فاصله افتاده بین من و تو
منظورم از تو، تونیستی که همیشه برات می نویسم.منظورم ساحل مدتها پیشه .گاهی فکر می کنم این ساحلی که الان زندگی می کنه من واقعی ام، یا اونی که سالها پیش بود.خیلی فاصله گرفتم از چیزی که بودم از چیزی که همیشه رفتار
. می کردم.گاهی دلم برای بچه بودن هام تنگ میشه نمی خوام بگم الان بزرگ شدم نه.می دونم چند سال دیگه هم دلم برای امروزم تنگ میشه.اما حس می کنم معصومیتی که همیشه داشتم رو از دست دادم.منظورم از معصومیت نگاه کودکانه به دنیاست.همه چیز رو عروسکی می دیدم حتی تا 3 سال پیش.همه چیز برام ساده و قشنگ و رویایی بود.همیشه تو رویاهام زندگی می کردم .تا وقتی محصل بودم که تمام فکرم خلاصه میشد توی درسها و لوازم التحریر و اوضاع مدرسه.
امروز همش یاد خاطارت سال اول دانشگاه می افتم چقدر با مونا اینور و اونور میرفتیم.چقدر شاد بودیم.
یادش بخیر اون موقع ها مونا میخواست با یکی دوست بشه کارمون شده بود هرازگاهی رفتن بیرون و دیدن پسرهای مختلفی که مونا باهاشون قرار میذاشت و من باید نظر میدادم.یادش بخیر چقدر می خندیدیم.چقدر همه نظرات مختلفی راجع به من میدادن یکی می گفت چقدر دوستت خوش خندست، یکی می گفت چقدر بداخلاقه، یکی می گفت چقدر بامزست.و...اما خوش می گذشت.من با (ف) دوست بودم.چقدر عصبانی میشد از دستم همش می گفت تو واسه چی باهاش میری بگذار خودش بره به تو چه.و چقد اون موقع ها خوب می تونستم آرومش کنم.رگ خوابش دستم بود سریع آروم می شدو من هم یه کاری می کردم که هم دل اون به دست بیاد هم دل مونا.
چقدر رستوران و کافی شاپ میرفتیم با مونا.اون که دوست پسر نداشت منم که دوست پسرم اهواز بود.واسه خودمون شاد بودیم.همه به رابطه مون حسودیشون میشد.هنوزشم برام عزیزترین دوستمه.نمی دونم چرا امروز دلم می خواد از مونا بنویسم.از خاطرات مشترکمون.یادش بخیر ف اومده بود تهران شروع ترم دوم بود.کلاس ریاضیات 2 داشتیم.استادمون نیومده بود من و مونا خوشحال و خندان با مترو رفتیم صادقیه، گلدیس قرار داشتیم.چقدر اون روز خوش گذشت.همش احساس می کردم مونا ناراحت و معذبه و چقدر خوشحال بودم از اینکه بعدش با فرید جور شده بود و باهم رفتن و من و ف هم با هم.
اولین باریم که تو رو دیدم مونا باهام بود.برگر تین.
دلم برای اون روزها تنگ شده گاهی که با خودم خلوت می کنم می بینم نگاهم به دنیا عوض شده.هیچ چیزی رو دیگه ساده نمی بینم دیگه مثل اون موقع ها راحت به همه چیز نمی خندم.یادمه روز اول دانشگاه یه پسر بود بیچاره رشتی بود فامیلیش رو با یه حالت خاصی می گفت و دماغشو یه جوری می کردواین شده بود سوژه من و مونا .اسمشم درست قبل از من بود به خاطر همین همیشه سر حضور وغیاب من می ترکیدم از خنده.چقدر کلاسها رو می پیچوندیم و با مونا می رفتیم بیرون عین دوست دختر دوست پسرها. چقدر اون موقع ها خوب بود.نمی دونم چرا یه دفعه انقدر عوض شدم.آروم شدم رفتم تو خودم دیگه شیطنت های اون موقع رو ندارم.دیگه از ته دل 2 ساعت به یه اشتباه لفظی نمی خندم.
