تبليغاتX
تمامی هر روزه ام
رفتم یه دوربین خیلی خوشگل خریدم کلیم دوستش دارم با علیرضا رفتیم جمهوری و خریدیم.

سال 86 داره شروع می شه و من کلی قول دادم که باید عملیشون کنم.

به یه نتیجه رسیدم اونم اینکه اصلا مامان نباید شکلات فندقی واسه من بگیره چوم من اصلا جنبه ندارم.

بهم پیشنهاد بازی در 2 پروژه تلویزیونی داده شده ...

پریشب یک عالمه قرص خوردم اما پشیمون شدم و انگشت انداختم تو حلقم و همش رو بالا آوردم.تا 24 ساعت گیجه گیج بودم.

همه آدمها بد و عوضی اند مگر خلافش ثابت بشه بسه دیگه اطمینان بیش از حد به مردم و ضربه خوردن.

امیدوارم سال 86 سال خوبی برای همه باشه من فردا می رم سفر یه سفر 4 روزه.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:20  توسط ساحل  | 

بوي عيدي، بوي توپ، بوي كاغذرنگي،
بوي تند ماهي‌دودي وسط سفره‌ي نو،
بوي ياس جانماز ترمه‌ي مادربزرگ،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

شادي شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ي عيدي از شمردن زياد،
بوي اسکناس تانخورده‌ي لاي کتاب،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

فکر قاشق زدن يه دختر چادرسيا،
شوق يک خيز بلند از روي بته‌هاي نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

عشق يک ستاره ساختن با پولک،
ترس ناتموم گذاشتن جريمه‌هاي عيد مدرسه،
بوي گل محمدي كه خشک شده لاي کتاب،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

بوي باغ‌چه، بوي حوض، عطر خوب نذري،
شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن،
توي جوي لاجوردي هوس يه آب‌تني،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

عاشق این شعر و آهنگم.یادش بخیر اون روزهایی که همه جمع می شدیم و پویا با گیتارش این آهنگ رو می زد و می خوند و همه ما هم باهاش دم می گرفتیم و تا نیمه های شب می زدیم و می رقصیدیم و می خوندیم.
چقدر همه از هم جدا افتادیم هرچی زمان می گذره دایره روابط ما هم محدودتر می شه و گرفتاریها وسیع تر.
دیشب کرج بودم و برای اولین بار تو یک محیط امن از روی آتیش پریدم و حسابی خوش گذشت.

شاید جدایی رو یکبار دیگه تجربه کنم.دیشب خیلی با مونا صحبت کردیم تا نزدیکهای صبح بیدار بودیم و مونایی باهام حرف می زد.
بوی عید رو حس میکنم.من عاشق ماهی سفره هفت سینم.عاشق سفره ی قشنگیم که مامان هر سال یا ایده جدید می چینه و همه ازش تعریف می کنن.
دلم می خواد امسال قبل از سال تحویل تمام چیزهایی رو که می خوام بنویسم دلم می خواد به خیلی چیزها برسم.سال تحویل ما تو راهیم......اینم یه تجربه جدیده
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 13:10  توسط ساحل  | 

عصر خیلی خوبی داشتم.در موردش هیچی نمی خوام بنویسم ام ( شاید حتی به هیچ کس هم نگم)فوق العاده بود ، اتفاقی افتاد که خیلی بهش احتیاج داشتم، خیلی دلم می خواست اتفاق بی افته.( ربطی به علیرضا یا آشنای دیگه ای نداره)
مرسی بردیا جان که بهم گفتی برای خدا نامه بنویسم، انگار حرفهام رو زودتر شنید.
خسته ام اما انگار رها شدم ، یه حس عجیب دارم مثل تولد، مثل پرواز کردن و ایمان آوردم که هنوز هم فرشته هایی
وجود دارن که مامور برآورده کردن آرزوهات باشن.

با یک فنجون چایی و یه شکلات فندقی نشستم و دارم فکر می کنم که چقدر لحظات زیبایی داشتم...........
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 22:30  توسط ساحل  | 

خوب بالاخره 12 اسفند هم رسید و زمان کنکور ارشد بنده.نمی دونم چرا خوابم نمیبره من که می دونم فردا کاملا آزمایشی دارم می رم امتحان بدم اما باز هم انگار ته دلم یه جورایی مظطربم.

از علیرضا خبری شد و باهم صحبت کردیم.ازش پرسیدم می خوای باهم باشیم یا نه؟ جواب داد آره عزیزم فقط گرفتارم چرا نخوام.. منم صلاح دونستم بقیه گله ها و صحبت ها رو بگذارم برای بعد.

یکی از فیلم های منتخب جشنواره امسال رو امشب رفتم حوزه هنری دیدم.به نظرم جالب بود با اینکه پسر خاله خیلی خوشش نیومد اما به نظر من یه جورایی جالب بود.فیلم روز سوم به کارگردانی لطیفی
بعد از فیلم هم بنده به شدت دستشویی واجب شدم جوری که ناچار شدیم بریم کافی شاپ -رستوران فلفل و هم یه نسکافه بخوریم هم من از اون وضعیت خلاص بشم.وای که چه جای دنج و قشنگی بود از اون کافی شاپ هایی که من خیلی دوست دارم و عاشق اینم که روزهایی که حس و حال هیچ چیز رو ندارم برم بنشینم و قهوه بخورم و از پنجره اش رفت و آمد مردم رو نگاه کنم.

