تبليغاتX
تمامی هر روزه ام
تکلیفم روشن شد تو دیگه بر نمی گردی هیچ وقت.

دیشب بهم می گی چرا خاطراتونم رو هم می زنی.نه هم نیم زنم تمام خاطرات دائم می یاد تو ذهنم.

قیافم آخر افسرده شده باید یه فکر اساسی بکنم.به من نیومده عاشق باشم .عاشق شدنم شانس می خواد هر چی عشوه دختر بیشتر باشه یا مثل سگ پاچه بگیره انگار بهتره هر چی سعی کنی خانوم تر باش و بیشتر به دل طرف رفتار کنی یه روز می شه که باید بشینی و جای رفتنش رو نگاه کنی

به هر حال من خسته شدم ۱۰۰ بار

دلم یه آرامش می خواد.یه خواب راحت.

آبان داره شروع می شه نمی خوام ماه تولدم رو خراب کنم.نمی خوام این ماه رو بد شروع کنم.

اما بغض داره خفم میکنه.خدایا چرا  انقدر دوستش دارم.انگار تمام تنم اسمش رو صدا میزنه.

امروز تو دانشگاه سر گیج بازی های خودم کیف لوازم آرایشم جا موند تو دستشوئی وقتیم برگشتم دیگه نبود .منم که اعصابم خورد یک ساعت زار زدم .کوفتش بشه اونی که کیفم و بر داشت همه چیزام نو بودن و مارکهای عالی.همشون رو کلی دوست داشتم......کلی بهم ضرر خورد باید یه ۴۰-۵۰ تومنی خرج کنم.اه لعنت به این زندگی.......

امشب آخرین شبیه که می خوام اینجوری باشم از فردا دیگه نمی خوام انقدر غم باشه تو صورتم.

رفتی و نخواستی بر گردی اما امیدوارم یه روز پشیمون شی................................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 20:23  توسط ساحل  | 

از دوران دبیرستان یادم می یاد که تو این فصل و به خصوص این موقع ها حس می کردم باید عاشق باشم باید دلم برای یکی پر بکشه که زندگی قشنگ باشه.وقتی بارون می بارید و می باره حس می کنم باید یکی منتظرم باشه که تن خیسم رو بغل کنه و گرمم کنه.وقتی دستهام یخ می کنه و نوک دماغم قرمز میشه دستام رو تو دستاش بگیره و بگه قیافشو...

وقتی از سرما کنار بخاری وامیسم و دستهام رو بهم می مالم از پشت بغلم کنه و انقدر بوسم کنه که گرمش م و یادم بره کلی توی سرما منتر ماشین بودم و یکمیم راه رفتم.

نمی دونم اینها خاطرات توهم هست یا نه.اما برای من باارزشترین خاطرات زندگیمه...

چند روزی شمال بودم هوای شمال .. نم بارون بوی خاک همه اینها نیاز بودنت رو تشدید کرد.

گاهی حالم بد میشه به حدی که نمی تونم حتی نفس بکشم.دلم آغوشت رو می خواد کنارت بودن و حرف زدن کنارت بودن و خندیدن کنارت بودن و سکوت کنارت بودن و لرزیدن دلی که هیچ وقت نفهمیدم چرا کنار تو می لرزید.

توی این فصل توی این اوضاع این انصاف نیست که نباشی.خیلی دلم برات تنگه.وقتی کسی اسمت رو صدا میزنه انگار قلبم از جاش تکون می خوره نمی تونم کس دیگه ای و با این اسم صدا بزنم این اسم فقط می تونه مال تو باشه.

دلم می خواد فراموشت کنم دارم عذاب می کشم.منو تنها گذاشتی با این همه خاطره که دیگه تکرار نمی شن و نمی تونم فراموششون کنم

بزرگترین آرزوم تو زندگی اینه که کنارت باشم.هیچ کس مثل تو به من آرامش نمی ده.کنار همه مظطربم داغونم اما کنار تو فقط آرامشم مثل بچه تو آغوش مادر.......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 21:30  توسط ساحل  | 

لعنتی دلم برات تنگ شده کاش اینم می فهمیدی هیچ کاری نمی تونم بکنم..............................