عین پیرزن ها شدم رفتم تو خاطرات گذشته.اما امروز همش یاد 2-3 سال پیش می افتم.روز اول ثبت نام آشناییم با مونا و نغمه و مهرناز.که تو کتابخونه سالن رو گذاشته بودیم رو سرمون و همه فکر می کردن که ما از قبل همدیگر و میشناسم.
چقدر ترم اول و دوم من کلاس های ریاضی رو می پیچوندم.اصلا حال و حوصله نداشتم.تا ساعت اول میدیدم کوئیز گرفته من ساعت دوم در می رفتم.همینه که الان واسه ارشد کاسه چکنم چکنم ریاضی گرفتم دستم.
وقتی تابستون سال اول از مکه برگشتم دلم فقط برای مونا و ف تنگ شده بود.وقتی مونا شام اومد رستوران چقدر ماچش کردم.بعد حس کردم حالتش عوض شده .بهش گفتم مشکوکی دیدم می خنده.گفتم با کسی دوست شدی گفت اره.چقدر سر یه سرش گذاشتم که ببین دو هفته نبودم ها .خوب تا چشم من و دور دیدی رفتی دوست پسر گرفتی.از همون موقع ها بود که مونا هم عوض شدوبه هر بهانه ای دوست پسرش شادیش رو می گرفت و من چقدر دلم می خواست خفش کنم.یه مدتی تا دعواشون میشد من زنگ می زدم به پسره.چقدر گاهی دلم می خواست کلش رو بکنم که باعث می شد مونا گوله گوله اشک بریزه.نمی دونم از همون روزها بود که مشکلات من و ف هم شروع شد یا قبلش بود یادم نیست چیزی که یادمه اینه که از همون روزها بود که آرامشم کم شد.تا امروز که حس می کنم دیگه یک لحظه هم اروم نیستم .دلشوره و استرس داشتم شده جزیی از وجودم گاهی یادم می ره حس خالی از دلشوره چه جوریه.
چقدر دلم زیارت می خواد.زیارت تنهاییی.جایی که سبز باشه و آروم.دلم می خواست می رفتم یه محل معنوی زار میزدم و از خدا می خواستم حس خوب کودکی رو بازم درونم به وجود بیاره.دلم می خواست می رفتم یه جای آروم مثلا کناره دریا یا توی جنگل.ساعتها با هیچ کس حرف نمی زدم و فقط خودم رو تخلیه می کردم.
خدا جون کمکم کن.که خیلی حس بدی دارم.
راستی امروز وروجکم رفت مدرسه.وقتی با مانتوومغنعه و کیف مدرسه پرید تو بغلم اشکهام داشت سرازیر میشد.عزیز دلم آغاز مرحله جدید زندگیت مبارک.حالا قرار شده هفته ای سه روز من پیشت باشم بیام مدرسه دنبالت و باهم بریم خونه خانومی.دوستت دارم گل من.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 16:25  توسط ساحل
|
سعی کردم بخوابم اما خوابم نبرد نمی دونم چرا یه دفعه دلم گرفت .اومدم پای نت و دارم اشکهای روی گونه هام رو پاک می کنم. خیلی خسته ام یاد روزهای اول دانشگاه افتادم یاد روزهایی که تلف کردم یاد روزهایی که می تونست بهتر بگذره و نگذشت.یاد کارهایی که کردم و جوابهایی که گرفتم.یه دفعه دلم از دنیا گرفت.دوست داشتم الان مامان بزرگم زنده بود نمی دونم چرا یه دفعه بوش رو حس کردم.دلم نوازشهاش رو خواست.
بابا خیلی افسرده شده خیلی حالش بده.دیشب کلی خونمون ماتم بود.دیگه منم نمی تونم این جو خونه رو درست کنم.