آشنای پست قبل فرمودن من رو ساحل یک حساب خاص باز کردم و باید تمام چیزها رو با جزییات بدونم تا بتونم گذشته ش رو فراموش کنم...آقای عزیز بنده هم اگر قرار باشه حتی به تو فکرهم بکنم باید گذشته ت رو کامل کامل یادم بره به خصوص قسمت مربوط به شما و دختر خاله عزیزتون رو..... فکر نکن چون پسری مهم نیست ، خودتم خوب می دونی که مناز اون دسته دخترها نیستم که بخوام گذشتم رو مخفی کنم ، خاطراتمم به خودم ربط داره سعی نکن خودت رو بی گناه جلوه بدی و سعی کنی جوری وانمود کنی که لطف بزرگیه نادیده گرفتن کارهای من

وضعیت روحی هم بهتره.به خاطر دخترهام آهنگ های شاد گوش می دم و کلیم باهاشون حرف می زنم
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:19  توسط ساحل  | 

همه فکر می کنن بهترم، اما خودم می دونم که دارم خودم رو می زنم به بی خیالی سعی می کنم اصلا به ناراحتی هام فکر نکنم.شدم مثل کسی که داره سر خودش رو کلاه میگذاره.
شنبه کنکور کارشناسی ارشد دارم، من که اصلا آمادگیش رو ندارم ، گاهی احساس بد عذاب وجدان بدجوری می یاد سراغم که چرا مثل بچه آدم درس نخوندم، اما هر چی که فکر میکنم می بینم اصلا رو مود درس خوندن نبودم و نیستم
یه جورایی انگار روحم خسته ست ، دلم می خواد برم کلاس نقاشی دوباره پیانو زدنم رو شروع کنم . یکم به درونم برسم.برای ارشد سال دیگه می خونم.
دیشب خواب علیرضا رو دیدم، نمی دونم چرا یه آدم می تونه انقدر متفاوت باشه ، علیرضایی که ادب و مهربونیش کاملا زبانزد بود تبدیل شده به یه موجود عجیب و ناشناخته، سعی می کنم اصلا در طول روز بهش فکر نکنم چون وقتی یادم می افته یه دفعه نیست و نابود شد حالم خراب می شه.من از این موش و گربه بازی ها و بی خبری متنفرم. شاید واقعا هم درگیر باشه اما این بی خبر گذاشتنش برام غیر قابل قبوله.
کسی که خیلی سال می شناسمش و همیشه برام مثل یه دوست عادی و خوب بود و تمام روابط و زندگی من رو کم و بیش می دونه تبدیل شده به یه آدم عاشق و دلباخته، جند روز پیش با مونا حرف زده و کلی درددل که چرا من تحویلش نمی گیرم و اون من رو برای آینده می خواد و از این حرفها.من نمی تونم این آدم رو دوست داشته باشم چون خیلی چیزها از زندگی گذشته اش می دونم اما نمی دونم اون چه جوری تونسته اینها رو راجع به من نادیده بگیره.
برای خودم دلم می سوزه ، هر وقت کسی رو دوست داشتم از دست دادم ، اما هر وقت نسبت به کسی بی تفاوت بودم اون آدم به سمتم اومده به صورت خیلی عجیب

این روزها انقدر کیف و کفش خریدم که خودم هم خجالت می کشم دیگه.مرض خرید افتاده تو جونم.

امیدوارم از علیرضا خبری بشه به خودم که نمی تونم دروغ بگم به غرورم بر خورده.......
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:23  توسط ساحل  | 

دیشب خواهرها حسابی با من صحبت کردن و بساط نصیحت حسابی به راه بود.
امشب تو مهمونی باز حالم بد شد و بعد از مدتها که با دل سیر غذا خوردم همه رو بالا آوردم کنار مامان نشستم و سرم رو گذاشتم رو شونش و وقتی شروع کرد ناز کردنم نمی دونم چرا اشکهام سرازیر شد.
عمو ازم می پرسه چرا انقدر چشمهای خوشگلت بی حاله نمی خوای با من درد دل کنی؟تمام دانشجوهام واسه من حرف می زنن ، تو هم بگو ،موضوع عشقیه؟
با علیرضا بعد از 10 روز صحبت کردم، باباش حال نداره و قراره صبح عمل بشه.
دلم می خواد صبح تا شب دراز بکشم و آهنگ گوش بدم و به هیچ چیز فکر نکنم.واقعا به هیچ چیز.یه سری آهنک از اینترنت گرفتم که هیچ خاطره ای برام نداره آهنگ های قدیمی ، یه سریش مال زمانی که دبستانی بودم و پر بودم از شادی و راحتی.گوش دادن به این آهنگ ها یکم بی خیالم می کنه.
هرکس ازم می پرسه چته ، فقط می تونم نگاهش کنم چون واقعا هیچی نمی دونم.
نسبت به علیرضا به یه بی تفاوتی رسیدم، نمی دونم چرا وقتی کار داره یا گرفتاره انقدر خودخواه میشه، من از کجا باید بدونم علت غیبت 10 روزش مریضیه باباشه و به خودش اجازه می ده هیچ تلفنی رو جواب نده ، چون گرفتاره؟
من امروز دختر دار شدم.دو تا دخمل نانازی. اسمشونم هست یلدا و یسنا .دو تا گلدون خوشگل که شدن دخترهای من.امروز کلی باهاشون حرف زدم و نازشون کردم.مامان عقیده داره بودن گل و گیاه می تونه حالم رو بهتر بکنه.
بدجوری این روزها صدای احسان خواجه امیری بهم آرامش می ده ، حس میکنم بهم بال پرواز می ده.
بی تو غریب غربتم آماده شکستنم
با من بمون بمون بمون با من که عاشقت منم ، منم.....
ندونستم نرسیده تو شروع قصه می ری
آرزوی زندگی رو می ری و ازم می گیری
ندوستم که رسیدن یه بهونه ست واسه رفتن
واسه پرپر شدن تو واسه ویرون شدن من
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:18  توسط ساحل  |