پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم
چرا به من شک میکنی من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو..................
می دونی امروز صحنه ای که دیدم واقعا آزارم داد.اما فقط سکوت کردم و طبق معمول همیشه تو فکر کردی هیچی منو ناراحت نمی کنه.نمی دونم کی این زخم سر باز می کنه و حرفهای دلم رو میفهمی.
اما دلم می خواست امروز که جلوی همه گفتی می فهمی داد بزنم و بگم به خدا این هم مثل همه ست تمام مشکلات ما سر همین مسائله.سکوت من و توقعی که دارم و نیازی که تو هیچ وقت نفهمیدی.
یعنی تو تمام این یکسال نتونستم کسی باشم که نو روش غیرت و تعصب داشته باشی؟
اینکه قرار گذاشتیم بهم وابسته نشیم و معلوم نیست تا کی با هم باشیم دلیلی میشه برای اینکه اصلا به روی خودت نیاری که من هم نیازهایی دارم و من یک دخترم و سعی کنی حساسیتم رو زیاد کنی؟
دیگه نمی تونم این شرایط و تحمل کنم تا حالا هم خیلی باهات صادق بودم و خیلی بهت تعهد داشتم اما اینجوری نمی شه گویا تو هیچی از دوست داشتن و تعهد نمی دونی.اما می دونم که خوب بلدی اما نمی خوای برای من استفاده کنی.
این رفتار تو اصلا درست نیست.دیشب تا ساعت ۵ صبح گریه می کردم دلم برای خودم خیلی سوخت خیلی .من احساس خلا بدی می کنم حس می کنم هیچ وقت تو زندگیم نمی تونم مثل دخترهای دیگه باشم.
و این چیزیه که داره من رو از پا میندازه.کاش می فهمیدی چه درد بزرگی تو قلبمه.دردی که هیچ کس نمی فهمه
امیدوارم خدا کمکم کنه می خوام بکشم کنار.چون داغونم.یعنی داغون شدم داغونم کردی
من از تو هیچ وقت چیزهایی که دخترهای دیگه می خوان رو نخواستم هیچ وقت نخواستم یه دختر لوس و بی منطق باشم.همیشه درکت کردم کنارت بودم اما یکم محبت و تعهد چیز عجیبیه که من از تو بخوام؟
حالا هم با اینکه با تمام وجود دوستت دارم اما انگار بهترین کار کنار کشیدنه.
دوستت دارم به اندازه تمام دنیا بی معرفت..............................
این یه موضوع بین من و خدا .و خدا حکم اون مغازه دار مهربونی رو داره که با محبتش من رو متوجه اشتباهم کرد.
خدا جون یه عالمه دوست دارم.
امروز رفتم خرید و برای خودم کلی چیز خریدم که حس خیلی خوبی بهم داد.کلی خودم رو تحویل گرفتم .
دلم می خواست برای تو هم یه تی شرت بگیرم خیلی خوشگل بود اما گفتم الان مثل همیشه می گی هیچ دلیلی نداشت برای من کادو بخری اما بدون گاهی دلم می خواد همه چیزهای خوشگل رو واست بخرم.اصلا دوست دارم همیشه یه چیز کوچولو برات بخرم که بفهمی به یادت بودم.
فعلا دارم تغیر می کنم و تو هیمشه ار تغیرات من لذت بردی.
پس منتظر باش به زودی ساحل مستقل رو ببینی.
دیشب تا صبح نخوابیدم اعصابم داغون بود آخرم به این نتیجه رسیدم که وقتی که من بهت نمی گم چمه یا چی می خوام چه انتظاری ازت می تونم داشته باشم.
من خوب می دونم نمی تونم بدون تو باشم.یعنی در حال حاظر به بودنت احتیاج دارم.تو برای من ایده آلی.