نمی دونم چرا دارم آهنگهای قدیمی آلبوم گوگوش رو گوش میدم این آهنگها من رو یاد سال اول دبیرستان می ندازه وقتی تازه پژمان اومده بود تو این محل و همه بچه های سرویس حرفش رو می زدن و خیلی عجیب یه روز به من گفت ازت خوشم میاد.خنده دار بود برام و عجیب.یادمه سر این قضیه 2-3 تا از دوستام باهام قهر کردن. اون موقع ها زیاد این آهنگها رو گوش می دادم.آخرشم هیچ کس نفهمید چرا یه دفعه رفت و اصلا کجا رفت تا اینکه 3 سال بعد وقتی دانشگاه قبول شدم دیدمش توی آرژانتین بهم گفت فوق لیسانس قبول شده و من خیلی بزرگ و خانوم شدم.خندم گرفت مثل همیشه که موقع حرف زدنش می خندیدم و هیچ وقت نفهمیدم چرا اینهمه غم پشت نگاهشه.یادمه موقع حرف زدنش همش سعی داشت موبالش رو نشونم بده و اخر گفت نمی خوای شمارتو بهم بدی و من باز خندیدم و گفتم امیدوارم موفق باشی و اون هم اخم کرد و گفت دختره لجباز.
امشب دلم خواست این آهنگها رو گوش بدم چون بارون اومدچون ناخودآگاه رو لبام اومد.یاد اون روزها افتادم که چقدر بی خیال و راحت بودم چقدر خوب درس می خوندم چقدر احساس خوبی داشتم اما امروز چی؟ نه حال و هوای خونه حال و هوای اون روزاست نه حال و هوای من.
کاش می تونستم یه لاک سفید بکشم روی تمام اتفاقات بد این مدت.
خدایا به حق همین ساعت همین نعمتت بارونی که من عاشقشمم به هممون کمک کن دستم رو بگیر .به بابام کمک کن.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 2:58  توسط ساحل
|
خدایا ممنون امروز که استارت درس رو برای ارشد زدم بارون هم شروع شد و من این رو به فال نیک می گیرم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 1:5  توسط ساحل
|
برگشتم به روزهای کودکی همراه با تاب دادن وروجک ،خودم هم پر کشیدم به 13 سال پیش .وقتی با احسان و لیلا جون و مامانم می رفتیم همین پارک و من از اول تا آخر فقط تاب بازی می کردم و داد می زدم مامان تند تر تند ترررررررررررررر.یادمه همیشه آخرش با احسان دعوام می شد همیشه زور می گفت و می گفت من پسرم باید به حرف من گوش بدی.چقدرهم که من گوش می دادم.از اولشم با پسرها کل کل داشتم.بعد از 1 ساعت 2 ساعت بازی کردن ،که برای من همش خلاصه می شد توی تاب بازی برمیگشتیم خونه و توی راه یکی یه دونه بستنی (به قول سودی از این بستنی فرررری ها)می خریدیم و سر حال برمیگشتیم خونه.و تا آخر شب هم توی حیاط چرخ سواری می کردیم و خاله بازی.یادش بخیر یه فرش پهن می کردیم توی حیاط و با احسان بازی می کردیم.کلی خوراکی می اوردیم و تا آخر شب مشغول بازی بودیم.جقدر خاطرات بچگیم رو دوست دارم.
امروز وروجک حسابی کیف کرد داد می زد خاله محمتر تابم بده وایی بسسسسسسهه رفتم رو هوا.برام جالب بود که سریع دوست پیدا کرد .- سلام من اسمم وروجکه اسم تو چیه؟ = ریحانه و همین شروع ساده ای بود برای یکساعت دویدن و خندیدن اون دو تا .یاد خودم افتادم هیچ وقت انقدر راحت با کسی دوست نمی شدم،همیشه برای دوست بودن کلی دلیل و منطق برای خودم می آوردم کلی معیار داشتم .از بچگی هم رو دوستی هام حساس بودم.دیر با کسی صمیمی می شدم ولی طولانی.بعد از کلی بازی کردن وروجک خانوم رفتیم ناهار خوردیم.وای که چقدر من از دست این نیم وجبی حرص خوردم و خندیدم.توی راه برگشت هم کلی با هم شعر خوندیم .
