دیشب بهم می گی چرا خاطراتونم رو هم می زنی.نه هم نیم زنم تمام خاطرات دائم می یاد تو ذهنم.
قیافم آخر افسرده شده باید یه فکر اساسی بکنم.به من نیومده عاشق باشم .عاشق شدنم شانس می خواد هر چی عشوه دختر بیشتر باشه یا مثل سگ پاچه بگیره انگار بهتره هر چی سعی کنی خانوم تر باش و بیشتر به دل طرف رفتار کنی یه روز می شه که باید بشینی و جای رفتنش رو نگاه کنی
به هر حال من خسته شدم ۱۰۰ بار
دلم یه آرامش می خواد.یه خواب راحت.
آبان داره شروع می شه نمی خوام ماه تولدم رو خراب کنم.نمی خوام این ماه رو بد شروع کنم.
اما بغض داره خفم میکنه.خدایا چرا انقدر دوستش دارم.انگار تمام تنم اسمش رو صدا میزنه.
امروز تو دانشگاه سر گیج بازی های خودم کیف لوازم آرایشم جا موند تو دستشوئی وقتیم برگشتم دیگه نبود .منم که اعصابم خورد یک ساعت زار زدم .کوفتش بشه اونی که کیفم و بر داشت همه چیزام نو بودن و مارکهای عالی.همشون رو کلی دوست داشتم......کلی بهم ضرر خورد باید یه ۴۰-۵۰ تومنی خرج کنم.اه لعنت به این زندگی.......
امشب آخرین شبیه که می خوام اینجوری باشم از فردا دیگه نمی خوام انقدر غم باشه تو صورتم.
رفتی و نخواستی بر گردی اما امیدوارم یه روز پشیمون شی................................................................
وقتی از سرما کنار بخاری وامیسم و دستهام رو بهم می مالم از پشت بغلم کنه و انقدر بوسم کنه که گرمش م و یادم بره کلی توی سرما منتر ماشین بودم و یکمیم راه رفتم.
نمی دونم اینها خاطرات توهم هست یا نه.اما برای من باارزشترین خاطرات زندگیمه...
چند روزی شمال بودم هوای شمال .. نم بارون بوی خاک همه اینها نیاز بودنت رو تشدید کرد.
گاهی حالم بد میشه به حدی که نمی تونم حتی نفس بکشم.دلم آغوشت رو می خواد کنارت بودن و حرف زدن کنارت بودن و خندیدن کنارت بودن و سکوت کنارت بودن و لرزیدن دلی که هیچ وقت نفهمیدم چرا کنار تو می لرزید.
توی این فصل توی این اوضاع این انصاف نیست که نباشی.خیلی دلم برات تنگه.وقتی کسی اسمت رو صدا میزنه انگار قلبم از جاش تکون می خوره نمی تونم کس دیگه ای و با این اسم صدا بزنم این اسم فقط می تونه مال تو باشه.
دلم می خواد فراموشت کنم دارم عذاب می کشم.منو تنها گذاشتی با این همه خاطره که دیگه تکرار نمی شن و نمی تونم فراموششون کنم
بزرگترین آرزوم تو زندگی اینه که کنارت باشم.هیچ کس مثل تو به من آرامش نمی ده.کنار همه مظطربم داغونم اما کنار تو فقط آرامشم مثل بچه تو آغوش مادر.......
بابا دلم می خواد ببینمت مگه گناهه؟اصلا کاش می تونستم انقدر بزنمت که دیگه نتونی تکون بخوری
داشتم به گذشته ها فکر می کردم اون روزهایی که بچه تر بودیم.این روزها درگیر سرو سامون دادن دو تا از نزدیگترین و عزیزترین آدمهای زندگیم هستم.آدمهایی که دارن خاطرات کودکیشون و حس کودکیشون رو زنده می کنن و به واقعیت تبدیل می کنن.
و من چقدر بی تاب تو شدم.....کاش منم جراتش رو داشتم که بگم می خوام همیشه باهات باشم.کاش می دونستی خیلی سخته که نتونی هیچ کسی رو قبول کنی دیگه.از همه پسرها حالم بهم می خوره.چقدر دلم می خواست پیشم بودی...........
و نمی دونم کی قراره قبول کنم که نیستی.... یا بهتره بگم نمیخوای باشی..........
دلشوره و حس عجیبی دارم...
دارم اهنگ هایده رو گوش می دم
میدونستی دل دیوونه من عاشقته
عاشقت با همه تن با همه جون عاشقته
اسم تو وقتی تو شعر و تو ترانم می یومد می دونی غزل و شعر و سخن عاشقته
حالا من هستم و تن رفته به باد
واسه من شعر و سخن رفته به باد
منم و وحشت تردید یه عشق
به گمونم دل من رفته به باد......
واقعا دلم رفته به باد
همین جند هفته پیش بود که رفتبم کرج برای عروسی برادر مونا.چقدر شادی و غم بهم نزدیکن.
امروز تو دانشگاه کلی خبر عروس و نامزدی بچه ها رو شنیدیم و چقدر ته دل من شور می زد و یه حس عجیب هی بهم می گفت از مونا بپرس پدربزرگش چطوره؟باز هم همون حس ششم مسخره.وقتی چند دقیقه پیش نغمه زنگ زد مطمئن بودم می خواد بگه پدربزرگ مونا رفت.
چقدر صدای مونا بد بود پشت تلفن چقدر حالش بد بود و من چقدر ناتوان که بتونم آرومش کنم.
همیشه موقع تسلیت گفتن به کسی انقدر حالم بد میشه که هر کس ندونه فکر می کنه خودم دارم میمیرم.
مونای گلم می دونم خیلی سخته عزیزی رو از دست بدی اما گلم این روزها برای همه هست.امیدارم روح پدربزگت شاد باشه....