اما دلم می خواست می زدمت یا گازت می گرفتم.کیف می داد نه؟
امروز اولین بار بود باهم رفتیم پارک.خوب بود یاد پارک رفتن هام با هم دانشگاهیها افتادم که چه عذابی بود برای من اما امروز دلم نمی خواست تموم بشه.کنارت انقدر راحتم که دوست دارم تمام ساعتها بایستند و این لحظه ها تموم نشندوحتی نگران خونه هم نیستم.
گاهی که می بینم ناخودآگاه دستم رو می گیری حس خوبی دارم از اینکه ازت نخواستم و دستم رو گرفتی احساس امنیت می کنم.
چیزهای کوچیک کلی خوشحالم میکنه.می دونی چرا؟چون برای شاد بودن و راحت بودن کنار تو به هیچ چیز خاصی احتیاج ندارم.اینکه ساعتها با هم حرف بزنیم حتی تو یه پارک برام مثل رفتن به بهترین کافی شاپ می مونه یا گرفتن بهترین هدیه ها.
گاهی از دستت حرصم می گیره چرا راجع به دخترها نظر میدی چرا حرف می زنی؟اما خوب به قول تو خوبه تو هیز بازیم تفاهم داشته باشیم.می دونم اگه از روی منظور بود جلوی من نمکردی.خوب منم خیلی راجه به پسر و این چیزها جلوت حرف می زنم.
(شاید بشه گفت زیادی خوش خیالم اما نه من این آدم رو یک ساله می شناسم و خیلی از رفترهاش برام جا افتاده)
یکم حرفهام رنگ و بوی دوران دبیرستان رو به خودش گرفت اما باید می نوشتم تا بفهمم وقتی ازت چیزی رو نخواستم و تو نمی دونی که من ناراحتم اشتباه ازت دلگر بشم.
اما هنوز هم میگم یکسری نیازهای منو خودت باید درک کنی. قبلا باهوش تر بودین آقای مهندس
از طرفی دوست دارم و نبودنت برام سخته.از طرفی هم می ترسم
امیدوارم فردا که حرف بزنیم به نتیجه مثبتی برسیم.
توروخدا بفهم دلم برات تنگ شده
دلتنگ تو....
یکسال و نیم اتفاقات مختلفی رو تجربه کردم اتفاقاتی که بین دوست های خودم و خیلی از همسن سالهام غریبه .تجربه هایی که وقتی به بعضی هاش فکر می کنم تمام تنم می لرزه و خدارا شکر می کنم که به خیر گذشتن.
و تمام این روزها من رو بزرگ کرد خودم حس می کنم تغییر کردم اما هیچ کس تو این فراز و نشیب ها حرفهام رو نشنید هیچ کس حس نکرد چه فشاری به من وارد میشد.شاید به خاطر این بود که همه فکر می کردن ناراحتیم با یکم غر زدن از بین میره.اما هیچ کس از من نپرسید جرا هر روز چشمام ضعیف تر میشه؟شاید هیچ کس نفهمید.
میدونی تو تمام این ناراحتی ها مشکلات خونه هم اضافه شد کلی اتفاقات بد و مریضی و ناراحتی تو جمع صمیمی ما افتاد و شاید اگر بگم ۷۰٪ تمام این مشکلات رو من به دوش کشیدم و شاهدش بودم دروغ نگفتم ومشکلاتی که در حینشون حتی نتوستم یه قطره اشک بریزم و دائم محرم بقیه بودم.
اینها رو گفتم که فکر نکنی زود باختم.فکر نکنی نمی تونم مشکلاتم رو حل کنم.نه اما منم مثل هر آدمی ظرفیتی دارم که الان پر شده این رو وقتی فهمیدم که خودم رو روی تخت بیمارستان با سرم توی دستم و اکسیژنی که بهم وصل بود دیدم.