روز قشنگی بود کلی من رو برد به روزهایی که بوی غم نبود و همه جا آبی روشن بود بدون هیچ لکه ای از تاریکی
وروجکم آخرین هفته تعطیلاتت دوست دارم بهت خوش بگذره از هفته دیگه میشی خانوم دانش آموز .الهی قربونت برم با اون مانتو و مغنعه .....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 14:49  توسط ساحل
|
امشب عجیب دلم می خواد بنویسم نه از تو حتی نه برای تو ،بلکه برای خودم، از دل خودم ،از اینکه من تو این مدت کی بودم, چه کارهایی کردم ،کجاها رفتم و ....
بوی عود توی اتاقم پیچیده صدای موزیک ملایم و صدای آب آبنماییی که تازه خریدم با نور ملایم شمع و یکلیوان بزرگ چایی .جدیدا چایی می خورم شبی یک لیوان قبلا هیچ وقت لب به چایی نمی زدم.این هم نشونه ایه که من دارم تغییر می کنم.
چند شبی میشه که خیلی بد می خوابم همش خواب فرار می بینم یا اینکه کسی دنبالم کرده .اصلا حوصله ندارم انقدرآشفته می خوابم که چند بار جای سرم رو عوض می کنم شاید آروم شم .بی قرارم خیلی زیاد.
امروز داشتم به انرژی آدمها توی زندگیم فکر می کردم به اینکه چقدر ادمهای متفاوت دیدم این مدت چقدر حس های متفاوتی رو تجربه کردم .یه لیست نوشتم از ادمهایی که می شناسم و باهاشون ارتباط دارم مغزم سوت کشید خدای من این همه آدم اضافی و منفی؟ واقعا گریه داره آدم انقدر ضعیف باشه که نتونه ارتباطهای منفی زندگیش رو حذف کنه.
این روزها به جای درگیر بودم با خودم و دائم بزرگ کردن ایراداتم سعی می کنم خوبیهام رو هم بارز کنم.البته رو این قضیه یکم خودکم بینم و می دونم که خیلی بده.
یه چیزی مثل یه بغض تو گلومه وقتی آدم بغض داره چه حال بدیه اونطوریم اما بغض نیست نفسم سخت بالا می یاد. نمی دونم چرا اینطوریم اما همیشه بعد از یک دوره استرس یکم وضع و اوضام می ریزه بهم الانم که دیگه برنامه زندگیم پاک قروقاطی شده.
دلم الان مری پاپینز رو می خواد با اون بشکنهاش که همه چیز مرتب می شد.و فرشته مهربون سیندرلا که بهم کمک کنه.
نه اصلاا دلم می خواست الان می رفتم به دنیای کارتونی.اگه می شد دلم می خواست جای پوکوهانتس بودم نمی دونم چرا از اول ازش خوشم می یومد شاید به خاطر متفاوت بودنش با تمام دخترهای والت دیسنی.
البته آناستازیا رو هم دوست دارم.
چقدر از آدمهای ضعیف حالم بهم می خوره کسایی که تا یه مشکل دارن زندگیشون تعطیل میشه و چقدر این روزها دورم از این دسته افراده.
نمی دونم چرا احساس می کنم خانم (ش) مواد مصرف می کنه.با اینکه ازش بدم میاد و اون هم از من بدش می یاد اما دلم براش می سوزه.
دیگه اینکه عودم تموم شد چاییم هم توم شد می خوام برم یکم جمله تاکیدی بگم.
وای مهر داره شروع میشه .چقدر حال و هوای مهر رو دوست دارم یادش یخیر لباس نو کفش نو کیف نو لوازم التحریر نو.تا اواسط آبان همیشه همه چیزم مرتب بود از اون به بعد دیگه وای وای وای.خداییش شلخته بودم از وقتی درسم تموم شد یه دفعه شدم یه دختر خانوم و خوب و مرتب.
امروز رفتم با ورووجک که امسال میره مدرسه لوازم التحریر خریدموالبته بنده خودم رو م شرمنده کردم.خوب عاشق لوازم التحریرم.
