نمی دونم هنوز هم باهام هست یا نه/
نمی دونم درونم با من بزرگ می شه هنوزم نیمه درونیم هست یا نه.
اما امروز ظهر ترسیدم بدجوریم ترسیدم احساس بی هویتی کردم.
یک لجظه احساس کردم تمام وجودم از یک حس ناشناخته پر شد.احساسی که هم لذت بخش بود هم دردناک هم ناشناخته.
نمی خوام از دستش داده باشم.نمی خوام بزرگ بشم.نمی خوام تنهام بگذاره.هنوز برای پذیرشش آماده نیستم.
هنوز خیلی زود بود.
این روزها بیش از اندازه گیجم .دائم یا می خورم زمین یا تصادف می کنم یا چیزی گم می کنم.
خدایا کمکم کن.تا یه بلایی سرم نیومده هوش و حواسم برگرده.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 22:10  توسط ساحل
|
نمی دونم چرا نمی تونم درست نفس بکشم.از صبح بدجوری ریختم بهم.سرم سنگینه و حسابی کلافه ام.بعد از 4 ماه امروز دیدمت.می ترسیدم تو صورتت نگاه کنم میترسیدم تو چشمات باز احساسم رو گم کنم.چقدر روز عجیبی بود از صبح نمی تونستم حرف بزنم احساس می کردم قفسه سینم داره از جا کنده می شه.وقتی از پله های خونتون می یومدم بالا صدای قلبم رو خوب می شنیدم چند دفعه نزدیک بود بخورم زمین، وقتی رسیدم دم در خونه و در نیمه باز خونه رو دیدم سیل خاطرات خوب گذشته باز خراب شد رو سرم.بوی خونتون ، بوی اتاقت همه و همه برای من پر خاطره ترین بوهای دنیاست.دلم می خواست می پریدم بغلت دوست داشتم بهت بگم توروخدا تنهام نگذار وقتی هستی خوبم وقتی هستی آرومم اما وقتی نیستی واسه فراموش کردنت به همه دری می زنم.دلم می خواست زودتر از خونتون فرار کنم نمی تونستم تحمل کنم تو اون فضا باشم احساس می کردم هر لحظه ممکنه همه قولهایی که به خودم دادم رو فراموش کنم.راستی ریش بهت خیلی می یاد همیشه می گفتم که دوست دارم اینجوری ریش بگذاری.
اوضاع درسی از بدم بدتره.با این وضع درس خوندن من هیچ اتفاقی نمی افته.خدایا کمکم کن.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 0:23  توسط ساحل
|
صیح با این اس ام اس از خواب بیدار شدم اونم از سمت یه دوست نسبتا قدیمی که با اینکه رابطه ای باهاش ندارم اما همیشه می دونم که می تونم رو دعاهای خیرش و کمکش در مواقع ناراحتی حساب کنم:
اگر نیوتن قبل از مرگش صورت ماه تو رو میدید به معنای واقعی جاذبه پی می برد.
امروز اصلا حال جالبی نداشتم فشارم شدیدا پایین بود و رنگ و روم حسابی سفید شده بود. تا ساعت 3 بیشتر نتونستم دانشگاه بمونم و بعد اومدم خونه و تا تقریبا 9 شب خوابیدم. من نمی دونم کی قرار این شکم دردها و کمر دردهای ماهیانه من تموم بشه واقعا دیگه خسته شدم از اینکه نتونم صاف راه برم از اینکه همه بفهمن چم شده بدم می یاد .رنگم می شه مثل مرده و دست و پام انقدر سرده که حس می کنم همین الانه که روح از بدنم جدا بشه.
خوشحالم یه نفر از مسافرت برگشت وقتی هست احساس می کنم کسی هست که حرفهام رو بفهمه و وقتی دلگیر می شم بهم حق بده و بگه چرا همیشه باید سفت و محکم باشی خودت رو سبک کن و آروم شو من گوش می دم به حرفهات.درست برعکس تو که همیشه می گفتی آدم با مشکلاتش بزرگ می شه و وقتی باهام حرف می زنی احساس می کنم ضعیفی.در صورتی که من فقط دلم می خواست کنار تو سبک بشم.و این یک نیاز کاملا دخترونه بود حسی که خیلی پاک و لطیف بود...........
امروز تولد وروجک من بود عزیز دل خاله تولدت مبارک خانومی.5شنبه قراره برات جشن تولد حسابی بگیریم عزیزترینم .همیشه برات بهترین ها رو آرزو دارم گلم و امیدوارم همیشه اون لبهای قشنگت به خنده باز بشن.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 23:58  توسط ساحل
|
تا حدودی اوضاع درسی ریخته بهم و این اصلا خوب نیست اما سعی کردم خودم رو نبازم و به راحتی وارامش درسهام رو بخونم.فرم دانشگاه آزاد رو با نارضایتی پر کردم چون دلم می خواد ارشدم رو هم کارشناسی سراسری باشم و تا حد امکان همین دانشگاه.