بابا دلم می خواد ببینمت مگه گناهه؟اصلا کاش می تونستم انقدر بزنمت که دیگه نتونی تکون بخوری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:26  توسط ساحل  | 

عزت الله خان هم رفت....
این روزها عجیب شمارش کسانی که دارن میرن زیاد شده...
دیگه از صدای زنگ تلفن وحشت دارم بعد از یک سلام و احولپرسی یا خبر رفتن کسی یا مریضی کسی رو می شنویم.
و در کنار تمام این خبرها غم عجیبی که توی صورت بابام میشینه و سکوت بعد از اون از همه چیز عذاب دهنده تره...........
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 16:23  توسط ساحل  | 

داشتم به گذشته ها فکر می کردم اون روزهایی که بچه تر بودیم.این روزها درگیر سرو سامون دادن دو تا از نزدیگترین و عزیزترین آدمهای زندگیم هستم.آدمهایی که دارن خاطرات کودکیشون و حس کودکیشون رو زنده می کنن و به واقعیت تبدیل می کنن.

و من چقدر بی تاب تو شدم.....کاش منم جراتش رو داشتم که بگم می خوام همیشه باهات باشم.کاش می دونستی خیلی سخته که نتونی هیچ کسی رو قبول کنی دیگه.از همه پسرها حالم بهم می خوره.چقدر دلم می خواست پیشم بودی...........

و نمی دونم کی قراره قبول کنم که نیستی.... یا بهتره بگم نمیخوای باشی..........

 

دلشوره و حس عجیبی دارم...

دارم اهنگ هایده رو گوش می دم

میدونستی دل دیوونه من عاشقته

عاشقت با همه تن با همه جون عاشقته

اسم تو وقتی تو شعر و تو ترانم می یومد می دونی غزل و شعر و سخن عاشقته

حالا من هستم و تن رفته به باد

واسه من شعر و سخن رفته به باد

منم و وحشت تردید یه عشق

به گمونم دل من رفته به باد......

 

واقعا دلم رفته به باد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 23:39  توسط ساحل  | 

دلم خیلی گرفته.این روزها از لحاظ عمومی داغونم.بدنم بدجوری ریخته بهم.کلی این روزها تو راه دکتر بودم.همشون هم یه چیز می گن عصبیه و کمبود شدید ویتامین.بدن درد دارم
چند روزه خیلی تو فکرتم.دلم برات یه جورایی تنگ شده.کاش می شد ببینمت....
خدایا تو تصمیمات جدیدم کمکم کن....
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 22:19  توسط ساحل  | 

پدر بزرگ مونا هم از بین ما رفت.....

همین جند هفته پیش بود که رفتبم کرج برای عروسی برادر مونا.چقدر شادی و غم بهم نزدیکن.

امروز تو دانشگاه کلی خبر عروس و نامزدی بچه ها رو شنیدیم و چقدر ته دل من شور می زد و یه حس عجیب هی بهم می گفت از مونا بپرس پدربزرگش چطوره؟باز هم همون حس ششم مسخره.وقتی چند دقیقه پیش نغمه زنگ زد مطمئن بودم می خواد بگه پدربزرگ مونا رفت.

چقدر صدای مونا بد بود پشت تلفن چقدر حالش بد بود و من چقدر ناتوان که بتونم آرومش کنم.

همیشه موقع تسلیت گفتن به کسی انقدر حالم بد میشه که هر کس ندونه فکر می کنه خودم دارم میمیرم.

مونای گلم می دونم خیلی سخته عزیزی رو از دست بدی اما گلم این روزها برای همه هست.امیدارم روح پدربزگت شاد باشه....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 22:12  توسط ساحل  | 

چقدر سخته وقتی راه میری و هیچ مقصد خاصی نداری،وقتی حرف می زنی و هیچ محاطب خاصی نداری،وقتی غمگینی اما دلیلی برای غمگین بودنت نمی بینی.همه این حالتها رو من این روزها دارم.
بدجوری سرما خوردم ,و الان چند روزی می شه که توی رختخواب افتادم.
خدایا این حرفها رو هر روز به زبون می یارم اما باز هم می نویسم.خدا جون خیلی تنها و خسته ام می دونم دارم فقط گند می زنم توی تمام برنامه های زندگیم .می دونم دارم اشتباه می کنم اما نیم دونم چرا صدام توی گلو خفه شده و جرات فریاد زدن ندارم.خدایای از همه فکرهای منفی خلاصم کن.خدا جون به قدری آشفته ام و گیج که هر لحظه منتظرم بخورم زمین.اما خدایا مثل همیشه که پشت بودی و مراقبم این بارهم کنارم باش مواظبم باش.
خدا جون خیلی بهت نیاز دارم
توی این شبهای مبارک ماه رمضون خیلی به دعا نیاز دارم.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 21:20  توسط ساحل  |