تبليغاتX
تمامی هر روزه ام
کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم

پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم

چرا به من شک میکنی من که منم برای تو

لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو..................

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 16:56  توسط ساحل  | 

کلاس خوبی بود امروز خیلی چیزها یاد گرفتم .اما از صبح یه دلشوره عجیب داشتم.دلشوره ای مث موقع امتحانات.می ترسیدم از ایکه ببینمت و تمام تصمیماتم فراموشم بشه.

می دونی امروز صحنه ای که دیدم واقعا آزارم داد.اما فقط سکوت کردم و طبق معمول همیشه تو فکر کردی هیچی منو ناراحت نمی کنه.نمی دونم کی این زخم سر باز می کنه و حرفهای دلم رو میفهمی.

اما دلم می خواست امروز که جلوی همه گفتی می فهمی داد بزنم و بگم به خدا این هم مثل همه ست تمام مشکلات ما سر همین مسائله.سکوت من و توقعی که دارم و نیازی که تو هیچ وقت نفهمیدی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 15:49  توسط ساحل  | 

دلم می خواست الان بودی و بغلم می کردی.دوست داشتم تا صبح تو بغلت باشم....................
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 1:24  توسط ساحل  | 

همه حرفها و رفتارهات برام قبال درک بود غیر از رفتار دیشبت.من نمی تونم بفهمم چظور می تونی انقدر راحت از خواسته ها و علائقی حرف بزنی که برای من شنیدنش سخته و من رو حساس می کنه.چظور وقتی بهت می گم فلان پسر اون حرف رو زده قاه قاه می خندی و میگی خوب؟ چه جالب.

یعنی تو تمام این یکسال نتونستم کسی باشم که نو روش غیرت و تعصب داشته باشی؟

اینکه قرار گذاشتیم بهم وابسته نشیم و معلوم نیست تا کی با هم باشیم دلیلی میشه برای اینکه اصلا به روی خودت نیاری که من هم نیازهایی دارم و من یک دخترم و سعی کنی حساسیتم رو زیاد کنی؟

دیگه نمی تونم این شرایط و تحمل کنم تا حالا هم خیلی باهات صادق بودم و خیلی بهت تعهد داشتم اما اینجوری نمی شه گویا تو هیچی از دوست داشتن و تعهد نمی دونی.اما می دونم که خوب بلدی اما نمی خوای برای من استفاده کنی.

این رفتار تو اصلا درست نیست.دیشب تا ساعت ۵ صبح گریه می کردم دلم برای خودم خیلی سوخت خیلی .من احساس خلا بدی می کنم حس می کنم هیچ وقت تو زندگیم نمی تونم مثل دخترهای دیگه باشم.

و این چیزیه که داره من رو از پا میندازه.کاش می فهمیدی چه درد بزرگی تو قلبمه.دردی که هیچ کس نمی فهمه

امیدوارم خدا کمکم کنه می خوام بکشم کنار.چون داغونم.یعنی داغون شدم داغونم کردی

من از تو هیچ وقت چیزهایی که دخترهای دیگه می خوان رو نخواستم هیچ وقت نخواستم یه دختر لوس و بی منطق باشم.همیشه درکت کردم کنارت بودم اما یکم محبت و تعهد چیز عجیبیه که من از تو بخوام؟

حالا هم با اینکه با تمام وجود دوستت دارم اما انگار بهترین کار کنار کشیدنه.

دوستت دارم به اندازه تمام دنیا بی معرفت..............................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 14:37  توسط ساحل  | 

حس پسر بچه شیطونی رو دارم که هر روز از دم شیرینی فروشی رد میشده و یه شکلات می دزدیده اما در عین ناباوریش پیر مرد مهربون مغازه دار با اینکه کار اون رو می دیده اما با خشرویی تمام وقتی اون رو می دیده دم مغازه بهش شیرینی و شکلات تعارف می کرده تا اینکه خود اون پسر بچه از کارش پشیمون بشه.

این یه موضوع بین من و خدا .و خدا حکم اون مغازه دار مهربونی رو داره که با محبتش من رو متوجه اشتباهم کرد.

خدا جون یه عالمه دوست دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:6  توسط ساحل  | 

این روزها کمی برگشتم یه ساحل مدتها پیش کتاب می خونم ورزش می کنم می رقصم و در کنار این کارها فکر هم می کنم(از حالت افراطی تفکر کردن دارم خارج می شم).

امروز رفتم خرید و برای خودم کلی چیز خریدم که حس خیلی خوبی بهم داد.کلی خودم رو تحویل گرفتم .

دلم می خواست برای تو هم یه تی شرت بگیرم خیلی خوشگل بود اما گفتم الان مثل همیشه می گی هیچ دلیلی نداشت برای من کادو بخری اما بدون گاهی دلم می خواد همه چیزهای خوشگل رو واست بخرم.اصلا دوست دارم همیشه یه چیز کوچولو برات بخرم که بفهمی به یادت بودم.