امروز امتحان توسعه دادم که به معنای واقعی..... افتضاح شد اما من تمام مدت قبل و بعد از امتحان می خندیدم نمی دونم چرا
چقدر خوبه که بیای خونه ببینی دو تا بلوز خوشگل واست خریدن که هم اندازش خیلی خوبه هم مدل و رنگش بهت خیلی می یاد.
یه آقا پسر ، که خیلی ادعای کلاس و شخصیت و بچه دروس بودن می کرد و اینکه کلاسش با هیچ کس قابل قیاس نیست رفتاری رو کرد و رفتاری رو دید که به غلط کردن افتاد و من چقدر تاسف خوردم از دیدن همچین افرادی که کلاس رو در منطقه جغرافیایی و مارک لباساشون می دونن اما نحوه حرف زدن با یه خانوم رو بلد نیستن و تمام حرفشون با یک جنس مخالف می تونه دوروبر مسائل هورمونی باشه.
شدیدا هپلی شدم و اصلا حوصله رفتم به آرایشگاه و ارایش کردن رو ندارم چون دلم می خواد یکم خود خودم باشم.
یه آقا پسر دیگه می گفت تو سن ما اگه هر رابطه ای شکل بگیره فقط و فقط رو مسائل خاصی شکل می گیره و اصلا نباید از دوست پسرت انتظار محبت و عشق یا هم دلی داشته باشی!!!!!!!!
وای چقدر دلم تنگ شده برای بعضی ها.
رفتم برای خودم یه جفت جوراب خریدم که خیلی خره اما انقدر دوستش دارم کلی رنگیه و 3 تا گل خوشگل روش داره.
نمی دونم چرا پسرها نمی تونن دخترهای بهتر از خودشون رو ببینن.سر کلاس اقتصاد ایران ما یه دختر خانومی هست البته به نسبت همه بچه ها سنش بالاتره اما واقعا بارشه و خیلی قشنگ تحلیل می کنه این بنده خدا تا حرف می زنه برادران شریف شروع می کنن به هر هر کردن و مسخره بازی. یاده کنفرانس خودم افتادم که چقدر براش زحمت کشیده بودم و در نهایت با خنده های الکیه این آقایون و چرت و پرت گفتناشون وقتم کم اومد.آقای فتحی من شما رو حتما یک روز خفه خواهم کرد.
دیگه اینکه دارم باور می کنم کسان دیگه ای هم هستن که بتونن به من آرامش بدن و من خوشحالم.........
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 0:23  توسط ساحل
|
امروز صبح واقعا دلم می خواست خفت کنم اما دیگه تموم شد .وقتی نمی خوای کسی دوستت داشته باشه زور که نیست منم خسته شدم از همه چیز اما روزی رو می بینم که می فهمی چقدر خودخواهانه دلم رو شکستی.
تا عصر دانشگاه موندم و تو کتابخونه درس خوندم.(م) هم بود بهم گفت بشین کنارم تا راحت بتونم درس بخونم دلم براش سوخت مثل خودم وقتی با تو حرف می زنم اون هم همین حس رو بهم داره هر چقدر ار خودم می رو نمش باز هم بر می گرده طرفم. اما من پیشش ننشستم اصلا نمی خواستم وجودش رو حس کنم دلم می خواست فقط درس بخونم. تو راه برگشت خونه باز تو ترافیک وحشتناک تهران کلی به خودم و کارهایی که کردم فکر کردم من هم تو این رابطه بی تقصیر نبودم همون طوری که تو نبودی اما عشق یک طرفه عذاب دهنده ست من دیگه به فکر ساختن و شروع دوباره ام .
الان از حمام اومدم .رفتم تو وان آب داغ دور تا دور وانم شمع روشن کردم با عودی که خیلی بوش رو دوست دارم نیم ساعت به هیچ چیز فکر نکردم فقط خودم بودم وسط دریاچه توی یه قایق کوچیک.
