سعی می کنم خوب باشم اما خوب خیلی جالب نیستم.
سرمای هوای این روزها رو اصلا دوست ندارم همیشه این موقع سال بوی عید حس می کردم اما امسال فرق می کنه. انگیزم رو برای خیلی کارها از دست دادم.گاهی منفی می شم خیلی زیاد گاهی هم سعی می کنم با خندیدن حواس خودم رو پرت کنم.
وسواس غذا پیدا کردم.هیچی نمی تونم بخورم.هر چی هم می خورم گلاب به روتون بالا می یارم.الان 4-5 روزه که هیچی نخوردم جز چایی و قهوه.از بوی همه چیز هم حالم بد می شه.
انقدر دلشوره و حس بد دارم که تو تمام رفتارهام مشخص شده.بابا دیشب بهم می که خانومی یکم بخند چرا انقدر عصبی هستی.
خلاصه که نمی دونم چمه و فقط دلم می خواد تمام این حالتهام زودتر تموم بشن.
مگر نگفتی بخوان مرا
من که بارها خواندمت
صبح، ظهر ، شام و در تمامی نفسهایم
پس چرا صدایی نمی شنوم
رد گامی هم دیگر نمی بینم
اگر بگویی مشکل از توست ، می پذیرم
باور کرده ام دیگر که مشکل را در خود ببینم
بار دیگر نیز می خوانمت
صدایم رو بشنو
آغوشت را می خواهم
تا در کنار دریا گام برداریم
تو را باز می خوانم
این بار بلندتر
دلم می لرزد
مرا دریاب...................
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 19:49  توسط ساحل
|
به خودم حسابی رسیدم موهامو سشوار کشیدم .ناخونهام رو درست کردم و یه لاک کرم خیلی خوشرنگ بهشون زدم و جلوم گرفتم و نگاهشون می کردم دیدم (م) حق داره که می گه دستهام قشنگه خودمم دستهام رو دوست دارم خیلی.
ناخونهای پام رو هم سوهانکشیدم و یه لاک سرخابی (به قول علیرضا جلف) هم به اونهازدم و درازکشیدم و به اهنگ حسام و فرد گوش دادم.:
ای اخرین حرف من مروارید ای مروارید سپید سپید قد بلند مروارید ای مروارید
قر تو کمرم گیر کرد و یهو شدم ساحل مدتها پیش بلند شدم و حسابی صدای آهنگ رو بلند کردم و رقصیدم کلی
.
دلم خیلی خیلی برای علیرضا تنگ شده خیلی خیلی کم هم ازش خبر دارم دلم می خواد می شد زودتر ببینمش تا باهاش حرفهام رو بزنم.دلم نمی خواد تا کاراش تموم نشده بیاد بیرون چون نمیخوام فکرش درگیر کار باشه و با هم یه وقت بحثمون بشه
چقدر هوا امروز خوب بود.دوستش می داشتم.دوستی ازم خواهش کرده فردا برم سر صحنه فیلمبرداری.نمی دونم برم یا نرم؟
رفتم یه مانتو خریدم که کلی دوستش دارم اما الان که اومدم خونه حس می کنم یکم زیادی کوتاهه.اما به هر حال دوستش دارم با یه کیف گوجی مشکی و یه شال قرمز و مشکی.ووای علیرضا کجایی بریم بیرون من ذوق لباسهای نو دارم....
کودک درونم دلش یه خرس پشمالو می خواد.(تو اسباب بازس فروشی قائم مقام دیدم می خوام برم براش بخرم.بچم گناه داره:d)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 17:6  توسط ساحل
|
من نمی فهمم چه معنی داره تو هر مرکز خریدی که این روزها پا می گذاری پر شده از انواع و اقسام قلبهای قرمز و شمهعای مخصوص ولنتاین و جعبه کادو و ... همه حرفها هم خلاصه شده دوروبر اینکه تو چی خریدی من شکلات مرسی گرفتم با یه شمع بزرگ فلان . اون یکی می گه من بهش گفتم واسم گوشی بخره من گفتم این و بخره و چقدر من پرم از سکوتی که حتی باعث شده این چند روزه نسبت به رنگ قرمز هم واکنش نشون بدم.
