انقدر خوشحالم که امروز رو با خودم خلوت کردم و از بودن با خودم لذت بردم.دو تا کفش خریدم و یک کیف .کلی ذوق دارم البته باید یاد بگیرم لذت بردنم کمی کم خرج تر باشه.اما خوب واقعا گاهی احتیاج برای هر کسی هست که خودش رو کمی تحویل بگبره و حال کنه ودر ضمن امروز هم رژیمم رو شکستم و حسابی غذا خوردم.
کلی خودم رو امروز دوست داشتم.
این روزها بیشتر از همیشه دارم سعی می کنم خودم رو بشناسم و تمام ساحلی که در خودم سرکوب کرده بودم رو بیدار کنم.
گاهی فکر می کنم مادرهای ما که خودشون رو فدای شوهر و بچه هاشون کردن چی از خودشون می دونن.من که هنوز سنی ندارم انقدر از خودم دور شدم و این از نظر من یعنی فاجعه.
به هر حال این روزها بیشتر از همیشه دلم می خواد من باشم حتی اگر به قیمت از دست دادن تویی باشه که می خوای من رو درونم بکشی.ازم انتظار نداشته باش تا خودم رو به معنای واقعی درک نکردم و نمی دونم از زندگیم چی می خوام درونم رو با تو قسمت کنم و شریک لحظه های تو باشم.اما این معنیش این نیست که دوستت ندارم کاش می فهمیدی می خوام کنارم باشی اما نه دورن حریم من کمی با فاصله از منودوست دارم بودنت رو حس کنم دوست داشتنت رو بچشم اما خودم باشم.این حس همیشگی نیست.اما اگر الان بتونم خودم رو خوب باور کنم همیشه ساحلی خواهم بود که راضی و خوشحالم.کاش تحملم می کردی تا راه درست رو انتخاب کنم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 22:51  توسط ساحل
|
اینجا ناخواسته تبدیل شده جایی برای گریه ها و غر زدن هام.من دختری که همه رو می خندونه محرم راز همه هست برای همه سنگ صبوره.خودش کسی رو نداره براش درد دل کنه و کسی باورش نمی شه منم بتونم انقدر غصه داشته باشم.کارم شده شبها تا صبح قدم زدن و فکر کردن توی رختخواب دائم جا به جا می شم خوابم کم شده و این رو می شه از گودی زیر چشمهام فهمید.قلبم تند تند می زنه گاهی حس می کنم نفس کشیدن برام مشکله.
۶ماهه تمام فشارهای پدرو مادرم رو می بینم.۶ ماهه بت من پدرم کسی که همیشه برام مظهر ایستادگی بوده خموده شده و مریض.
۱ ساله ذهنم شلوغه.یکساله تمام زندگیم زیرو رو شده.۱ ساله حس می کنم چیزی رو گم کردم.
دلم میخواد اشک بریزم برای خودم و لحظه هایی که از دست دادم.برای روزهایی که می تونست بهتر بگذره و نگذشت ...........
این روزها احتیاج به یه ناجی دارم.یکی که من رو نجاتم بده
امشب مامانم بهم می گه عاشق شدی؟
شاید انقدر فکر و خیالهای عجیب غریب تو ذهنمه قیافم مثل عاشقها شده.چیزی که اصلا تو فکرش نیستم.
فقط خدا جون خودت می دونی که هیچ وقت ازت غافل نبودم پس راه رو نشونم بده
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 23:22  توسط ساحل
|
خدایا من چم هنوزم نمی تونم بفهمم چرا انقدر حسم متفاوته.
جرا نمی تونم کسی رو که انقدر دوسم داره و مهربونه دوست داشته باشم.حسم این روزها عجیبه علاقه شدیدی به اون پسر تنها پیدا کردم که قیافش رو خیلی دوست دارم عین دختر بچه های ۱۴-۱۵ ساله شدم حس می کنم خون توی بدنم جریان پیدا کرده.
اما شایدم دارم اشتباه می کنم این حس دوست داشتن نیست.مدتها بود که دیگه دوست داشتن رو حس نمی کردم .اما این روزها بیشتر از هر زمان دیگه احساسهای مختلفی درونم رشد کرده: دوست داشتن- عذاب وجدان- نگرانی -ترس- حس تلخ نفرت گاهی -و بدتر از همه گیج و منگ بودن.