من تکیه گاه نمی خوام همیشه متنفر بودم به کسی تکیه کنم چون فهمیدم تکیه گاه همیشگی نیست .منظورتم از همدم نمی فهمم اما کسی رو می خوام که کنار تمام مشکلاتم بفهمتم.بفهمه سخته دختری تو سن من این همه تنش لرزیده باشه سخته انقدر شبها تا صبح نخوابیده باشه و سلامتیش رو از دست داده باشه.دوست داشتم می فهمیدی وجودت برام لازم بود.چرا فکر میکنی ظرفیت این رو ندارم که یک ساعتت رو بهم اختصاص بدی؟یا شاید اصلا ساعتی رو برای من نداری؟
بی انصاف نباش انقدر سخت نباش.گاهی با خودم می گم من بین این همه آدم تورو خواستم پس چرا گاهی انقدر بی انصاف میشی.به خدا نمیذاری حتی از لحظه لذت ببریم.
خسته ام همین.جو بیمارستان بدجوری ریختتم بهم.و تو در تمامی این یکسال در لحظاتی که دوست داشتم باشی نبودی.
می دونم هیچ مسئولیتی در قبال من نداری هیچی اما خوب یادت باشه من در درجه اول یه دخترم و با حداقل نیازهای یک دختر.
گاهی فکر میکنم تو هیچ نیازی به من نداری.اما کاش میدیدی بقیه چه جورین و من چه جوری...
باز هم میگم عزیزم من ازت توقعی ندارم فقط گاهی دلم می خواد باشی همین....
اگر جرمه به دلم هم میگم چیزی نخواد تا زمانی خواهم بود که بتونم مانع کمترین خواسته های دلم بشم.....
اینکه یک هفته تنها باشی ببینم چه کار می کنی..............
امروز همش دلم هوای دستات رو داشت.دلم می خواست بودی و سرم رو روی سینت می گرفتی.
خیلی دلم برات تنگ شده.از این مسافرتهای تکراری خسته شدم.من تورو می خوام.
خیلی بدی که حتی نخواستی با حرفهات آرومم کنی.بی انصاف عاشقت شدم می بینی؟از همین می ترسیدم شاید یه مدت دورت رو یه خط قرمز پررنگ بکشم و بنویسم جلوی چشمام منطقه ممنوعه باز بشم همون ساحلی که تو جمع و دلش پیش هیچ کس نیست.کاش توهم دوسم داشتی.
نمیدونی چقدر کنارت آرومم و راحت.آرامشی که هیچ کس دیگه بهم نداده و نمی دهو اصلا نمیتونه که بده.
دلم می خواست بودی و کنارت دراز می کشیدم برای همیشه .....
امروز ظهر خواب بدی دیدم .تمام وجودم رو اضطراب پر کرده بود خواب عجیبی بود.چرا انقدر ذهن من آشفته ست و روحم نگران تو.
گاهی رگه هایی از عشق رو درونم حس می کنم اما از این حالت می ترسم.کاش میشد کنارت باشم و دستهام رو توی دستت میگرفتی و من پر می شدم از بودن تو.نمی دونم چرا من سراپا کششم به تو .
می دونم هیچ وقت خوب بودنت همیشگی نیست این چند روز باهام مهربون بودی و من سعی کردم حتی یک ثانیه رو هم از مهربون بودن و توجهت از دست ندم.
ذهنم آشفته ست و نمی تونم درست بنویسم
امروز ظهر خواب بدی دیدم .تمام وجودم رو اضطراب پر کرده بود خواب عجیبی بود.چرا انقدر ذهن من آشفته ست و روحم نگران تو.
گاهی رگه هایی از عشق رو درونم حس می کنم اما از این حالت می ترسم.کاش میشد کنارت باشم و دستهام رو توی دستت میگرفتی و من پر می شدم از بودن تو.نمی دونم چرا من سراپا کششم به تو .
می دونم هیچ وقت خوب بودنت همیشگی نیست این چند روز باهام مهربون بودی و من سعی کردم حتی یک ثانیه رو هم از مهربون بودن و توجهت از دست ندم.
ذهنم آشفته ست و نمی تونم درست بنویسم