حساس شدم به همه کس و همه چیز .دیشب رفتم و کلی واسه خودم خرید کردم اما شادیش فقط برام یک ساعت بود من که همیشه با خرید کردن کلی انرژی می گرفتم دیشب بعد از یکساعت باز همه چیز برگشت به سابق.نمی دونم چم شده من هیچ وقت انقدر نا امید نبودم هیچ وقت، اما انگار الان تمام خاطرات تلخ و بد و تمام نیازهای ارضا نشدم با هم سر باز کردن و از جلوی چشمام رژه میرن دائم.
دیروز رفتم دیدن کسی که کلی التماس کرده بود ببینمش رفتم و تا اومد جلوم با یه دسته گل قشنگ بهم سلام داد.یادمه چند روز پیش نوشته بودم دلم یه دسته گل می خواد حتی اگه شده ازین نرگس های سر چهار راه.
دلشوره بدی دارم و این روزها بیشتر می خوابم که کمتر دلشوره داشته باشم و همین باعث شده حجم زیادی کار نکرده روبه روم باشه.این هم بدتر عصبیم می کنه.
کاش ساحل یکسال و نیم پیش بودم.لعنت به من ......
+
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:32  توسط ساحل
|
رفتم حمام و زیر دوش کلی اشک ریختم برای تنهاییم.برای علیرضایی که نمی دونم چرا در طول دو هفته یه دفعه عوض شد .برای عشقی که هنوزم که می بینمش با تمام وجود دلم براش ضعف میره با اینکه هم من هم اون افراد تازه ای تو زندگیمون هستن اما هنوزم از نبودنش احساس بدی دارم.
اشک می ریزم برای تمام ولنتاین هایی که تنها بودم همیشه یه هفته قبلش دعوا می شد و یه مدت بعدش آشتی.
انقدر دلم یه دسته گل می خواد حتی از این نرگس های سر چهار راه .
من الان باید درس بخونم اما انقدر اوضاع روحیم داغونه که نمی تونم حتی نفس بکشم چه برسه درس بخونم.
خدایا فکر می کنم دیگه وقتش باشه بخوای نگاهم کنی
بین همه این گرفتاریهای فکری اقای (م) مرتب زنگ می زنه و ازم می خواد یه وقت بگذارم تا همدیگرو ببینیم می گه دلش برام خیلی تنگ شده می گه رفتم یه انگشتر نقره دیدم که روش صدف بوده با کلی نگین می یای باهم بریم بخرمش برات چون تو انگشتر خیلی دوست داری ، آخه دستهاتم خیلی خوشگلن.وقتی تلفن رو قطع کرد زدم زیر گریه می دونم آهش گرفتتم .......
پ یه پسری که خیلی شبیه خواننده مورد علاقه من بود و خیلی وقت پیش بهم پشنهاد دوستی داد و یکی دو بارم باهم رفتیم بیرون و بعد هم سر اینکه جرا من سردم و مثل دخترهای دیگه قربون صدقه قیافش نمی رم و هر چی میگه گوش نمی دم باهاش دیگه حرف نزدم بعد از چند ماه که دید نه مثل اینکه من مثل دخترهای دیگه مرده قیافش نیستم بهم زنگ زد و کلیم ناز کشید که می خوام باهات باشم. حالم داشت بهم می خورد از حرف زدنش نمی دونم چرا وقتی از یکی بدم بیاد دیگه نمی تونم هیچ چیزی رو تحمل کنم.
وقتیم از یکی خوشم بیاد انقدر نرم می شم که طرف کاملا خودش رو محق این می دونه که هر کاری دوست داشت بکنه.
