عاشق اینم که اولهای شب یه فنجون چایی بریزم دراز بکشم کف زمین دمر روی داغیهای کف اتاق یه کتاب غیر درسی بخونم و موسیقی ملایم گوش بدم.آهنگی که آروم باشه و روح آدم رو نوازش کنه نه این آهنگهای عاشقانه آروم که بدتر آدم رو هوایی می کنه.
امروز علیرضا بهم ثابت کرد براش مهمم و چقدر احساس آرامش داشتم وقتی ساعت استراحتش ،ناهار نخورده ، با سردرد اومددنبالم و نگذاشت با اون حالم خودم برگردم حتی با اینکه تمام طول مسیر به سکوت گذشت اما همین حضورش بهم آرامش داد.
یکمی ذهنم خراب شده و سریغ منحرف می شم تو مسیر تفکرات اشتباه عذاب دهنده.اصلا از این وضعیت راضی نیست باید به فکری برای خودم بکنم حتی اگر شده ذهنم رو محکوم کنم و عذابش بدم دیگه نمی خوام به این مزخرفات فکر کنم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 1:31  توسط ساحل
|
پریشب داشتم کلی شعار می دادم که هیچ اتفاقی تو دنیا بد نیست و این طرز فکر و باور ماست که کاری رو بد جلوه می ده یا خوب.پس نباید نه از شادی ها خیلی شاد شد نه از غم ها و از این حرفها..
اما اتفاقی افتاد که منفی شدم ، به کلی منفی شدم انقدر اتفاقی که برام افتاد بد و بزرگ جلوه کرد که نمی دونم چی بگم.
از در شرکت که اومدم بیرون حس می کردم دارم بالا می یارم اصلا سرمایی حی نمی کردم تا در شرکت رو باز کردم بغضم ترکید اول شماره علیرضا رو گرفتم گفتم خوب بهش چی بگم من که هنوز انقدر باهاش راحت نیستم که بخوام این حرف رو بزنم.زنگ زدم به کسی که همیشه کنارش آروم بودم (تویی که قبلا براش می نوشتم) انقدر حالم بد بود و تن صدام غمناک و بغض آلود که فهمید چقدر بودنش رو احتیاج دارم.
اومد ، قرار گذاشیم نشر ثالث ، کافی شاپ طبقه بالا، خدایا چقدر بد بودم تمام تنم می لرزید.اشکهام نا خودآگاه
می اومدن.تصورش برام سخت بود وقتی ذهنم بر می گشت عقب تنم می لرزید.باورم کرد بهم ارامش داد ،بحث و عوض کرد.می دونم که هیچ وقت نمی تونه حس کنه چرا انقدر بی تاب بودم و برای یک دختر چقدر سخته اما باز هم مرسی که اومد و سعی کرد آروم کنه ،آرومم شدم اما تا اومدم خونه باز هم خراب شدم .دلشوره و حال تهوع، سر درد و کلی حالت های بددیگه که امیدوارم زودتر بگذره..........
امیدوارم تمام روانی های دنیا خوب بشن که اینطور بقیه رو آزار ندن.ازت نمی گذرم.....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 2:28  توسط ساحل
|
امروز اولین روز امتحانات هست و منم که طبق معمول همیشه شب زنده دار بودم.
بدترین عادت من اینه که باید شب امتحان بیدار باشم و تا صبح درس بخونم حتما یه چیزاهایی می مونه واسه اخرین لحظات همیشه.
امروز شنبه ست و اولین امتحان برف هم که آروم آروم می باره، پس با لبخند و دلی پر از امید هفته رو شروع می کنم
خدایا به امید تو..................
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 5:48  توسط ساحل
|
هر توقعی حتی توقع آرامش
بی قراری می آورد.
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت.
((مسیحا برزگر))
خیلی وقته دارم به توقع فکر می کنم یادمه چند وقت پیش یک جمله از دکتر شریعتی خوندم به این مفهوم: که توقع باعث از بین رفتن و خراب شدن یک رابطه می شه.
ذهنم خیلی درگیر این موضوع شده .واقعا توقع بد چیزیه.از وقتی انتظار آرامش داشتن تو رابطه رو دارم بدتر عصبی شدم و بی قرار.
