تبليغاتX
تمامی هر روزه ام
امشب دلم می خواد برم یه جای خلوت و بدوم و موهام رو دورم بریزم و زیر لب بخونم بانوی مو سیقی و گل اسطوره عاشق شدن تا من دوباره من بشم دوباره لبخندی بزن...........چقدر از اون روزها می گذره چقدر همه چیز سخت شده ،حتی ابراز احساسات کردن...
می دونی اگه روزی قدرت ابراز احساساتم رو از من بگیرن ،اون روز روز مرگ منه،حالا هی همه به من بگن که به پسر جماعت نباید نشون داد که دوستش داری من یکی نمی تونم مثل سیب زمینی بشینم و نگاه کنم و حرف نزنم.
من اگه کسی رو دوست داشته باشم باید قربون صدقه ش برم،باید بپرم بغلش کنم و بگم وای دوست دارم.....
امشب هوا یه جوریه،شایدم از هوا نیست از دل خودمه که یه جوریه....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 23:26  توسط ساحل  | 

وقتی با من حرف می زنی و بهم نگاه می کنی، وقتی راه می ری و صدای قدمهای محکمت رو می شنوم، وقتی با مامان شوخی می کنی ،وقتی از ته دل به بحث من و خواهرها سر اینکه کی عزیز دردونه باباست می خندی و آخرش هر سه تامون رو می بوسی و بغلمون می کنی؛خودت می دونی که دلم برات ضعف می ره.
خودت می دونی که وقتی که می یام بغلت می کنم و بهت می کنم آخه تو عشق منی قربونت برم، ته دلم و چنگ می زنن
می دونی وقتی سرم و میگذارم رو سینت و تو با موهام بازی می کنی و سرم رو می بوسی قشنگ ترین حس دنیا رو زیر پوستم حس می کنم
می دونی چقدر احساس غرور می کنم وقتی کسی می بینتت و میگه وای ساحل چقدر بابات ماهن،یا وقتی آواز
می خونی و هر کسی که صدات رو می شنوه تحسینت می کنه،یا زمانی که همه به عنوان یه پشتوانه می شناسنت...
می دونی برام مرگه اگه غم رو تو چشمات ببینم،واسم عذابه اگه اشک تو چشمهای مهربونت بلرزه
بابایی می دونم این دو روز خیلی ناراحت بودی و من این دو روز با تمام وجود عذاب کشیدم
دوستت دارم..امیدوارم همیشه سلامت باشی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 4:41  توسط ساحل  | 

امروز از اون روزهاست که حوصله هیچ کس رو ندارم.انقدر عصبانیم که دلم می خواد همه چیزرو بزنم بشکنم.
موبایلم رو خاموش کردم، تلفن اتاقم رو هم قطع کردم تا صدای هیچ کس رو نشنوم.

دلم می خواد سر یکی داد بزنم،............................................


کاش می فهمیدی من نقش بلد نیستم بازی کنم....
کسی که یک شبه به مقام ریاست برسه همین می شه/متاسفم برات
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:29  توسط ساحل  | 

2 روز ، دو اتفاق شبیه هم اما دو تا حس متفاوت
من کیم؟
تصمیمی که گرفتم درسته یا نه؟
دوستم داری؟
دارم بهت علاقه مند می شم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دونم ،فقط می دونم برام لذت بخشه تصور کنم قراره خونه مون رو چه مدلی بچینیم....
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:18  توسط ساحل  | 

دارم میرم سفر.مسافرتی که خودم خواستم برم اما الان اصلا حوصله رفتن ندارم و کم مونده بزنم زیر گریه.تنها میرم...
صبح با مامان خیلی خیلی بدجور دعوا کردیم .اصلا دلم نمی خواست اینجوری بشه اما شد.
مسافرتم 3 روز بیشتر نیست اما احساس می کنم اصلا حوصله ندارم.
اوضاع معدم هم بسیار ناجوره .هر چی می خورم بلافاصله حالت تهوع و سرگیجه می گیرم.در اولین فرصت باید برم دکتر........
امیدوارم از سفر که برمی گردم حالم بهتر از این باشه جرا قبول کردم برم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:59  توسط ساحل  | 

دلم می خواد برم کافی شاپ بنشینم ، قهوه داغ تو فنجون های رنگارنگ بنوشم ، با نوک انگشتم آروم لبه های فنجون رو لمس کنم و با پاهام رو زمین ضربه بزنم ، از پنجره بیرون رو نگاه کنم و هر از گاهی هم لبخندی به اطرافیان بزنم ،بعد سیگاری روشن کنم و دودش رو بدم بیرون، به ذره ذره تموم شدنش نگاه کنم و بعد روزنامم رو روبه روم باز کنم و تیترهای مورد علاقه رو بخونم ،آروم بلند بشم و کافی شاپ رو ترک کنم...........