الان هم با یه فنجون نسکافه داغ با حوله و موزیک موزارت نشستم و دارم می نویسم.......همراه با احساس رضایتی زیاد از خودم
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 21:29  توسط ساحل
|
امروز صبح با صدای بابا از خواب باند شدم دیرتر از حد معمول بود گفت پا شو دیرت می شه سریع پریدم و با حول و عجله حاضر شدم و از خونه رفتم بیرون البته زود تاکسی گیرم اومد اما راننده تاکسی یه آدم هپلی و مسخره که تا خود سید خندان انفدر فین کرد و صداهای عجیب از خودش در آورد که با حالت تهوع افتضاح رسیدم به مقصد و سرمم که کلا درد می کرد و به خاطر گریه های شب پیش هم چشمام بدجوری سرخ و ورم کرده بود و من عینک طبی زده بودم که خیلی پف چشمام به نظر نیاد با این حال قشنگیم که اقای راننده و ترافیک صبح شنبه برام ساختن با یک اخلاق کمی تا قسمتی سگی(در حد این سگ گرگی وحشتناکها) رسیدم دانشگاه و دلم خواست تو 5 دقیقه ای که وقت دارم برم یه چایی بخورم که شاید حالم بهتر بشه اما تا به جمع دوستام رسیدم نغمه خانوم طبق معمول همیشه که باید یه اضهار نظری راجع به قیافه همه بکنه و گرنه خفه می شه یه تیکه انداخت که کافی بود تا آتشفشان خشم و حال بد من فوران کنه دلم می خواست خفش کنم.رفتم بالا سر کلاس و تا وارد کلاس شدم و بهتا رو دیدم شروع کردم غر غر کردن و اونم منو بغل کرد و منم یکمی اشک ریختم تا سبک شدم.بابا وقتی آدم عصبی و حالش بده و پریود مغزی روحی شده فقط احتیاج به یکم فهم وشعور و نرمی داره نه اینکه با شو خی ها و مسخره بازی های بیجا اعصابش رو بدتر بریزین بهم.کاش بعضی از اطرافیان من اینو می فهمیدن.
خلاصه که بیشتر از کلاس اول نتونستم تو دانشگاه دوام بیارم وقتی رفتم تو سلف و بوی مرغ و غذای ظهر بهم خورد کم مونده بو بالا بیارم تنها چیزی که اون موقع احتیاج داشتم یه لیوان قهوه داغ داغ تو یه فضای آروم با موزیک ملایم بود با کسی که فقط حضور فیزیکی داشته باشه و هیچ حرفی باهام نزنه و کسی باشه که دوستش داشته باشم و بهم آرامش بده.
برگشتم خونه و وقتی مامان با تعجب در رو برام باز کرد زدم زیر گریه و گفتم خسته شدم از سرما از ترافیک از این زندگی کوفتی پامم که گرفته نمی تونم راه برم خسته ام خسته.مامانم آروم بغلم کرد و بعد هم در کوتاه ترین زمان غذایی که دوست دارم رو برام آماده کرد و گفت دوست داری راجع به ناراحتی هات حرف بزنیم یا ترجیح می دی چیزی نگی گفتم می خوام بخوابم مامان. نمی دونم چه مرگمه
خواب تو این سرما زیر لحاف گرم با بوی عود قهوه خیلی لذت بخش بود.به خصوص اینکه بعدشم پا شی ببینی مامانت یه قهوه خوشمزه درست کرده با بیسکوییت بخوری.
خوشحالم که خانواده خوبی دارم خدایا شکرت.....
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 22:4  توسط ساحل
|
رفتم سی دی سیندرلا 2 رو برای خودم خریدم با یه جوراب بافتنی خیلی خیلی خوشگل. دلم خواست کودک دورنم رو یکمی ناز کنم و بهش برسم احساس می کنم خیلی تنها و دلگیره.این مدت ساحل کوچولو نوازش نشده و هر کسی که رسیده یه تیکه از دنیای کوچیکش رو ازش گرفته دلم می خواد چند روزی بهش برسم.
دو شب وحشتناک رو پشت سر گذاشتم چهارشنبه شب انقدر حالم بد بود که احساس می کردم دیگه نمی تونم نفس بکشم اما ناراحت نیستم از کاری که کردم آخرین کاری بود که از دستم بر می اومد و به خاطر عشقی که دارم باید انجامش می دادم.
این دو روزه هر کسی بهم چیزی می گفت همه دوست داشتن بدونن چرا داغونم اما نمی تونم با کسی درددل کنم تنها کسی که دوست داشتم می بود و حرفهام رو می شنید تو بودی.
جالبه چرا من انقدر دوستت دارم؟
از دیروز باز پام مثل قبلا شده ناچارم بکشمش روی زمین تا بتونم راه برام باز رگهای پام همش گرفته.
دلم برای خودم خیلی می سوزه خیلی.دلم بغل می خواد یه آغوشی کع بوی تو رو بده.
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 23:17  توسط ساحل
|
یه ماگ بزرگ قهوه داغ یه موزیک ملایم آرامش بخش یه نور ملایم شمع و بوی عود فضایی که کاملا در اون احساس راحتی می کنم با یه پیرهن گلدار بلند که احساس خیلی خوبی دارم از پوشیدنش.حس می کنم رها و آزادم.و یه حس ناشناخته از شنیدن صدای تو بعد از مدتها وقتی گفتی الو یه چیزی درونم ریخت دلم می خواست گوشی رو قطع کنم هول شده بودم نمی دونم این حس چی بود.وقتی هم که باهات خداحافظی کردم احساس می کردم دلم یه آغوش پذیرا می خواد واسه گریه.............
+
نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 21:33  توسط ساحل
|