من خود را به دست خداوند می سپارم
تسلیم باش
به طور کامل تسلیم باش
همین که خود را تسلیم کنی
تخلی درون تحقق می یابد.............
گفت: هر الله تو لبیک ماست
و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست
جذب ما بود و گشاد این پای تو
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یارب تو لبیک هاست..................
((مسیحا برزگر))
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 4:19  توسط ساحل
|
بزرگترین مشکل شب بیدار نشستن های این چند وقت و درس خوندن های شبانه ،گرسنه شدن های مداوم و اضافه وزن پیدا کردن بسیار ناجوری ست.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 3:42  توسط ساحل
|
فراتر از ذهن برو
آگاه باش تو عین ذهن خود نیستی
همین آگاهی ست که سعادت می آورد.
این آگاهی آزادی ست.
پروانه
روزها و ماهها و سالها را نمی شمارد،
پروانه، لحظه ها را می شمارد.
بنابراین، عمر یک روزه پروانه ، بیش
از عمر هفتاد ساله آدمهاست.
((مسیحا برزگر))
حس عجیبی دارم صد بار این متن رو خوندم.متاسفم برای تمام لحظه هایی که با نهایت بی تفاوتی از بین رفت ...........
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 1:5  توسط ساحل
|
گاهی آدم با تمام وجود دلش می خواد برای کسی لوس بشه.برای کسی ناز کنه در آغوش کشیده بشه درک کرده بشه و با محبت بوسیده بشه.اما درست در همین شرایط طرف مقابل هم از لحاظ کاری و اجتماعی قاطی می کنه و نمی تونه به آدم برسه.تو این شرایط چی میشه؟مثل همیشه باید درک کرد و نیاز رو در خود سرکوب کرد.
کاش می دونستم درمان این نیازهای ماهانه که هر ماه درونم سر بلند می کنه و عذابم می ده و هیچ وقت هم ارضا نمی شه و همیشه ماه بعد خودش رو پررنگ تر نشون میده چیه؟
دیشب فشارم پایین بود تمام تنم یخ کرده بود.خونمون پر از مهمون بود و من رو تختم افتاده بودم و هر از گاهی ناله می کردم .دوست داشتم یکی زنگ می زد حالم رو می پرسید.یکی نازم می کرد.تلفن رو برداشتم زنگ زدم به علیرضا
بوق بوق بوق.............. جواب نداد.دلم می خواست سرم رو بکوبم به دیوار.بغضم ترکید.کاش پسر بودم تا هر ماه این درد لعنتی این حس تلخ افسردگی این نیاز شدید در کنار کسی بودن رو نداشتم.این حس تلخ و عذاب دهنده با خوندن مطلبی راجع به ختنه کردن دختران جنوب و افریقا و چند جای دیگه دست به دست هم دادن و نتیجه این شد که من تا 4 صبح اشک ریختم و آخر سر هم بالشتم رو بغلم کردم تا خوابم برد.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 11:26  توسط ساحل
|
جان مریم چشماتو وا کم منو صدا کن در اومد خورشید شد هوا سپید
وقت آن رسید که بریم به صحرا آی نازنین مریم آی نازنین مریم
سری بالا کن بشیم روونه بریم از خونه شونه به شونه به یاد اون روزها
آی نازنین مریم وای نازنین مریم
باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم کاش می خوابیدم تورو خواب می دیدیم
خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه دل نمی دونه چه کنه با این غم
آی نازنین مریم وای نازنین مریم
بیا رسید وقت درو مال منی از پیشم نرو بیا سر کارمون بریم درو کنیم گندمها رو
بیا بیا نازنین مریم
نازنین مریم
خواب به چشمم نمی یاد درسم نمی تونم بخونم.با این شعر و آهنگ یاد اون روزهایی افتادم که پیانو می زدم.خدایا می شه زمان رو برگردونی عقب باید تمام تنبلی ها و لجبازی هام رو جبران کنم.
حس می کنم علیرضا می خواد از ایران بره.خدا جون تازه داشتم آرامش می گرفتم.چرا؟چرا هر وقت کنار کسی آرومم و آرامش دارم همه چیز خراب میشه؟
تصمیم گرفتم برای فوق لیسانس تغییر رشته بدم.رشته ای رو بخونم که با تمام وجود دوستش دارم و بهم آرامش میده.