فعلا دارم تغیر می کنم و تو هیمشه ار تغیرات من لذت بردی.

پس منتظر باش به زودی ساحل مستقل رو ببینی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:20  توسط ساحل  | 

تصمیم گرفته بودم وقتی دیدمت حسابی عصبانی برخورد کنم و کلی قیافه بگیرم که بفهمی ناراحتم.از چی؟  نمی دونم از اینکه نمی فهمی من چی می خوام.

دیشب تا صبح نخوابیدم اعصابم داغون بود آخرم به این نتیجه رسیدم که وقتی که من بهت نمی گم چمه یا چی می خوام چه انتظاری ازت می تونم داشته باشم.

من خوب می دونم نمی تونم بدون تو باشم.یعنی در حال حاظر به بودنت احتیاج دارم.تو برای من ایده آلی.

اما دلم می خواست می زدمت یا گازت می گرفتم.کیف می داد نه؟

امروز اولین بار بود باهم رفتیم پارک.خوب بود یاد پارک رفتن هام با هم دانشگاهیها افتادم که چه عذابی بود برای من اما امروز دلم نمی خواست تموم بشه.کنارت انقدر راحتم که دوست دارم تمام ساعتها بایستند و این لحظه ها تموم نشندوحتی نگران خونه هم نیستم.

گاهی که می بینم ناخودآگاه دستم رو می گیری حس خوبی دارم از اینکه ازت نخواستم و دستم رو گرفتی احساس امنیت می کنم.

چیزهای کوچیک کلی خوشحالم میکنه.می دونی چرا؟چون برای شاد بودن و راحت بودن کنار تو به هیچ چیز خاصی احتیاج ندارم.اینکه ساعتها با هم حرف بزنیم حتی تو یه پارک برام مثل رفتن به بهترین کافی شاپ می مونه یا گرفتن بهترین هدیه ها.

گاهی از دستت حرصم می گیره چرا راجع به دخترها نظر میدی چرا حرف می زنی؟اما خوب به قول تو خوبه تو هیز بازیم تفاهم داشته باشیم.می دونم اگه از روی منظور بود جلوی من نمکردی.خوب منم خیلی راجه به پسر و این چیزها جلوت حرف می زنم.

(شاید بشه گفت زیادی خوش خیالم اما نه من این آدم رو یک ساله می شناسم و خیلی از رفترهاش برام جا افتاده)

یکم حرفهام رنگ و بوی دوران دبیرستان رو به خودش گرفت اما باید می نوشتم تا بفهمم وقتی ازت چیزی رو نخواستم و تو نمی دونی که من ناراحتم اشتباه ازت دلگر بشم.

اما هنوز هم میگم یکسری نیازهای منو خودت باید درک کنی. قبلا باهوش تر بودین آقای مهندس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 23:48  توسط ساحل  | 

دارم با خودم کلنجار میرم که تصمیم درست بگیرم.

از طرفی دوست دارم و نبودنت برام سخته.از طرفی هم می ترسم

امیدوارم فردا که حرف بزنیم به نتیجه مثبتی برسیم.

توروخدا بفهم دلم برات تنگ شده

 

 

                                                                                دلتنگ تو....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 2:5  توسط ساحل  | 

از یکسال و نیم پیش تا الان تمام زندگیم مثل فیلم نامه ای شده که یه نویسنده تازه کار داره دائم عوضش می کنه یه روز خوب می نویسه و روز بعد تمامش رو ریز ریز می کنه و هزار تا بلا و بدبختی سر دختر غصه ش میاره.

یکسال و نیم اتفاقات مختلفی رو تجربه کردم اتفاقاتی که بین دوست های خودم و خیلی از همسن سالهام غریبه .تجربه هایی که وقتی به بعضی هاش فکر می کنم تمام تنم می لرزه و خدارا شکر می کنم که  به خیر گذشتن.

و تمام این روزها من رو بزرگ کرد خودم حس می کنم تغییر کردم اما هیچ کس تو این فراز و نشیب ها حرفهام رو نشنید هیچ کس حس نکرد چه فشاری به من وارد میشد.شاید به خاطر این بود که همه فکر می کردن ناراحتیم با یکم غر زدن از بین میره.اما هیچ کس از من نپرسید جرا هر روز چشمام ضعیف تر میشه؟شاید هیچ کس نفهمید.

میدونی تو تمام این ناراحتی ها مشکلات خونه هم اضافه شد کلی اتفاقات بد و مریضی و ناراحتی تو جمع صمیمی ما افتاد و شاید اگر بگم ۷۰٪ تمام این مشکلات رو من به دوش کشیدم و شاهدش بودم دروغ نگفتم ومشکلاتی که در حینشون حتی نتوستم یه قطره اشک بریزم و دائم محرم بقیه بودم.

اینها رو گفتم که فکر نکنی زود باختم.فکر نکنی نمی تونم مشکلاتم رو حل کنم.نه اما منم مثل هر آدمی ظرفیتی دارم که الان پر شده این رو وقتی فهمیدم که خودم رو  روی تخت بیمارستان با سرم توی دستم و اکسیژنی که بهم وصل بود دیدم.