یادته پارسال اول مهر برات چی گرفتم؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 2:33  توسط ساحل
|
تمام برنامه زندگیم ریخته بهم احساس بدی دارم از اینکه این همه درجا زدم .انقدر اعصابم ریخته بهم که عوض اینکه همه چیز رو سر جای خودش بذارم دارم گند می زنم به بقیه چیزها.
امیدوارم زودتر موقعیت خودم رو حس کنم و کارهای عقب موندم رو انجام بدم.
یه لیست بلند بالا از کارهای عقب افتادم درست کردم که با نگاه کردن بهش بدتر عصبی میشم.........
+
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 22:36  توسط ساحل
|
تو دفتر سیاه سرنوشتم هر چی باید از تو بگم نوشتم
برات نوشتم عاشقم بخونی روم نمیشه بهت بگم می دونی
چه مهربونی ماه آسمونی
برام عزیزتر از جون می مونی
چه جوری بگم دوست دارم عزیزم دلت بسوزه یار من بمونی
تو زندگیم خیلی گلها رو چیدم
شاپری های قصه ها رو دیدم
هیچکی با من مثل تو یار نبودش
تا تو رو دیدم از همه بریدم
چه مهربونی ماه آسمونی
برام عزیزتر از جون می مونی
چه جوری بگم دوست دارم عزیزم دلت بسوزه یار من بمونی...
این آهنگ رو خیلی دوست دارم به خصوص اینکه این روزها دائم دارم باهاش می رقصم.شعرش خیلی قشنگه.
زندگی هم جریان داره
ای آقای به ظاهر محترم آقای (ا) من ازت حالم بهم می خوره این روزها هم از هر چی پسره دلم پره پس دیگه دورو بر من پیدات نشه لطفا.
دفعه بعد لطفا در کار نیست احتمالا جور دیگه ای صحبت می کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 1:18  توسط ساحل
|
بهم گفتی دوستم داشتی نمی خواستی ناراحتی منو ببینی.گفتی طاقت دیدن اشکهای منو نداشتی باشه قبول اما حق نداشتی جای من تصمیم بگیری می فهمی؟
می دونی چند شبه که خوابت رو میبینم که دستم رو گرفتی و سرم رو شونه هاته چقدر دلم برای این حالت تنگ شده.
کلی عصبی شدم این روزها با هر چی پسره دعوا دارم.خسته ام دلم می خواست یه جای آروم با تو بودم فقط با تو.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 2:3  توسط ساحل
|
امروز خوشحال بودم خیلی خبر قبولی کارشناسی دختر عمم رو شنیدم و کلی خوشحال بودم اما یه دفعه حالم گرفته شد مثل همیشه که تو اوج شادی یه دفعه بغضم می گیره.
چند شبه دائم خوابت رو میبینم تو خواب خیلی بهت نزدیکم.این روزها صبحها که از خواب بیدار میشم یک ساعتی تو رختخواب چشمهام رو می بندم و سعی می کنم حست کنم.دلم برای بازوهات تنگ شده.برای آغوشت.همه چیز به ظاهر عادیه اما گاهی جای خالیت بدجوری عادی بودن زندگی رو بد جلوه میده.
دارم آهنگی رو گوش میدم که پارسال توی وبلاگت برام نوشستی.
چرا همه چیز خراب شد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
من یه پرنده یه پرستو تو کویرم تو یه درختی سر راهم که نمیرم
دلم برات تنگ شده.باید ببینیم تا بفهمی چقدر عصبی شدم چقدر از این شاخه به اون شاخه می پرم چقدر بد شدم.خودم رو دارم به زور تحمل می کنم.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:47  توسط ساحل
|
همه چیز بهتره.سعی کردم دیگه به هیچ چیز فکر نکنم جز خودخواهی تو.
عصر چشمم افتاد به عکسهات ولی کاش نیفتاده بود............................