تکه گم شده زندگی من گویا آرامشه که درون همه چیز دنبالش می گردم.
صبح شده و هنوز نخوابیدم.......
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 5:43  توسط ساحل
|
از دست خودم عصبانیم.
از دست خودم شاکیم.حرصم می گیره کلی درس تلنبار شده دارم.ذهنم آشفته و خسته ست.حوصله درس خوندن ندارم حوصله حرف زدن ندارم .فقط دلم می خواد برم بدوم.برم راه برم.بخندم فریاد بزنم و خودم رو تخلیه کنم.
دوست دارم خیلی از آدمهای دورو برم رو خفه کنم سرشون داد بزنم و بگم بابا شماها لیاقت محبت کردن و محبت دیدن رو ندارین باید باهاتون همیشه مثل ارباب و رعیت حرف زد تا یاد بگیرید احترام بگذارید.
از صمیمیت های الکی ، از دلسوزی های مسخره ، از خنده های روبه رو و مسخره کردن های پشت سر از همه اینها خسته شدم.
از شمردن تعدار پسرهای دوروبر من و ندیدن اطرافیان خودشون حالم بهم می خوره.آره من دختر راحتیم تا زمانیم که نفهمین آدم می تونه یا یک پسر فقط دوست معمولی باشه و هرازگاهی باهاش حرف بزنه و مشکلات هم رو حل کنن دقیقا مثل دو تا دختر هیچ حرفی ندارم باهاتون بزنم.
وای خسته شدم بسکه تو کار من فضولی کردین.از بسکه هر کی زنگ زد و هر کی حرف زد سرک کشیدین ببینین کیه.چرا عود روشن می کنم چرا مولانا میخونم چرا شجریان گوش می دم به خودم ربط داره.می فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینکه چرا موهام رو کوتاه کردم چرا آرایش نکردم چرا بلوز مشکی پوشیدم به خودم مربوطه.دوست دارم اینجوری باشم.
مگه من به تو و حرف زدنت و لباش پوشیدنت و طرز فکرت کار دارم.خستم کردینننننننننننننننن
حالم از خودم بهم ی خوره که وقتی میگی لباستو می خوام واسه عروسی فلانی بپوشم نتونستم بگم نه من بدم می یاد لباسم بوی بدن کسی رو بگیره.می فهمی؟؟؟؟ بدم می یاد دیگه نمی تونم بپوشمش هر چقدر هم که بشوریش یا بشورمش.
بدم می یاد که بلد نیستم بگم نه.نمی خوام نمی تونم وقت ندارم.
باز خوردم زمین این دفعه استراحت مطلق بهم داده دکتر پشتم درد می کنه از این همه گیجی خودم هم حرصم می گیره.کاش می فهمیدم چم شده.
.....................................................
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:47  توسط ساحل
|
دوست دارم تمام مدت آهنگ های قدیمی و سنتی گوش بدم.
به ف:
خیلی دوست دارم بدونم تو 4 بار چت کردن با من و دیدن عکسهای کنار آیدیم از چی انقدر خو شت اومده؟ من که 14 سالم نیست عزیزم می دونم هدف شما از این حرفها چیه.از اولم گفتم شخصی تو زندگی من هست.
اصلا حوصله آدمهای اضافی و حرف مفت زن رو ندارم.بابا بس کنید تورو خدا تا کی باید ببینین کی به کی سلام داد کی با کی حرف زد کی کجا رفت ،چی پوشید، خونش کجاست
واقعا لذتی داره دیگران رو زیر ذره بین گرفتن؟
امروز آخرین انتخاب واحدمون بود.وای که از همین الان دلم برای تمام دوران دانشگاه و آدمهاش تنگ شده.از نگهبان دم در گرفته تا اکبر و بابا پیری و همه و همه.
بعد از انتخاب واحد با بچه ها رفتیم ناهار بیرون و بعد هم سینما فیلم رویای خیس.
چقدر یکسری خاطرات قدیمی و آزار دهنده برام مرور شد.
حس تنهایی داشتم.دلم می خواست از سینما که اومدم بیرون یکی منتظرم باشه....