من تکیه گاه نمی خوام همیشه متنفر بودم به کسی تکیه کنم چون فهمیدم تکیه گاه همیشگی نیست .منظورتم از همدم نمی فهمم اما کسی رو می خوام که کنار تمام مشکلاتم بفهمتم.بفهمه سخته دختری تو سن من این همه تنش لرزیده باشه سخته انقدر شبها تا صبح نخوابیده باشه و سلامتیش رو از دست داده باشه.دوست داشتم می فهمیدی وجودت برام لازم بود.چرا فکر میکنی ظرفیت این رو ندارم که یک ساعتت رو بهم اختصاص بدی؟یا شاید اصلا ساعتی رو برای من نداری؟

بی انصاف نباش انقدر سخت نباش.گاهی با خودم می گم من بین این همه آدم تورو خواستم پس چرا گاهی انقدر بی انصاف میشی.به خدا نمیذاری حتی از لحظه لذت ببریم.

خسته ام همین.جو بیمارستان بدجوری ریختتم بهم.و تو در تمامی این یکسال در لحظاتی که دوست داشتم باشی نبودی.

می دونم هیچ مسئولیتی در قبال من  نداری هیچی اما خوب یادت باشه من در درجه اول یه دخترم و با حداقل نیازهای یک دختر.

گاهی فکر میکنم تو هیچ نیازی به من نداری.اما کاش میدیدی بقیه چه جورین و من چه جوری...

باز هم میگم عزیزم من ازت توقعی ندارم فقط گاهی دلم می خواد باشی همین....

اگر جرمه به دلم هم میگم چیزی نخواد تا زمانی خواهم بود که بتونم مانع کمترین خواسته های دلم بشم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 3:39  توسط ساحل  | 

می دونی چی دلم میخواد؟

اینکه یک هفته تنها باشی ببینم چه کار می کنی..............

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 13:31  توسط ساحل  | 

دلم خیلی گرفته.خیلی.

امروز همش دلم هوای دستات رو داشت.دلم می خواست بودی و سرم رو روی سینت می گرفتی.

خیلی دلم برات تنگ شده.از این مسافرتهای تکراری خسته شدم.من تورو می خوام.

خیلی بدی که حتی نخواستی با حرفهات آرومم کنی.بی انصاف عاشقت شدم می بینی؟از همین می ترسیدم شاید یه مدت دورت رو یه خط قرمز پررنگ بکشم و بنویسم جلوی چشمام منطقه ممنوعه باز بشم همون ساحلی که تو جمع و دلش پیش هیچ کس نیست.کاش توهم دوسم داشتی.

نمیدونی چقدر کنارت آرومم و راحت.آرامشی که هیچ کس دیگه بهم نداده و نمی دهو اصلا نمیتونه که بده.

دلم می خواست بودی و کنارت دراز می کشیدم برای همیشه .....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:10  توسط ساحل  | 

دوست داشتنت دست خودم نیست.وقتی اون روز توی کلاس دیدمت واقعا دلم میخواست هیچ کس توی کلاس نبود تا می پریدم تو بغلتو حسابی ماچت می کردم.

امروز ظهر خواب بدی دیدم .تمام وجودم رو اضطراب پر کرده بود خواب عجیبی بود.چرا انقدر ذهن من آشفته ست و روحم نگران تو.

گاهی رگه هایی از عشق رو درونم حس می کنم اما از این حالت می ترسم.کاش میشد کنارت باشم و دستهام رو توی دستت میگرفتی و من پر می شدم از بودن تو.نمی دونم چرا من سراپا کششم به تو .

می دونم هیچ وقت خوب بودنت همیشگی نیست این چند روز باهام مهربون بودی و من سعی کردم حتی یک ثانیه رو هم از مهربون بودن و توجهت از دست ندم.

ذهنم آشفته ست و نمی تونم درست بنویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 22:33  توسط ساحل  | 

دوست داشتنت دست خودم نیست.وقتی اون روز توی کلاس دیدمت واقعا دلم میخواست هیچ کس توی کلاس نبود تا می پریدم تو بغلتو حسابی ماچت می کردم.

امروز ظهر خواب بدی دیدم .تمام وجودم رو اضطراب پر کرده بود خواب عجیبی بود.چرا انقدر ذهن من آشفته ست و روحم نگران تو.

گاهی رگه هایی از عشق رو درونم حس می کنم اما از این حالت می ترسم.کاش میشد کنارت باشم و دستهام رو توی دستت میگرفتی و من پر می شدم از بودن تو.نمی دونم چرا من سراپا کششم به تو .

می دونم هیچ وقت خوب بودنت همیشگی نیست این چند روز باهام مهربون بودی و من سعی کردم حتی یک ثانیه رو هم از مهربون بودن و توجهت از دست ندم.

ذهنم آشفته ست و نمی تونم درست بنویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 22:33  توسط ساحل  |