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 21:21  توسط ساحل
|
به خاطر تو باید توهین های دیگران رو تحمل کنم؟
عجیبه! از کسی که انقدر بهم نزدیک بود همچین توقعی نداشتم.متاسفم که واسه تو هم مشکل ایجاد شده.
نمی دونم این چند روزه چرا انقدر همه چیزهای بد پیش می یاد.باز هم سر و کله امین پیدا شده.و باز هم تو این روزهای سخت تو نیستی.
می دونی بر می گردم به چند ماه پیش توی اون شرکت قدیمی و اون آدم روانی و جیغهای بی وقفه من و نبود تو و نیاز شدید من به آغوش تو و امنیتی که بهم می ده.
امروز هم باز سر و کله یه روانی پیدا شده که باز هم حس می کنم جای تو کنارم خالیست.
فکر نکن نمی تونم از پسش بر بیام نه می تونم فقط بودنت بهم آرامش و امنیت میده.می فهمی؟
حالا هم اصلا مهم نیست زندگی برای من توقف نداره من زندگیم رو می کنم به بهترین شکل دوست داشتی برگرد دوستم نداشتی شاد باشی......
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 21:38  توسط ساحل
|
تو زدیار غم آمدی
سکوت جانم بهم زدی
شیشه غم به تلنگری زدی شکست.
چو نغمه ای بیش و کم زدی
به دل ریشم تو چنگ زدی
روشنی چشمون تو به دل نشست
هوای من شد هوای تو
صدای من شد صدای تو
تپیدن قلب به خاطرم
کشیدن درد برای تو
ای گل یاس و سپید من
ای طلوع خورشید من
عطر تن تو به جان من چه خوش نشست
ای تو هم گریه ی دلپذیر
ای تو صفای دل اسیر
بی تو ای آیت زندگی
دل شکست
اگه نفس بود برای تو
غم هوس بود برای من
اگه عزیز بود برای تو
حرف و حدیث بود برای من..............................
روزهای سختیه
نفرین به یکشنبه......................
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 13:31  توسط ساحل
|
امشب(م) رو تو چت دیدم کلی برام حرف زد که دوستت دارم دلم می خواد باشی اخلاقت رو همه جوره دوست دارم ساعتها خیره می شم به عکسهایی که انداختیم و من فقط در برابر حرفهاش به گردش روزگار فکر می کردم که من هم همین خرفها رو به تو زدم.و واقعا اگر حس تو به من مثل حس من به آقای (م) باشه حتی یک ثانیه هم نمی تونم تحمل کنم و چقدر دلم برای (م) سوخت.
و فکر می کردم چرا من در برابر تو متفاوتم از همه چیز.چرا کسی که در برابر همه خالی از احساس و محکم می ایسته در برابر تو مثل بره ای می مونه که فقط احتیاج به آغوش داره.
سجاده پهن کردم و نشستم سر نماز ساعتی با خدا حرف زدم خواستم آرومم کنه.خواستم بهم صبر بده.خیلی اشک ریختم و الان حس می کنم سبک شدم.
اما باز هم خاطراتمون جلوی ذهنم می یاد و بر می گردم به یکسال و دو ماه پیش برگر تین.سینما آفریقا میلاد نور برج سایه کافی شاپ اپرا و...... همه جاهایی که بوی تو و خاطرات تو و من رو می ده.
رفتم سمت آهنگهایی که تو گوشیم ریختم: گل ارکیده که تمامش خاطره ست با تو.بیا کنارم ابی: یاد اتاقت .یاد رقصیدنت. مسخره بازیهات وقتی فهمیدی این آهنگ رو دوست دارم گذاشتی رو تکرار و تمام مدتی که پیشت بودم این آهنگ پخش می شد.
من و تو خیلی خاطره داریم که هکش برام قشنگه و ناراحتیم از اینه که کسی رو که انقدر باهاش راحت بودم از دست دادم.
یاد حرفهای سر شبت می افتم:خسته شدم .عادت می کنی به نبودنم بگذار تموم بشه
و من باز هم پر می شم از بغض و اشک هایی که منتظر یه پلکن تا پایین بریزن.