کاش می تونستم مثل خیلی از دخترها به دروبرم به خندم و نگران کارهام نباشم .
خدایا می دونی چقدر منتظرم راه درست رو نشونم بدی.
این روزها قشنگ ترین صدا برام شنیدن صدای برخورد آب با بدنم توی حمامه.ساعتها توی وان دراز می کشم شاید بتونم یکم تمرکز کنم.
تمام اتفاقات دوروبرم برام رفتن زیر یه علامت سوال خیلی بزرگ.به خودم خیلی انتقاد می کنم.خیلی کارهام برام بی معنی شده.
خدایا یه نشونه احتیاج دارم.قول میدم بتونم بفهمم ..........................
+
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:5  توسط ساحل
|
+ تو خیلی خوبی می دونی گاهی فکر می کنم چی می شد تو مال من بودی.می دونم قبول نمی کنی.پس خداحافظ..........
و من هنوز هم گیجم که چرا تو فکر می کردی که من تورو نمی خوام؟تا حالا ازم پرسیدی؟چرا هر بار که خودم گفتم بین همه آدمها تورو بیشتر می پسندم نشنیدی فقط گفتی می دونم دارم اشتباه می کنم اما اون منو طلسم کرده.گاهی شک می کنم که تو واقعا این همه سال درس خوندی؟طلسمت کرده؟ بهش بگو نمی خوامت .اگه خودت می خواستی هیچ طلسمی کارساز نبود.بازم داشتی بهانه می آوردی تو اون رو می خواستی........ و من هنوز هم نفهمیدم من این وسط چه کاره بودم...
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 19:15  توسط ساحل
|
درست زمانی که می خواهی یکی باشه اون آدم نیست.درست زمانی که تمام سلولهای بدنت درآغوش کشیده شدن رو طلب می کنه آغوشی نیست.
همون لحظه ای که فکر می کنی باید با کسی که دوستش داری تنها باشی و فقط از بودن کنارش لذت ببری (حتی بدون حرف زدن )تنها نیست.
وقتی با تمام وجود آماده ای تا زنانگیت رو بهش نشون بدی ناخودآگاه همه چیز خراب می شه. یکی به من بگه چرا من یه دخترم و باید تا آخر عمر منتظر اشاره کس دیگه ای باشم.
باور کن من هم زمانی نیاز پیدا می کنم که تو دستم رو بگیری و فقط نوازشم کنی.
روحم خسته ست.جسمم نیز....................
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 12:2  توسط ساحل
|
کتاب و جزوه ها جلوم بازه، می خونم :مزیت نسبی ، ریکاردو، تقاضای متقابل و ...
اما در دل می اندیشم به سال پیش هم چین روزهایی ، سال پر ماجرایی رو رد کردم ، سالی که من رو بیشتر از یک سال بزرگ کرد سالی که کلی آدم و احساسات مختلف رو به من نشون داد.
از کنار کتابها بلند میشم صدای آهنگ در اتاق می پیچه : عاشقم من ، عاشقی بی قرارم ، کس ندارد خبر از دل زارم......
عاشق؟ بودم گذشت هنوز هم خاکسترهایی ازش برام به یادگار مونده
آهنگ بعدی: بگو برات چی هستم عروسک شکسته؟
واقعا؟ عروسک بودم؟ نه هیچ وقت نخواستم عروسک باشم. خوشحالم
بر می گردم به سال پیش وقتی گفتم خداحافظ نمی دونستم انقدر ماجرا جلوی راهمه.خسته ام.
یاد چند روز پیش می افتم در یکی از ساختمانهای این شهر شلوغ دستم درون دست زنی فالگیر : چقدر آشفته ای؟
آشفته بودم ، آشفته هستم ، ترسیدم از تنها بودن ،از شلوغی اطرافم و تنهایی درونم
یاد 2 ماه پیش می افتم سکوی پارکی در پاسداران ،از شدت غصه و تنهایی سر بر زانوی پیرزنی گداشته بودم و گریه می کردم.ازش خواستم برام دعا کنه و دعا کرد .