دوست دارم یه بلایی سر خودم بیارم
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 19:41  توسط ساحل
|
روز خیلی عجیبی بود امروز صبح با ( تو) و دوست مشترک صبحونه رفتیم تندیس.البته صبحونه برای من که خلاصه شده بود تو 2 تا فنجون قهوه. نمی دونم چرا یهو دلم خواست زمان بر می گشت عقب ، نمی دونم چرا یه دفعه انقدر پرت شدم تو خاطرات گذشته.میدون قدس بچه ها اومدن و سوار ماشین شدیم، دستهام سرد شده بود و دستهام و گذاشتم تو جیبش تا گرم بشم همین یک کار کافی بود بر گردم به تمام خاطرات خوب یکسال و نیمی که باهم بودیم.
از صبح خیلی روبه راه نبودم یعنی الان مدتهاست که دیگه نمی شه گفت روبه راهم.همش یه بغض عجیب رو حس می کردم که خیلی عذابم می داد.عصر با علیرضا صحبت کردم و نمی دونم چرا یه دفعه دعوا شد .یک ساعت هنگ بودم حسم می گفت که همه چیز توم شده و دیگه برگشتی نیست.
تمام این سالها جلوی چشمم اومد تمام پس زدنها و کنار گذاشته شدنها.حس عجیب و تلخی بود.
سر شب زنگ زد و برای رفتار بد عصرش توضیح داد و البته مثل همیشه منم مقصر کرد اما من هیچی نگفتم چون یه جمله ای شنیده بودم که خیلی دلم رو سوزوند بهش گفتم اگه الان تو گرفتاری ،من هم اوضاع و احوال خیلی خوبی ندارم ، من درک میکنم پس تو هم سعی کن درک کنی.
می خوام کمی خودخواه بشم و نامهربون.حس می کنم چیزی به اسم ((من)) توی رایطه ام شدیدا نادیده گرفته شده.تا 1 ماه دیگه باید به علیرضا فرصت بدم تا بار کارهاش کم بشه.خودم هم باید ساحلی رو بسازم که نه گذشته رو انقدر بزگ ببینه نه خودش رو انقدر کوچیک.روزهای سختی در انتظارمه اما می دونم مثل همیشه مشکلات رو شکست می دم.
خاطره راهبی ست بی رحم
که زمان حال عزیز را قربانی می کند و قلب آن را به آینده هدیه می دهد.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 23:20  توسط ساحل
|
سر شام بابا بغلم می کنه و می گه چرا انقدر بداخلاقی، جای من مامان جواب می ده که حال نداره بعد اشاره می کنه که داره پریود می شه و بابا دیگه هیچی نمی گه، اما ناخودآگاه اشکهای من گوله گوله پایین می یان.مزه شور اشک رو احساس می کنم و حالم از خودم از این افسردگیهای ماهانه و از این تنهایی بهم می خوره.
موبایل علیرضا قطع شده امروز هم ازش خبری ندارم، خدایا چرا نمی تونم بگم من متنفرم از اینکه از کسی خبر نداشته باشم ،من بدم می یاد وقتی زنگ می زنم گوشیتو جواب ندی، بدم میاد دو روز بی خبر باشم .....چرا هر وقت بعدش زنگ می زنه انقدر آروم و ریلکس حرف میزنم که حتما پیش خودش فکر می کنه واسه من هیچی مهم نیست و خیلی راحتم.
خدایا دارم کم کمک به این نتیجه می شرسم که بهترین کار برای من تنها بودنه.تنها چیزی که من رو می تونه بهم بریزه بی خبریه همین.
دوستم زنگ می زنه کلی مسخره بازی در می یاره که من بخندم اما دلم می خواد خرخرشو بجوئم بهش می گم قطع کن تا فحشت ندادم میگه داد بزن تخلیه شی نشینی دوباره تا صبح .من می زنم زیره گریه با صدای بلند زار می زنم و می گم خسته اممممممممممممممممممممممممم.
خوابهای بدم هنوز ادامه دارن دیگه از خوابیدم می ترسم.