تو این روزهای خستگی و ناراحتی رفتنت برام سخته.
قلبم باز تیر میکشه و نفسم به سختی بالا می یاد اما نمی خوام بگذارم این درد قدیمی باز هم کارم رو بکشونه به بیمارستان.سعی می کنم در برابر این درد بایستم.
کاش می تونستم با یکی که می شناستت حرف بزنم یکی مثل همونی که ما رو بهم معرفی کرد.دلم می خواد تا صبح حرف بزنم چون پرم از حرفهایی که نزدم پرم از حسی که می خوای از من بگیریش.
و من کاش می تونستم بفهمم چرا این همه غم تو زندگیمه.
خدایا دلم داره می ترکه .پس من واسه کی درد دل کنم واسه کی ناز کنم .کی من رو آروم کنه.
کاش هیچ وقت نمی گفتم چی می خوام کاش هیچ وقت نمی خواستم امروز بیای بیرون.
کاش
کاش.............
+
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:17  توسط ساحل
|
سعی کردم برم بیرون و خودم رو بزنم به بی خیالی اما نشد.رفتم کندو با دوستام نشیستیم کلی حرف زدیم قهوه خوردیم شام نتونستم بخورم راه گلوم بسته ست.تو هم که جواب تلفن نمی دی دلم می خواست باهات حرف می زدم.چرا یه دفعه اینجوری شد نمی دونم.اونجا چند نفر بهم پیشنهاد دادن که باهاشون دوست شم اما من فقط تورو می خوام .همین .اشکهام با یه اشاره سرازیر می شن.
نمی دونم باید چه کار کنم.بدجوری حالم ناجوره.بهم گفتی لطفا ناراحت نباش مگه می شه؟
مگه می تونم .این شکست برام خیلی سخت تر از گذشته ست.حالا هم حس می کنم دارم خفه می شم.نمی خوام خونه باشم تو اتاقم همش احساس خفگی می کنم.تمام تنم سرده.
چه اشتباهی کردم که دیدمت.کاش هیچ وقت اون روز کذایی ما رو بهم نشون نمیدادن.
کاش می فهمیدی چقدر دوستت دارم.باید قبل از اینکه دیر بشه دکتر رو ببینم.
اینجوری خل می شم.می دونم.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 21:23  توسط ساحل
|
همه چیز تموم شد.به همین سادگی.به سادگی اومدنت.به سادگی دوست داشتنت.
همیشه فکر می کردم با هم خوبیم.همدیگر رو دوست داریم اما الان می بینم همه چیز تموم شد خیلی راحت.
نبودنت برام سخته.وقتی فکر می کنم دیگه نیستی تا باهات حرف بزنم تا باهام شوخی کنی تا با هم بحث کنیم بدنم تیر می کشه.کاش از روی نوشته هام صدای گریه هام رو هم می شنیدی.می دونم از اشک ریختن من خوشت نمی یاد اما کاش می فهمیدی اینها همه از دوست داشتن تو بود و هست.
تو با من چه کار کردی؟وارد زندگیم شدی مثل یه خواب مثل یه رویا که همیشه ارزوش رو داشتم تغییر کردی تغییر کردم و الان از زندگیم میری مثل یک کابوسی که وحشتش رو داشتم.
همیشه می دونستم باید یک روز از هم جداشیم اما چرا الان؟
چرا الان که بودنت برام نعمته؟
خیلی حالم بده.خیلی حس بد و عذاب آوری دارم.کاش می فهمیدی بین تمام آدمها فقط به تو اعتماد دارم فقط تورو قبول دارم.
چرا باهام اینطوری حرف زدی؟یعنی انقدر از من نفرت داشتی؟انقدر بودنم عذابت می داد؟
باشه میرم اما فقط به خاطر تو.چون من که به بودن تو احتیاج دارم.
خداحافظ
اما بدون ما می تونستیم باهم باشیم و از بودن با هم لذت ببریم.
چقدر به آغوشت نیاز دارم..........
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 18:23  توسط ساحل
|