یاد اون شب می افتم چند ماه پیش وقتی گفتم خسته ام من این وضعیت رو نمی خوام و شنیدم : تو یک عاشق می خوای؟بگذار همون جوری که می تونم دوست داشته باشم
و من نگذاشتم ،من عاشق نمی خواستم ،من یه همراه می خواستم ، یک دوست.اما کاش میذاشتم
الان همین حرفها رو از زبان کس دیگه می شنوم کسی که تمام احساسش رو برای من گذاشته اما چرا توان پاسخ دادن ندارم؟
الان نشستم جلوی مانیتور زل زدم به نوشته های پسری که نمی شناسم اما برای مدتی من رو از حال و هوای قبل خارج می کنه.
دلم می خواست یه آیدیه آشنا روشن می شد کسی که من رو بشناسه و بفهمه چی می گم........
من هنوز هم نمی دونم چی می خوام؟
و خسته ام
خیلی خسته
دلم آغوشی می خواهد که محبت مادر ،امنیت پدر و عشق همراه رو به من بده
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 0:57  توسط ساحل
|
خیلی وقتها میشه که برای خودم غریبه ام.شاید عجیب باشه اما من خودم رو نمی شتاسم .بارها سعی کردم بفهمم این دختری که روبه روی من در آینه می ایسته، می خنده ،گریه می کنه، کیه اما باز هم نفهمیدم. گاهی غیر قابل پیش بینی می شم ،حتی برای خودم .هر وقت کسی می گه تعریفی از خودتون داشته باشید می مونم که الان باید چی جواب بدم ،فقط اینکه اسمم رو بگم و میزان تحصیلاتم و اینکه خانوادم کین تعریف کاملی میشه از من ؟یعنی من شناخته می شم؟همیشه در برابر این سئوال می مونم که بزرگترین آرزوتون چیه؟ بله شاید بگین همه اینها موضوع های انشاء دبستانمون بوده اما جواب دادنشون برای من سخته.حداقل الان.حس می کنم خودم رو گم کردم این من اونی نیست که باید می بود.
گیجم ، شاید در فصل امتحانات طبیعی باشه .دنبال یک جواب می گردم...............
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 3:32  توسط ساحل
|
نمی دونی چقدر خوشحالم که تو زندگیت اولویت بندی کردی جدا می گم از انکه من از اولویت اول بودنت درزمان امتحانات رسیدم به اولویت دوم واقعا خوشحالم.شاید هر دختر دیگه ای بود عصبانی می شد از اینکه بهش بگی عزیزم ۱۰ روز هم رو نمی تونیم همو ببینیم اما من واقعا خوشحالم که تو می خوای درس بخونی.
امیدوارم هر دو امتحانامون رو خوب بدیم
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 10:55  توسط ساحل
|
تو هر سنی که باشم باز هم از تشویق معلم و استاد قند تو دلم آب می شه و تا چند روز شادم.
به خصوص وقتی بشنوم که استادم جولوی همه بگه تو فوق العاده ای.
به خصوص جلوی تو ، حس خوبی داشتم....
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 21:59  توسط ساحل
|
این خیلی خوبه وقتی تو اوج گرما منتظر تاکسی هستی و خیابون شلوغه یهو آقای (الف)برات بوق بزنه و ببینی به ایشون با یک عدد ماشین کولر دار مسیرشون با تو یکیه و سوار شی و کلی ذوق کنی وقتی جلوتر برات یه بستنی هم بگیره دیگه حسابی از داشتن همچین آشنایی کیف می کنی
اما فاجعه ست وقتی خانوم مهندس تورو در اون حال ببینه و برات یک پشت چشم قشنگ هم بیاد.
در ضمن گل گلم دوست جون خوبم بازم تولدت مبارک .کاش می تونستم از چشمات عکس بگیرم وقتی دیدی با یک کیک اومدم دانشگاه و واست تولدت گرفتم.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 15:57  توسط ساحل
|
با اینکه همیشه از رفتار و لباس پوشیدنش خندمون می گرفت اما اینها دلیل نمیشه که از مرگ ناگهانیش اشک تو چشمامون نشینه.
نمی دونم چرا باید یه پسر ۲۲ ساله سکته کنه و بمیره.صدای قرآن و پارچه مشکی در کنار عکس اون دم در ورودی دانشگاه همه ما رو توی شوک قرار داد.
روحش شاد....
خوابهای بد این مدتم داره تعبیر میشه
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 19:42  توسط ساحل
|
این خیلی خوبه که من می خوام شروع کنم به نوشتن راجع به اتفاقات هر روزم .........
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:46  توسط ساحل
|