تبليغاتX
تمامی هر روزه ام
خوشحالم از اینکه تغییر کردی از اینکه بهم توی محیط کارت توجه می کنی.خوشحالم از اینکه بین اون همه جمعیت چشمهات رو دنبال خودم دیدم.جدی می گم خوشحالم.امیدوارم این حالت من و تو بمونه.بیشر از همیشه برام بزرگ شدی و قابل احترام.وقتی نگات می کردم تمام دیروز و پریروز توی اون کت شلوار نوک مدادی حس می کردم چقدر این قیافه به قول نغمه بچه مومن رو دوست دارم اما من فقط می دونم که تو پشت اون چهره مظلوم و بچه مثبت چه تفاوتهای شیرینی داری و شاید به قول دکتر به خاطر این تفاوتهای وجودی من و تو ما از هم خوشمون میاد.نمی دونم اما جدیدا واقعا این فرم دوستی رو دوست دارم می خوام بگم که پشیمونم که چند ماه پیش از پیشت رفتم قبول کن که تو هم بی تقصیر نبودی. اما الان هر دو فهمیدیم که جنس دوستی ما متفاوت از بقیه دوستی هاست ما شاید نشه به روش بقیه اسممون رو گذاشت دوست دختر دوست پسر .اما هر دو از این دوستی راضیم.من که راضیم و این رضایت رو در چشمهای تو هم میبینم.

مرسی که هستی...

امیدوارم این حالتت بمونه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 11:3  توسط ساحل  | 

رفته بودم سفر خیلی خوب بود اما باز هم با اومدنم به تهران کلی غم و ماتم ریخت تو دلم اون از اون مسخره بازیهایی که آقای محترم(م) انجام دادن و این هم از تو.

هر دومون از وابستگی می ترسیم  هردومون نمی خوایم قبول کنیم که ریسک دوباره عاشق شدن رو بپذبریم قبول .اما من گاهی با تمام وجود بهت نیاز دارم مثل امشب من امشب بهت نیاز دارم اما می ترسم پسم بزنی می ترسم بهم بگی نه.می دونی دلم می خواد کنارت باشم دستام رو یگیری سرم رو روی شونه هات بگذارم مثل اون اوایل نوازشم کنی .خوب می دونی که این حس همیشگی نیست می دونی این حالت رو در بقیه زمانها مسخره می کنم اما تو همون یه هفته وحشتناک زنانگیم که نیاز دارم باشی و دوستم داشته باشی نیاز دارم باشی و کنارت باشم .نیاز دارم مثل عاشقها نگام کنی و مثل عاشقها نگات کنم.نیاز دارم می فهمی؟

همیشه خوشحال بودم از اینکه می فهمی این یک هفته یعنی چی می فهمی چی می خوام و بهم نه نمی گی اما همه چیز بهم ریخت و من این نیاز ارضا نشده رو هر ماه درون خودم زنده می بینم و  با اتمام یک هفته نیازم  می ره تا ماه بعد.امشب واقعا دلم برات تنگه

دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 1:1  توسط ساحل  | 

فردا صبح می خوام برم پیش مشاور.این کارهم نمی دونم درسته یا نه؟

-باز زنگ زدی باز گفتی دلت تنگه و من هم گفتم.خوب واقعا دلم تنگ بود

اما الان که فکرش رو می کنم می بینم اشباه کردم گفتم. من که نمی دونم می خوام بمونم یا نمونم.نمی دونم چم شده؟همه کارهام رو با شک انجام می دم همش فکر میکنم دارم مسیر اشتباه رو انتخاب می کنم و این اصلا خوب نیست.در ظاهر می خندم اما باطنم خندیدنم رو هم زیر سوال می بره.تو خوبی خیلی خوب .مهربونی و از همه مهمتر خیلی دوستم داری.

اما من چی؟همه می گن اشباه میکنم دوستت ندارم اما دارم باور کن دارم اما یه دوست داشتن بدون شور و هیجان.احساس می کنم هیچ انگیزه ای برای شور و هیجان یک رابطه ندارم.نمی خوام عاشق باشم و وایسته  می فهمی؟من عوض شدم.دلم می خواد همینطوری قبولم کنی.باور کن تغییراتم برام دلنشینه.

کاش می فهمیدی آدمها باهم متفاوتن.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 0:4  توسط ساحل  |