خونه پشتیمون یکیشون فوت کرد امروز صبح با صدای لا اله الی الله گفتن ها و چیغ یه عده از خواب پریدم و تا چند ثانیه وحشت داشتم که نکنه برای کسی از خونه خودمون این اتفاق افتاده.توی تاکسی تمام مسیر تا دانشگاه داشتم به اتفاقات این یک سال اخیر فکر می کردم و اینکه چقدر از درون داغونم.باید با خودم کنار بیام.
با این همه آشفتگی اما هر کس منو ببینه می گه چه دختر شاد و باحالیه هیچ کس نمی تونه باور کنه که چقدر داغونم.خدایا نگام کن....................
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 21:57  توسط ساحل
|
فردا ترم جدید شروع می شه ، آخرین ترم من در مقطع کارشناسی.حس می کنم دلم برای تمام این روزهای خوب و بدی که در دانشگاه داشتم تنگ می شه.برای تمام خاطره های خوب و بدی که تو اون حیاط، تو اون کلاسها و تو اون فضا اتفاق افتاد تنگ می شه.
حالا که من دارم ذهنم رو درست می کنم ، یه آدم مسخره سعی می کنه ذهنیتم رو نسبت به علیرضا عوض کنه.اینکه چرا با تفاوت سنی 8 سال با تو دوست شده و حتما زن داره یا طلاق داده ، پس اگه نداشته خیلی بی دست و پاست که تو این سن دختر بازی می کنه و ..........
خندم می گیره که از این حرفها قراره چی به اون برسه.
یه چیز ی که تو سریال FRIENDS برای من خیلی جالبه اینه که وقتی یه دختر و پسر باهم دوستن چقدر راحت به هم می گن دوستت دارم و عزیزم و این حرفها.من اولین دوست پسری که داشتم (ف) همیشه خیلی راحت به هم می گفتیم دوستت دارم .اما از بعد از اون یاد گرفتم که نباید به یه پسر نشون داد که چقدر برام ارزش داره. چون از این قضیه دوبار خیلی ضربه خوردم..الان حتی فکر اینکه یه روز علیرضا بفهمه که دوستش دارم هم عذابم میده چه برسه به اینکه بخوام بهش بگم. من خیلی دختر احساساتیم و از بچگی جوری بزرگ شدم که خیلی راحت ابراز احساسات کنم و تو خونه ما همه حتی بابام خیلی راحت احساساتشون رو نشون میدن.بعضی مواقع برای منی که اینجوری عادت کردم خیلی سخته که نپرم بغل علیرضا و بهش نگم وای عزیزممممممم.اه چقدر بده که نباید خودمون باشیم.یادمه سر رابطه قبلیم استاد مشترک من و دوست پسرم( تو سابق) بهم می گفت مشکل رابطه شما اینه که تو بهش نشون دادی چقدر برات مهمه و باید جوری باهاش رفتار کنی که همیشه نگران از دست دادن تو باشه.این حرفها و این تجربه هاست که من رو تو رابطه ام با علیرضا محتاط کرده.
