادم که ساعتها می شستیم و باهم راجع به فیلم و کتاب و ... حرف می زدیم و قهوه و کیک می خوردیم.چقدر آرامش داشتم کنارش.

خدایا چرا همه چیز خراب شد؟چرا؟
دلم هوای اون روزی رو کرد که برام ناهار درست کرد و اومد بعد از امتحان دنبالم و گفت تو استراحت کن تا من غذای خوشمزه برات درست کنم.
چقدر علیرضا بزرگ بود و مهربون با اون نگاههاش که همیشه توش موج رضایت بود... اما چی شد؟ چرا یه دفعه عصبی شد و همه چیز عوض شد.
چرا اون صدای آروم ومنطقی تبدیل شد به فریاد و خودبینی؟

امروز رفتم فیلم مهمان، با هم دانشگاهیها از جمله آقای م که از دیدن من داشت بال در می آورد.نمی دونم چرا همه آدمها میان و می رن اما (م) همیشه هست و با تمام کارهای من از محبت و علاقش کم نمیشه.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 1:20  توسط ساحل  | 


کوری رو شروع کردم، نمی دونم چرا یه وقتهایی نا خودآگاه چشمم رو می بندم و سعی می کنم قدرت لامسه خودم رو به کار بگیرم.

دیشب تا نزدیکیهای صبح داشتم صندوقچه قدیمیم که یادگار کودکیهای مامی هست ، رو مرتب می کردم و خاطراتم رو مرور می کردم و لبخندهای رضایت بخشی می زدم.از صندوقچه عکس گرفتم اما نتونستم اینجا بگذارمش.
داشتم فکر می کردم انسان بدون خاطره چه طوری زندگی می کنه مثلا کسی که فراموشی گرفته.خاطراتم رو خیلی دوست دارم حتی اونهایی که تلخ هستند، دفترهاییم رو خوندم که سال 78 نوشته بودم و چقدر تغییراتم رو ملموس دیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 23:50  توسط ساحل  | 

تو آرایشگاه:

من: سلام ایوت جون سال نوتون مبارک

ایوت: سلام عزیزم ، چه ناز شدی، اوضاع روحیت از قبل از عید خیلی بهتره ها، تو از چشمهات انرژی می باره دختر حیف نیست انرژیت رو حروم کنی.به هر حال خوشحالم که حالت خوبه و منم یه دوست خوب پیدا کردم.وقتی می خندی خیلی ناز میشی پس همیشه بخند


مهمونی:

سانی: ساحل می دونی چند وقته من آرامش نداشتم الان که تورو دیدم انقدر آروم شدم که نگو بیا تا تو هستی منم کمد و کشوهام رو مرتب کنم.ساحل تو هفته ای یکبار بیا به من انرژی بده برو


تو ماشین:

کیا:میدونی ساحل از بعد از طلاقم هیچ وقت آرامش نداشتم ، دختر تو چقدر به آدم انرژی مثبت می دی و آدم رو آروم می کنی، انقدر کنارت آرومم که تا الان سابقه نداشته.

خوشحالم که آرامش رو پیدا کردم.حالا نمی دونم موقتا به بی تفاوتی رسیدم یا نه واقعا آروم شدم.

اما وقتی فکر می کنم می بینم این بی تفاوتی و آرامشی رو که الان دارم به آسونی به دست نیاوردم ، در قبالش سلامتیم رو هم از دست دادم....
دیگه نمی خوام به گذشته ها فکر کنم که چی شد و چی نشد فقط به این فکر خواهم کرد که اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم .......







+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:38  توسط ساحل  | 

اولین خبر:
من و علیرضا بهم زدیم.ناراحت اصلا نیستم.دیگه حوصله تحمل کردن و دختر خوب قصه بودن و بره بودن رو ندارم.می خوام یکم منم کولی بازی در بیارم ببینم چی میشه.

تنهایی کلی بهم مزه می ده.کلی کتاب خوندم این مدت.ورزش می کنم و دارم گذشته های تیره رو پاک می کنم

دومین خبر:
گویا قلبم دچار مشکل شده.از اول عید بدجوری اوضاع و احوالم بد بوده و دائم نفس کم میارم.دکتر کشیک بیمارستان می گفت احتمالا مشکل از ماهیچه های قلبم هست.

خبر دیگه ای ندارم..
سیزده به در خوب و متفاوتی بود.

پ.ن. اصلا از چند ماه نشست و برخاست با آدمها نمی شه پی به ماهیتشون برد علیرضای خوب و مهربون و فرشته ای که من چندیم ماه می شناختمش با علیرضای 2 ماه اخیر فاصله ای از زمین تا آسمون داشت.برای خودم و دل ساده و ذهن ساده اندیشم متاسفم.........
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:30  توسط ساحل  | 


من جزء بچه هایی بودم که به معنای واقعی کلمه بچگی ، بچگی کردم.اون روزها همه بچه ای عمه و عمو و خاله همسن بودیم و به خاطر نسبت فامیلی بابا و مامام تو تمام مراسم همه باهم بودبم و حسابی بازی می کردیم و واقعا عالم قشنگی بود.کسری پسر عمه من ، از من 2 سال بزرگتر بود و تو تمام بازی های بچگی ناجی و پشت من بود.
اون موقع ها که تو زیزمین خونه مامان بزرگینا بازی می کردیم همیشه مراقب من و سودی بود .یه پسر باهوش و دوست داشتنی و واقعا خوشگل.کم کم بزرگ شدیم و کسری از ما فاصله کرد ، یه مدت آروم شد و سر به سر کسی نمیگذاشت، از وقتی مامان بزرگ رفت کسری رو هم کمتر دیدم.
کسری خودش رو نابود کرد و من هیچ کس رو مقصر نمی دونم به جز پدرش.امروز با تمام وجود دلم می خواست خرخره باباش رو بجوم و بزنمش.وقتی از خونشون بیرون اومدیدم تا تهران اشک ریختم.
هر وقت عکسهای بچگیمون رو نگاه می کنم و نگاه مهربون کسری رو می بینم دلم می گیره.کسری قول بده خوب بشی قول بده برگردی
دلم برای مامان بزرگ تنگ شده ، می دونم داره عذاب می کشه جون اون کسری و کتی رو یه جور دیگه می خواست.
نگاه غمگین کتی خیلی دلم رو لرزوند

دلم گرفته بدجوری.........
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 1:15  توسط ساحل  |