زندگی جدی شده بسیار جدی،بنده در حال تصمیم گیریهای مهمی هستم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:23  توسط ساحل  | 

دیشب خوابت رو دیدم.تو خواب انقدر از دیدنت حالم بد شد که نمی تونم توصیف کنم.
خوشحالم که دیگه نمی تونم تحملت کنم.....
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:9  توسط ساحل  | 

کارهام رو کردم(این روزها که مامام نیست، کارهای خونه حسابی به عهده منه)
نشستم و با خواهر بزرگتر راجع به اتفاقات این مدت حرف می زنیم.وروجک رفته مسافرت ،پیش خانواده پدریش و خواهری حسابی کلافه ست>همسرش رفته تا وروجک رو برگردونه و خواهری هم خونه ما بود.من و اون و بابا.
شام رو درست کردم و ظرفها رو شستم و اومدم کنارش نشستم و قهوه خوردیم و حرف زدیم ...
صدای برخورد بارون با پنجره اتاقم هواییم کرده، دلم می خواد بشینم و خاطرات بارونیم رو مرور کنم..........
این روزها دوباره علیرضا برگشته...... نمی دونم باید چه کنم.....
این مدت عجیب ذهنم درگیر اتفاقی بود که امشب پایانش رو دیدم.........
چقدر شروع و پایان اتفاقات زندگی من به هم نزدیکن....
و این من رو نگران می کنه
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:32  توسط ساحل  | 

توی گشت و گذارهای وبلاگی می رسم به یک وبلاگ با اسم آشنا ،شروع می کنم خوندن یادداشتهای صفحه آخرش، به یه پست می رسم که در مورد دلتنگی و خاطراتش نوشته شده.....می خونم و می خونم چقدر خاطرات این آدم و دلتنگیهاش مشابه خاطرات من و دلتنگیهای منه،روی عکس کنار وبلاگ دقیقتر می شم به اسمش دقت می کنم لیست پیوندهای وبلاگ رو می خونم و به یک نام مشترک می رسم.....بله خودشه ، کسی که زندگی من رو تغیر داد، کسی که این روزها با خودم فکر می کنم اگه وارد زندگیم نشده بود چی می شد؟

نمی دونم درسته انقدر خاطراتم رو بیل می زنم و زیرورو می کنم یا اینکه باید بگذارم همه چیز به مرور زمان بگذره و حل بشه؟
چرا هیچ وقت جواب سوالات من رو ندادی؟هیچ وقت نفهمیدم چرا و چی شد؟بیش از اندازه دارم خودم رو کوچیک می کنم....
اما به جواب تک تک سوالهام و شنیدن تمام حرفهام نیاز دارم.....

طمع تلخ و گزننده ی حسرت،پشیمونی و دلتنگی رو احساس می کنم و آروم اشکهام رو با پشت دستم پاک می کنم و تکرار می کنم باید تصمیم بگیرم....................

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 15:17  توسط ساحل  | 

با موهای بافته شده دو طرف صورت،لباس خواب زمینه صورتی با طرحی پر از خرسهای صورتی پررنگ و سفید ، جزوه های درسیم دورو برم روی زمین ریخته شده و هر از گاهی هم فنجون قهوه پر و خالی می شه،هدفون توی گوشم هست و ضمن مرور درس آهنگ هم گوش می دم ،یک لحظه بامزی رو محکم بغل می کنم و به وضعیت خودم دقت می کنم.....

یک بله؟؟؟؟؟؟؟ و یک عمر تعهد؟
نمی دونم در حد توانم هست یا نه
بامزی رو محکمتر تو بغلم فشار می دم و زیر لب می گم:هیچ وقت بچه گیم رو ازم نگیر...........
از این شرایط می ترسم......



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:17  توسط ساحل  |