فردا تولد یه دوست مشترکه(بین من و تو)
دلم برای علیرضا تنگ شده.برای صدای آرومش که بهم آرامش می ده و چشمهای مظلومش که انگار همیشه توش رضایت موج می زنه.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 0:48  توسط ساحل
|
چند شب دائم خواب مرگ و میر و خواب مرده های فامیل رو دیدم انقدر که دیگه داشتم نگران می شدم اخه بدبختی من همیشه خوابهام یه جورایی تغبیر می شن.علیرضا برای کارهای پروژه جدید مشهده منم جمعه عصر یهو دلم هوای مشهد و خالم رو کرد که اونجا زندگی می کنه و الان تنهاست.از شانس خوب بلیط هواپیما پیدا کردم و صبح شنبه رفتم مشهد چون می دونستم علیرضا شدیدا درگیر کار فقط یه مسیج زدم که من مشهدم و دیگه بهش زنگ نزدم.علیرضا عادتی که داره وقتی درگیره کاره و تمرکزش رو چیزی محاله مسیج جواب بده یا تلفن.ازش خبری نشد تا دوشنبه که دبگه حس مسخره جدید به سراغم اومد و از شدت دلشوره دیگه نمی دونستم چه کار بکنم شاید 20 بار بهش زنگ زدم و حواب نداد دیگه رسما نشسته بودم و دل و رودم رو از تو دهنم جمع می کردم ، گفتم حتما یه اتفاقی براش افتاده، همین باعث شد که فرداش یه دعوای شدید با هم بکنیم و اون هم شدیدا از دستم عصبانی باشه که چرا با اینکه می دونم اون رو ارتفاع بوده( والله اگه می دونستم که زنگ نمی زدم) انقدر زنگ زدم و تمرکزش رو از بین بردم و چرا من بدترین اتفاق ممکن رو فکر میکنم و......(از بس همیشه هیچ توقعی از هیچ کس ندارم و نداشتم همینه که توقع یه خبر کوچک دادن تو اوج کاری در نظر علیرضا انقدر بزرگ جلوه کرد که بخاطرش ناچار شدم معذرت خواهی هم بکنم)
دیگه جدا تصمیم گرفتم این افکار مسخره رو از خودم دور کنم هم داره خودم رو داغون می کنه هم اطرافیانم رو ناراحت می کنه.
کلا از لحاظ روحی بهترم ، یکم سبک شدم .
خیلی دارم با خودم و افکار منفی درونیم می جنگم، امیدوارم پیروز بشم.
خدا کنه پروژه علیرضا هم گیر و گرفتاریش زودتر بر طرف بشه که شدیدا هاپو شده.البته که بهش حق میدم خیلی فشار روشه و این کار براش خیلی مهمه.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:34  توسط ساحل
|
دیشب انقدر از معده درد اشک ریختم که آخر ساعت 12 رفتیم درمانگاه.دکتره مونده بود اشکهای گوله گوله منو باور کنه یا اون سایه آبی و لبهای صورتیمو( آخه قبلش مهمونی بودم)
نزدیک یک ساعت دکتر داشت باهام صحبت می کرد که تمام این مشکلات عصبیه و مامانم هم تند تند تصدیق می کرد و می گفت فقط حرص و جوش می خوره.دکتر هم گفت اعصاب معدم تحریک شده و باید آرامش کامل داشته باشم و یه سرم و چند تا آمپول تجویز کرد.
دیشب خواب خیلی بدی دیدم ، خواب دیدم همه فامیل رفتیم یه جنگل داریم گورستان فامیلی درست می کنیم و هر کسی داره جای قبرش رو تعیین میکنه.داشتیم جای پدربزرگ مادربزرگم رو هم عوض می کردیم.از خواب که پریدم خیس عرق شده بودم .از صبحم نمی دونم چرا اشکهام تموم نمی شه.
حس می کنم این مدت به روحم اجازه استراحت ندادم ، خیلی خسته کردم خودمو چه تو دانشگاه، چه خونه ، چه تو روابطم بیش از حد خودم رو تو محدودیت قرار دادم و به خودم فشار وارد کردم .دلم می خواد یه مدت جایی باشم که هیچ صدایی رو نشنوم ، هیچ موجودیم نبینم ، شاید یکم آرامش بگیرم.
این ساحل منفی و عصبی اونی نیست که قبلا بود.کسی نیست که دوستش داشته باشم هر شب قبل از خواب کلی باهم دعوامون میشه.حرف حسابشم نمی فهمم.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:43  توسط ساحل
|
کلی نوشته بودم همش پرید.
حال و روزم اصلا خوب نیست فشارم همش پایینه ، حالت تهوع و سرگیجه و سر درد دارم نمی دونم چرا.