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 1:23  توسط ساحل
|
خیلی خوب و لذت بخشه که آدم عاشق باشه.عاشق دو تا گل کوچولوی دوست داشتنی داشتم عکسهاشون رو نگاه می کردم دیدم چقدر عاشق وروجک و فسقلیه خودمم.عاشق بابایی و مامانی گلم.عاشق دو تا خواهر گلم که هر وقت خسته و تنها بودم کنارم بودن.با اینکه یکیشون خیلی آدم کم حرف و آرومیه اما همیشه وقتهایی که غصه داشتم یه جوری کنارم بوده و حضورش آرومم کرده.دلم می خواد اینجا بگم مرسی که هستین مرسی که وجودتون محبت و دوست داشتنه.
گاهی چقدر کور و ناشکر می شم که این همه خوبی و محبت صاف و ساده رو کنار خودم نمی بینم و فقط ناله می کنم.
دارم اشعار مولانا رو با گوش می دم و نا خودآگاه حس م یکنم دلم می خواد پرواز کنم و با یه نفس عمیق آرامش رو ببلعم.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 0:25  توسط ساحل
|
صدای موزیک آرامش بخش و صدای شجریان،سکوت بین ما ،گرمای دست علیرضا که دستهای سردم رو آروم نوازش می داد یه آرامش وصف نشدنی بهم تزریق کرد.
بعدش هم خوردن کلی شکلاتهای خوشمزه با یه قهوه ای که خودم درست کرده بودم حسابی انرژی رو چند برابر کرد.
.............................
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 22:16  توسط ساحل
|
اصلا اهل تلویزیون نیستم اما فیلم سینمایی امروز رو به طور اتفاقی از اواسطش دیدم.منم که مستعد اشک ریختن در تمام طول فیلم اشک ریختم چون دلم برای اون پسر ، برای خوشبختی های کوچیکی که نمی بینیم و از دست می دیم برای همه ی عدم آرامش های زندگی سوخت.
به س:
خیلی دلم می خواست امروز که حال (ی)رو پرسیدی می گفتم اونم بد تر ازمن و بدتر ازتو کلا گیجه.اما تقصیر خودت بود تو جایی برای واقعیت نگذاشتی.تا الان برام خیلی عزیز بودی اما باید تجدید نظری تو روابطمون بکنم.
به خودم:
قولت رو فراموش نکن.تو می تونی یاد حرفها و توهین هاش بیفت.آروم باش............
+
نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 17:0  توسط ساحل
|
دیگه مطالب من مخاطب خاصی ندارن.دیگه منظورم از تو کسی نیست که همیشه مخاطب نوشته هام بود.
حرفهایی زدم و حرفهایی شنیدم که دیگه درست نیست تحمل کنم.
به علیرضا:
مرسی عزیزم که امروز تو این برف و سرما اومدی دنبالم و کارهام رو انجام دادیم و معذرت می خوام اگر بداخلاق بودم و بی حوصله.از فردا دیگه بداخلاق تیستم.
بعد از تصمیم جدی که گرفتم ، زندگیم رو عوض کنم اتاقم رو ریختم به هم و هر چیزی که من رو به نحوی یاد گذشته می انداخت جا به جا کردم.
مدتی احتمالا تو ترک بهم سخت می گذره اما هرجوری شده برمی گردم به قبل.نمی تونم این شرایط رو تحمل کنم به خاطر یه نفر دارم تمام زندگیم رو تعطیل می کنم.
خدا جون کمکم کن.............
+
نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 2:53  توسط ساحل
|
حال عجیبی دارم.
تو به من گفته بودی اون آدم قبلی دوست دخترت بوده.نمی دونستم نامزد داشتی.حالم خوب نیست.گناه من اینه که دوستت دارم همین.
دلم می خواد انقدر گریه کنم که دیگه اشک نداشته باشم.امشب کلی اشک ریختم بهم گفتی چه کار کنم می دونی دوست دارم چه کار کنی ؟یه کاری کن دیگه بهت فکر نکنم.
علیرضا سرش حسابی شلوغه کارهای شرکت حسابی گره خورده.
ذهنم آشفته ست.احساس عحیب و نفرت انگیزی دارم.حالم بده می خوام دنیا رو نگه دارم.دیگه نمی خوام زمان بگذره.