علیرضا یه پروژه گرفته مشهد.نمی دونم چرا همیشه از این تغییرات یه دفعه ای وحشت دارم.شاید به خاطر تجربه بد یه که دارم.وقتی فکرش رو می کم می بینم یکسال و نیم عاشق بودن و دائم لرزیدن ،دائم از اوج رابطه با سر زمین خوردن و دوباره بلند شدن ضربه بدی برام به یادگار گذاشته که هنوزم که هنوزه تن و بدنم رو می لرزونه.
دلم یه قهوه داغ با کیک کاکائویی کنار علیرضا رو می خواد که موهام رو تو دستش بگیره و بگه جوجو مهربونم
کیک بخور.دوست دارم تو ماشین ساعتها کنارش بشینم و براش از کارهایی که کردم تعریف کنم و اونم بخنده و بگه وای که وقتی یه جوجوی لوس میشی و تعریف می کنی چقدر قیافت بامزه میشه.
یادمه توی رابطه قبلیم هیچ وقت نمی تونستم خودم رو لوس کنم هر وقت دلم ناز و نوازش می خواست با یه اخم و تخم یا دعوا تموم می شد.الانم گاهی حس می کنم باید یه دختر بداخلاق و جدی و محکم باشم.گاهی که علیرضا بهم می گه فکر نکن همیشه باید محکم باشی خندم می گیره ، چقدر این دو تا آدم باهم فرق دارن.
خلاصه که وسط گرفتاری های علیرضا خان بنده بدجوری هوس لوس شدن کردم و اصلا هم نمی تونم بی خیالش بشم.فعلا که دارم خودم رو کنترل می کنم تا سرش خلوت بشه و کلی خودم رو لوس کنم.
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:17  توسط ساحل
|
نمی دونم حس و حال این روزهای من شبیه چی شده.حس خانوم های حامله رو دارم(نکه تا حالا یه ده باری حامله شدم) یادمه خواهرم زمان حاملگی همیشه می گفت احساس می کنم بوها زیاد و قوی شدن یا حس می کنم دوستم ندارن و از این حرفها....
این روزها همه و حتی خودم بوی غریبه بودن می دن.هیچ عطر آشنایی هم فایده نداره تا این بوی غریبگی و بی اعتمادی رو از من دور کنه. حس دوست نداشته شدن می کنم نمی دونم چرا اما همش نگرانم ، با اینکه همه چیز مثل همیشه ست اما سریع افکار منفی می یاد سراغم.انقدر تو رابطه قبلیم تن و بدنم لرزید و دائم نگران طرد شدن بودم و خیلی الکی و بی دلیل طرفم هر وقت مشکل داشت من رو کنار می گذاشت که الان هم کنار علیرضا این حس رو دارم.وقتی یه بار زنگ می زنم و جواب نمی ده تنها فکری که نمی تونم بکنم کار داشتن و جلسه داشتنشه.از هزار و یک مریضی لا علاج به ذهنم می یاد تا اینکه بی خیال من شده و این حرفها.درست مثل بچه ها.باز خوبه به روی خودم نمی یارم که وای چرا جواب ندادی و کجا بودی و چه فکرهای احمقانه ای کردم اما خوب تا بهم زنگ بزنه انقدر حال و روزم بد می شه که گاهی حس می کنم الان روح از بدنم جدا می شه. باید به خودم این باور رو بدم که بی خودی دارم گذشته و حال رو بهم پیوند میدم.
دلم شدیدا آهنگهای ویگن رو می خواد نمی دونم کی cd رو ازم گرفت و دیگه نداد اما شدیدا دلم صدای آرامش بخشش رو احتیاج داره.
بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم......
آخر ای محبوب زیبا بعد از آن دیر آشنایی آمدی خواندی برایم غصه تلخ جدایی...........
لالا لایی لالا لالایی لالایی ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن سرود زندگی سر کن دلم تنگه دلم تنگه......
(روحش شاد آهنگهاش و صداش روح آدم رو تازه می کنن)
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 2:44  توسط ساحل
|