زیادی دارم چرت و پرت می گم.امشب بدجوری دلم می خواد هایده بگوشم.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 1:3  توسط ساحل
|
فکر کنم سرما خوردم.سرم سنگینه و چشمهام هم می سوزه.می خوام امروز کلاسم رو نرم و برم کتابخونه درس بخونم.خیلی عقب موندم.
دیشب گارفیلد رو دیدم چون علیرضا می گه با گارفیلد احساس نزدیکی می کنه.دیشب دقیقا یکی از جمله های فیلم من رو به یاد حرف چند وقت پیش علیرضا انداخت. گفت سرم درد می کنه گفتم چه کمکی من می تونم بکنم؟
و گفت: فقط دوستم داشته باش.
گارفیلد هم بعد از اینکه تمام لازانیا های جان رو خورد و نقش زمین شده بود به جان می گه فقط عاشقم باش بهم غذا بده و ترکم نکن.
با اینکه از گربه متنفرم و وقتی گربه می بینم با تمام توان فرار می کنم اما دلم خواست یه پیشی مثل گارفیلد داشتم.
شایدم داشته باشم..........................
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 10:45  توسط ساحل
|
شدیدا دلم یه بعد از ظهر سرد کنار علیرضا رو می خواد که برام کاپوچینو درست کنه و بگه جوجو کیکم برات می یارم و نباید بگی رژیم دارم.وقتی بهم می گه جوجو واقعا احساس جوجو بودن می کنم.
دیشب حالم از بدم بدتر بود دلم می خواست باهات حرف بزنم اما بر نداشتی دوست داشتم باهات چت کنم اما نبودی و من تا صبح اشک ریختم و از درد قلب به خودم پیچیدم.درد قدیمی و لعنتی باز هم شروع شده.
دیشب قابلمه پر از آب جوش بر گشت رو صورت مامان و چقدر خدا به هممون رحم کرد پبشونیش سوخته و پوستش بلند شده.بابا هم هول کرده بود و تا صبح از درد قلب ناله می کرد.باز شدم پرستار دهکده.
دیشب فهمیدم عرفان زن گرفته شوکه شدم یادمه اول مهر امسال چه مخی می زد که باهاش دوست بشم و چقدر ادعای صمیمی بودن داشت و چقدر شب تا صبح قصه عشق برام می خوند ازش پرسیدم دختره کی هست گفت دوست دخترم بوده!!!!!!!!!!!! یعنی به این سرعت؟ تو 1-2 ماه دوستی تصمیم به ازدواج گرفتن؟
من هنوز بعد از یکسال و نیم تو رو نمی شناسم.
دلم بغل می خواد .................
+
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 19:58  توسط ساحل
|
چقدر دلم کوکی هام رو می خواد.اون زمانها که تا اخمهام می رفت تو هم و یکم خودمو لوس می کردم دیگه هر کس و چیزی که باعث ناراحتیم شده بود توسط بابا حالش گرفته می شد.به قول تمام پسرهای فامیل و دوست اون موقع ها خیلی لوس بودم و همه کلی از دستم حرص می خوردن اما مهم نبود بچه گیهام رو خیلی دوست دارم چون به معنای واقعی بچگی کردم.
دلم برای مامان بزرگ تنگ شده یادش بخیر اون روزهایی که تو حیاط خونشون با سوده و سینا و حمید رضا و کسری بازی می کردیم و جیغ و دادمون می رفت هوا و آخرشم مامان بزرگ کلی خوراکیهای خوشمزه برامون می چید تو بالکن و خودشم آغوش پر از محبتش رو برامون باز می کرد و کنارمون می نشست.
یادش بخیر که همیشه برام قره قوروت می گرفت و آب می کرد و شیرینش می کرد و تو شیشه های خوشگل یک عالمه واسم می چید تو یخچال تا بخورم.دلم برای بوی تنش تنگ شده.دلم برای مهربونی هاش برای خنده هاش برای حرف زدنش تنگ شده.
نمی دونم چرا امروز انقدر یاد بچگیم افتادم. ....
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 20:15  توسط ساحل
|
یه آقای مهروبون یه سی دی خیلی قشنگ شجریان و هایده و مرضیه بهم داده که دارم باهاش حال می کنم اساسی.
خیلی بهم آرامش می ده.
سرم هم دو روزه بیش از حد درد می کنه.علتش رو هم شاید بدونم.تقصیر خودم بود.
+
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 22:25  توسط ساحل
|